نوروز ِ دلفروز و پیروز خجسته باد


نوروز ِ دلفروز ِ پیروز خجسته باد

دکتر احمد پناهنده

بهاران لاله زاران بر شما یاران مبارک

نسیم ِ جویباران سبزه زاران برشما یاران مبارک

صدای ِ آبشار، رود ِ خروشان، باغ ِ میوه

درود ِ کوهساران بر شما یاران مبارک

پیام ِ چایکاران جنگل ِ سبز باغ ِ نارنج

هوای ِ شالیزاران بر شما یاران مبارک

سلام ِ برزگر در شالیزار عطر ِ گل ِ یاس

فضای دل نشین ِ شهر جانان بر شما یاران مبارک

پیام ِ کوه ِ لیلا عطر ِ چای خون ِ شقایق

درود ِ آب ِ دریا دشت ِ زیبا بر شما یاران مبارک

پیام سرخ ِ یاران ِ سفر کرده تو دلها

سلام ِ آتش ِ چهار شنبه سوری بر شما یاران مبارک

نگاه ِ شاد ِ دختر بچگان با رخت ِ تازه

درود ِ عیدی ِ نوروز ِ باستان بر شما یاران مبارک

در آغاز این جُستار برای اینکه دلهایمان از شادی لبریز بشود و صفای ِ عشق بی همتای وطن در تار و پودمان جاری گردد. با هم ترانه ی گیلکی » کاکولی » را با صدای بی نظیر خانم شیلا نهرور در گوش ِ هوشمان فرو می دهیم و از صدای دلنشینشان مدهوش می شویم.

مقدمه

بی گفتگو فرهنگ گوهر آفرین و سنن ِ سالار ِ ملی ِ ملت ِ ایران، سرشار است از جشن و سرور و شادمانی و شاد خواری و شاد گویی و شاد رقصی. و فرهنگ عزا و ماتم و مصیبت و گریه و سینه زنی و قمه زنی را در آن، جایگاهی نبوده و نیست.

زیرا ایرانیان در هرماه، یک روز را به مناسبت هم نام شدن با ماه، جشن می گرفتند و شادی و شادمانی می کردند.

نام این جشن ها، در تاریخ ایرانیان فروردینگان، اردیبهشتگان، خردادگان، تیرگان، امردادگان، شهریورگان، مهرگان، آبانگان، آذرگان، دیگان، بهمنگان و اسفندگان ثبت شده است. بنابراین با برگزاری ِ این جشن های ماهانه و در کنارشان جشن های با شکوه و دلفروز ِ نوروز و سده و یلدا و چهار شنبه سوری و . . . دیگر جایی برای ناله و ماتم ِ فرهنگ بیابان گردان نبود که امروز در جای جای ِ جان ِ جامعه، بوسیله مشتی مرتجع و عقب گرا جار زده می شود تا تمامی سال را زانوی غم و ماتم، بغل بگیرند و بر نادانی و بدبختی خود گریه و زاری کنند.

وقتیکه نور و روشنایی و آتش، مظهر و نماد ِ عشق ِ شورانگیز ِ شادمانی در شب ِ شراب ِ ارغوانی در باور های فرهنگ ِ گوهرآفرین نیاکانمان در کهن دیار ِ جانان نقش بسته بود، بر تاریکی وتیرگی و سیاهی و ظلمت بوده است که دریده شوند و از جای جای ِ جان ِ جامعه ی جانان، گور خود را گم کنند.

و بر خورشید روشنایی گستر بود که سفره ی نور و گرما را در دلها، طبق طبق عشق و شادابی و شادمانی پهن کند.

یادمان باشد که در کنار این جشن های ماهانه – اما – روز تولد زرتشت، پیامبر ِ خرد، در روز ِ خرداد فروردین ماه یعنی روز ششم فروردین برگزار می شد و ابوریحان بیرونی از آن به عنوان نوروز بزرگ نام برده است و نیاکان زرتشتی ما و امروز زرتشتیان، این روز را با شکوه هر چه تمامتر جشن می گرفتند و می گیرند.

بد نیست بدانیم که در میان سی و یک جشن سالیانه، جشن های ملی و فرا ملی نوروز، سده، مهرگان، چهارشنبه سوری و یلدا، جایگاه ویژه ای در فرهنگ ِ گوهر آفرین ِ ایرانی داشته و هم اکنون دارد و ایرانیان در هر نقطه از گیتی این اعیاد را در اوج شکوهمندی ِ خیره کننده، در مداری بالا بلند و با غروری بی همتا برگزار می کنند.

همچنین باید دانست که در بین این جشن های باشکوه و دلفروز که جان می بخشند و دلها را از شادمانی، شاداب و چهره ها را از شراب ارغوانی بی تاب می کنند، اگر جشن های نوروز و تیرگان و مهرگان و دیگان که به مناسبت تغییرات طبیعی گردش زمین به دور خورشید صورت می پذیرد و با طبیعت همساز و خوش تر است.

اما جشن های سده، آذرگان، اردیبهشت گان و چهارشنبه سوری را با آتش دمسازتر است زیرا این جشن ها به پاس و احترام آتش برگزار می شدند و می شوند.

بی گمان آتش در نگاه و باور نیاکانمان همواره مظهر ِ پاکی، روشنایی، انرژی، صداقت، راستی و در رأس آنها دریدن تاریکی و تیره گی و تیره روزی بوده است. به همین منظور این عنصر اهورایی را که نمادی از چیرگی بر تیره گی در زندگانی بشر خود را تثبیت کرده است، گرامی می داشتند و آن را نگهبانی و نگهداری می کردند. زیرا با کشف آتش، ارابه تکامل ِ اجتماعی در عرصه های مختلف زندگانی ِ بشر، شتابی در خور فهم انسان و زمان پیدا کرد و پاره های جگر زمین را برای پروراندن ابزار و آلات، جهت رونق و رفاه اجتماع ِ انسانی، تغییر حالت داد.

از این رو است که نیاکانمان جشن هایی به پاس و احترام و قدسیت آتش برپا می کردند که تا امروز در جان و تن و خرد هر ایرانی زبانه می کشد و آن را گرامی و عزیز می دارند.

***

نوروز اما بی گفنگو، از زیباترین و شور انگیزترین جشن بشریت است که هماهنگ با جشن طبیعت و به تعادل رسیدن روز و شب در یک حرکت دورانی زمین به دور خورشید، با شادمانی و سُروری بی همتا، در پهندشت ایران زمین و بیرون از ایران زمین اما در گستره ی فرهنگی ایران برگزار می شود.

به همین مناسبت ایرانیان برای بزرگداشت نوروز ِ نوآور و نورباور با سور ِ چهارشنبه سوری به پیش باز آن می روند و با آتش سوری، ناپاکیها و کدورتها و دشمنی ها را می سوزانند و با یگانگی و صافی و دوستی و آشتی پا به منزل جوان کننده دیده و دل ِ نوروز می گذارند و روزی نو از سال را در عرصه زندگی آغاز می کنند.

نگاهی به پیدایش » نوروز » و فلسفه آن:

فردوسی نامدار و پاسدار سخن پارسی در اثر جاودانه و یگانه اش شاهنامه می فرماید:

جمشید شاه از پادشاهان کیانی ِ ایرانی، پس از کیومرث شاه، هوشنگ شاه و تهمورث شاه است که برای سر و سامان و سازمان دادن به کشور و بر قرار کردن نظم و نظام در جامعه و تربیت مردم، کوشش های ِ جانانه و خردمندانه ی فراوان کرد.

هم او بود که با هوش و هنگ ِ خرد مندانه اش، مردمان ِ سرزمین ایران را به چهار طبقه تقسیم کرد:

ا – آموزان ( آموزگاران )

2 – نیساران ( لشکریان )

3 – نسودیان ( کشاورزان ) و

4 –اهنو خویشان ( پیشه وران )

جمشید شاه نخستین کسی بود که تقسیم کار را در جامعه باب کرد تا تحت آن، هر کسی متناسب با توانایی و استعدادش بتواند باری از ارابه تکامل ِ جامعه را بدوش بکشد.

نخست آلت جنگ را دست برد

در نام جستن به گردان سپرد

به فرّ کیی نرم کرد آهنا

چو خُود و زره کرد و چون جوشنا

الی آخر

آری، این جمشید شاه بود که کشاورزی و ساختن آلات و ابزار جنگی و خانگی را به مردم آموزش داد. از معادن ِ کانی، فلزات را جهت ساختن ابزار استخراج کرد. از گیاهان دارویی، دارو ساخت و در امر پزشکی برای مداوای بیماران از این داروها سود جست.

از برکت این نوآوری و پیشرفت، رفاه و سلامتی را در جای جای جان ِِ جامعه گسترش داد و امنیت اجتماعی را در مدار ِ بالا بلند ِ زندگانی ِ مردم تثبیت کرد.

پس از فراغت از این نوآوری و رفاه و امنیت اجتماعی بود که خود را برای جشنی فراگیر و شادی آفرین آماده کرد:

همه کردنی ها چو آمد به جای

ز جای مهی برتر آورد پای

به فرّ کیانی یکی تخت ساخت

چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت

که چون خواستی دیو بر داشتی

ز هامون به گردون برافراشتی

چو خورشید تابان میان هوا

نشسته برو شاه فرمانروا

جهان انجمن شد بر آن تخت او

شگفتی فرو مانده از بخت او

به جمشید بر گوهر افشاندند

مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فرودین

بر آسوده از رنج روی زمین

بزرگان به شادی بیاراستند

می و جام و رامشگران خواستند

چنین جشن فرّخ از آن روزگار

به ما ماند از آن خسروان یادگار

همانطوریکه ملاحظه می کنیم این یادگار ِ خجسته و میمون، از روزگار ِ جمشید شاه به ما به ارث رسیده است. و تا امروز- نوروز- این سنت دیرینه و دیرپای علی رغم هجوم و شبیخون ِ بیگانگان و بیابان گردان در کشتار ملت و ویرانی ایران و سوزاندن کتابها و کتاب خانه ها و آثار ذیقیمت فرهنگی نتوانسته اند نام و نشان این مردم را با سنت های پایدارشان از صفحه روزگار بزدایند.

کف آلوده دهننان در طول تاریخ ِ اشغال گری شان، نعره های شوم ِ محو ِ سنن ِ زندگی ساز و شادی آفرین ایران را، چون چهارشنبه سوری و نوروز و سده و مهرگان، نفیر کشیدند. اما به کوری چشم این ضد سُرور و سورچرانی و شادی و شادمانی و شادخواری و شادکامی، این سنن باستانی و ملی هر بار سمندروار از خاکستر ِ آتش برخاسته و آتش به هستی جانوران ِ دد منش ِ به ظاهر ایرانی ِ آدم نما زدند.

و آنانیکه نتوانستند بر این سنت های دیرپای و دیرزی و شادمانی آفرین ظفر آیند، آنها را به مرام چرکین و ننگین خود آلودند تا آن را از محتوی تهی کنند.

پرچمدار این رجاله گان تاریخ ملا محمد باقر مجلسی است که در کتاب » سماء و العالم » نوشت:

» به روایت امام جعفر صادق در این روز حضرت محمد در دشت غدیر خم برای حضرت علی از مردم بیعت گرفت و در همین روز حضرت علی به مردم نهروان غالب شد. و در همین روز امام دوازدهم که فعلاً از دیده ها پنهان است، مجدداً ظاهر می شود».

باز از» امام جعفر صادق» و سلمان فارسی نقل شده است که » آدم در آغاز فروردین آفریده شده و آن روز فرخنده ای است برای طلب ِ حاجات و برآورده شدن آرزوها و زناشویی و مسافرت «.

همه این ترفندها جهت فراهم آوردن شرایطی بود که با نهادینه کردن تاریخی دروغین از اسلام وارداتی و چسباندن آن به نوروز، این روز همیشه ایرانی را رفته رفته به نام کسانی کنند که ذاتاً با نوروز بیگانه و ضد آن بودند و هستند.

اگر تا دیروز تشخیص و صحت این سخن، سخت و دشوار بود، امروز اما با به قدرت رسیدن رجاله گان ِ تاریک خانه تاریخ، آنها پروایی ندارند که بگویند این روز ملی را حذف کنید و جای آن تولد جعفر بن محمد و یا ام کلثوم را بگذارید. بطوریکه روزنامه وابسته به بیت رهبر» معظم » در این باره نوشت:

«نوروز عامل سرسام و مصیبت مردم است»

اين ارگان خبري متعلق به خامنه اي ، كه گويي مرگ رژيم اسلامي را در نوروز و مراسم نوروزي از جمله چهارشنبه سوري ، مي بيند از جمله نوشت «اگر تعطيلات نوروز حذف شوند ، هم به اقتصاد كشور كمك مي شود ، هم از افت تحصيلي دانش آموزان كاسته مي شود و هم خانواده ها و مردم از سرسام گرفتن و مصيبت نجات مي يابند.»

ياد آوري مي شود که همين روزنامه حكومتي ، ضمن انتشار خبري ، از حذف تعطيلات نوروزي توسط نمايندگان مجلس آخوندي خبر داد و ضمن ابراز خشنودي از آن » از جايگزين شدن تعطيلات مذهبي همچون ” ميلاد امام جعفر صادق “ بنيان گذار مذهب شيعه و ” شهادت ام كلثوم “ به جان تعطيلات ملي حمايت کرده بود. »

***

میزان ویرانگری و تخریب هویت و فرهنگ و سنن ایران و ایرانی به حدی بود که نیاکانمان را وا داشت برای حفظ آثار باقی مانده از دوران مجد و شکوه ایران و ایرانی از تعرض بیانگردان و راهزنان ضد آبادی و شادمانی، آنها را با نامهای دین وارداتی ِ سامی بیامیزند.

چنانکه تاریخ گواهی می دهد، سعدابن ابی وقاص پس از وارد شدن به تیسفون » فرمان داد تا در شهر مسجدی بسازند و از آن پس به جای آتشگاه و باژ و برسم و زمزمه در این شهر بزرگ که سالها مرکز موبدان و مغان بود، جزء بانگ اذان و تهلیل و تسبیح چیزی شنیده نشود «.

هر چند چنین تصمیمی سبب ساز حفاظت از میراث فرهنگی گشت اما چنین رنگ و لعابی به این ارزشها در درازمدت باعث شد که جدا سازی بسیاری از سنن ملی ایرانی از سنن بیگانگان دچار مشکل شود.

مثلاً برای حفظ آرامگاه کورش آن را قبر ِ ام النسا و یا مقبره مادر سلیمان خواندند و یا آتشکده آذرگشسب و تحت جمشید را تخت سلیمان نامیدند. بطوریکه در تغییر این نام ها به قدری افراط شد که در قرن چهارم نویسندگانی چون ابن حوقل در کتاب صورت الارض و استخری در مسالک و الممالک و در قرن پنجم ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه عن القرون الخالیه و ابن بلخی در فارسنامه و محمد بن محمود بن احمد طوسی در کتاب عجایب المخلوقات و غرائب الموجود خود را مجبور دیدند که انتساب تخت جمشید را به سلیمان تکذیب کنند.

توضیح:

یکی کردن جمشید و سلیمان پس از حمله اعراب بی علت نبوده است. زیرا جمشید و سلیمان هر دو شاه و پیغمبر بودند. هر دو تخت جواهر نشان ساختند. هر دو کارهای خارق العاده انجام دادند. هر دو به آسمان رفتند. منتها تخت جمشید را دیوان به دوش کشیدند و قالیچه سلیمان را باد به حرکت در آورد. هر دو از قدرتی که منشاء خدایی داشت، بهره مند بودند. هر دو بعداً از لطف خدا دور شدند.

یکی به سبب غرور و خوردن گوشت و دیگری به سبب ازدواج با دختران غیر سامی و بی عدالتی.

بنابر آنچه در بالا آمد، ایرانیان با نبوغ فکری برای حفظ آثار باستانی و ملی و پاسداری از میراث فرهنگی با چنین شگردهایی توانستند آنها را حفظ کنند.

***

همانطور که در بالا آمده است، نوروز بیگمان منطقی ترین و دل انگیز ترین جشن ها، برای اثبات آغار سال است. زیرا با عید طبیعت و جوان شدن دشت و دمن و کوه و کوهسار و آبشار و جویبار و برابری شب و روز همزمان وهماهنگ است.

همچنین نوروز و آغاز تحویل سال با اعتدال ربیعی همراه است و آن هنگامی است که خورشید روی مدار استوا قرار می گیرد و روز و شب با هم برابر می شوند.

نوروز عید ِ طبیعت است که پس از خواب زمستانی بیدار می شود و لباس کهنه را به دور می افکند و جامه نو می پوشد.

نوروز همچنین، عید تعادل ِ طبیعت در مدار منظومه شمسی است و به پاس چنین تعادلی، طبیعت ِ گل افشان و سبزپوشان، لاله ها را در لاله زاران، آبشاران را در کوهساران و جویباران را در چمن زاران زندگی می بخشد.

به همین منظور ابوریحان بیرونی در » التفهیم لاوایل صناعه التقویم » در باره رسوم پارسیان، اینکه نوروز چیست؟ می فرماید:

» نوروز نخستین روز از فروردین ماه…و پیشانی سال نو است و ششم فروردین ماه نوروز بزرگ باشد.

زیرا که خسروان بدآن پنج روز، حق های حشم ( خویشان و چاکران ) و گروهان بگذاردندی و حاجت ها روا کردندی و آن گاه بدآن روز ششم خلوت کردندی، خاصگان را و اعتقاد پارسیان اندر نوروز نخستین است که اول روزی است از زمانه و بدو ملک آغازید گردیدن «.

و ادامه می دهد » به باور پارسیان در این روز، جهان هستی یافت و آفرینش آغاز گردید «.

خیام در نوروزنامه می نویسد.

» و گویند چون ایزد تبارک و تعالی بدآن هنگام که فرمان فرستاد که ثبات گیرد تا تابش و منفعت او به همه چیزها برسد، آفتاب از سر حمل برفت و آسمان او را برگردانید و تاریکی از روشنایی جدا گشت و شب و روز پدیدار شد و آن آغازی شد بر تاریخ جهان را «.

» از دیدگاه دینی، مراسم جشن نوروز همیشه با خواندن جَشَن آغاز می شود و زرتشتیان پیش از دید و بازدید ِ نوروزی به » در مهر » و پرستشگاه های خود می روند و ستایش خداوند را به جای می آورند.

شاهان هخامنشی در این روز در تالار آپادانا بار عام می دادند، نمایندگان کشورهای خارجی، استادان، گروه های مختلف به پیشگاه شاه بار می یافتند، هدیه می دادند و هدیه می گرفتند.

داریوش کبیر در نوروز هر سال به معبد بابل می رفت و دست رب النوع بابل را می گرفت.

شاهان ساسانی با شکوه فراوان، نوروز را جشن می گرفتند. پادشاه با جامه ابریشمی در بارگاه می نشست و موبدان ِ موبد با سینی بزرگی که در آن، نان و سبزی و شراب و انگشتر و شمشیر و دوات و قلم و… بود با اسب و باز به پیش شاه می رفت و شادباشی به این عبارت می گفت:

» شاها!

به جشن فروردین به ماه فروردین، آزادی گزین بر داد و دین کیان!

سروش آورد ترا دانایی و بینایی و کاردانی!

و دیر زیوی با خوی هژبر!

شادباش به تخت زرین!

انوشه خور به جام جمشید و آئین نیاکان!

در همت بلند باش!

نیکو کاری و داد و راستی نگاهدار!

سرت سبز و جوانی چون خوید!

اسب کامکار و پیروز به جنگ!

تیغت روشن و کاری به دشمن!

بازت گیرا و خجسته به شکار!

کارت راست چون تیر!

سرایت آباد و زندگی بسیار باد! «

پس از چیرگی تازیان، در زمان بعضی از خلفای اموی و عباسی، جشن نوروز با شکوه برگزار می شده است. مثلاً آمده است که عمربن عبدالعزیز خلیفه اموی و معتضد خلیفه عباسی با تقلید از سنت ساسانیان، لباس زربفت می پوشیدند، روی تخت می نشستند و سپس یک تن خوش صدا و خوش قدم به نام » امیر نوروزی » یا » میمنت » پروای ورود می خواست و شادباش می گفت.

در زمان دیلمیان، غزنویان و سلجوقیان هم جشن نوروز برگزار می شد.

از زمان ساسانیان رسم بود که 25 روز پیش از نوروز بر روی هفت ستون گلی، غلات یا حبوبات می کاشتند و هرکدام محصولش خوب می شد، باور داشتند که آن محصول در آن سال خوب می شود. خانه تکانی، لباس نو پوشیدن، دید و بازدید و تبادل هدایا از سنتهای این عید است.

سفره هفت سین یا هفت شین ( گویا درست تر است ) که اشاره به هفت امشاسپندان است…آتش، آیینه، اوستا، گلاب پاشی و نقل سفید، ظرف آب، آویشن، شاخه های سرو و مورد، پلوماهی، انار و آجیل همه مفاهیم نمادین ( سمبلیک ) داشتند.

جشن نوروز به بسیاری از کشورهای اسلامی، تا مغولستان در آسیا و مصر و زنگبار در افریقا رفت. اکبر شاه در هندوستان در سال 1584 نه تنها جشن نوروز و مهرگان را با شکوه هر چه بیشتر جشن می گرفت بلکه گاهنامه ایرانی زرتشتی با نام های فروردین، اردیبهشت را جانشین نام های تقویم اسلامی کرد. پادشاهان عثمانی نیز نوروز را جشن می گرفتند.»

***

در غربت غریب غرب و شرق ایرانیان باورمند و عاشق به آداب و رسوم زندگی بخش نیاکانمان که سراسر شاد خواری و شاد خوانی و شاد رقصی و شاد گویی بوده است با جمع شدن در هیئت یک کنسرت و یا محفل َ رقص و آواز، شب های چهارشنبه سوری و نوروز را تا صبح به پایکوبی مشغول می شوند و با نوشیدن خون رگ ِ تاک، گونه ها را ارغوانی ِ عاشقانه نقش می زنند. با هم این بیت شعر را که از دل بر آمده است، بخوانیم:

امشب ز شراب َ شهر َ یاران، مستم

با یار نشستم و به او، دل بستم

ای! می، تو گواه باش که من از دل و جان

از شوق وصال َ رخ َ یار سر مستم

پیمانه به دست، یار بغل، جرعه ای در کام

مستانه، نگاهی به ماه، لب به لب یار، به دست جام

بر بستر ِ شب، سفره دل را بگشائیم

شاداب برقصیم، بر این بام ِ سیه فام

بطوریکه تاریخ باستان ایرانیان گواهی می دهد، سراسر زندگی مردم پهن دشت ایرانزمین بر بستر شاد خوانی و شاد خواری و شاد گویی و شاد رقصی، سفره شادمانی پهن کرده بود و غم را در سرسرای کاشانه نیاکانمان مکانی نبوده است و حتی در مرگ عزیزان خود لباس سفید می پوشیدند و باور داشتند که شادمانی فروخفته در عزیز از دست رفته را باید در زندگان شکوفا کرد. به همین مناسبت سراسر ایام سال را با جشن و سرور بدرقه می کردند.

اما افسوس و صد افسوس با حمله تازیان به ایران، اعراب مهاجم ِ ضد فرهنگ ِ شادی و شادمانی، این فرهنگ غنی شاد را به ماتم و ناله و لابه و عزا تبدیل کردند. بطوریکه سکان دار این فرهنگ عزا از طایفه تازی شده، امام محمد غزالی در کیمیای سعادت سفارش می کند که:

» ایرانیان جشن نوروز و سده را نگیرند! چراغانی نکنند! لباس نو نپوشند! بر عکس عزاداری کنند تا مجوس از بین برود!»

و اما امروز رهرو راستین آن ابله مرد خرافه پرست و جنون نگر، آخوندی مرتجع بنام خزعلی اظهار لحیه می کند

» روزی به آیت الله جنتی که از رفقای خوب من است گفتم که چرا مردم جوانه زدن درختان را در بهار جشن می گیرند ولی روزی را که پیامبر اکرم دستان علی را به عنوان جانشین خود به آسمان بلند می کند، همچون نوروز جشن نمی گیرند…» و افاضات خود را چنین ادامه می دهد » علی اگر پرسید جوانه درخت عید اول بود و من عید دوم چه خواهیم گفت… به واقع آیا صحیح است که جوانه زدن درختان را جشن بگیریم ولی روز عید غدیر را به عنوان عیدی بزرگ قلمداد نکنیم…شماها باید زمینه را برای اعلام کردن غدیر به عنوان عید بزرگ شیعیان فراهم آورید. اگر در نوروز به فرزندان خود 100 تومان عیدی می دهید در غدیر 500 تومان بدهید. اگر در نوروز برای خانواده خود و همسرتان لباس هشت هزار تومانی می خرید برای عید غدیر لباس پانزده هزار تومانی تهیه کنید. در این صورت بچه ها و خانواده ها شجاع می شوند و تبدیل به امثال رجایی و باهنر خواهند شد و درعین عظمت همچون رجایی سوار اتوبوس خواهند شد».

اما بر خلاف خواست این از گورگریختگان تاریخ، مردم ِ با فرهنگ ایران، این جشن ها را به کوری چشمان ِ ذلت پرست و عزا دوست، زنده نگاه داشتند و امروز هم با شکوهی بی همتا آن را پاس و عزیز می دارند.

بویژه از جشن های ملی، سه جشن نوروز، مهرگان و سده، امروز هم با شکوه هر چه تمامتر در پهن دشت ِ بی کران سرای ایران زمین برگزار می شود و در کنارشان جشن های سوری و یلدا با جلوه های خیره کنندهء چشمان، در هر سرا و مکانی از ایرانیان، با شادی و شادمانی و شادخواری برگزار می شود.

www.apanahan.blogspot.com

a_panahan@yahoo.de

شادباش نوروزی


پشاپیش نوروز ِ دلفروز و پیروز ِ در راه را به همه ی شما دوستان ِ صمیمی ام در این صفحه و بویژه ملت سرفراز ایران همایون باد می گویم.
باشد که در نوروز دیگر، بدور از هر غمی و به کوری چشم ذلت پرستان و عزا دوستان، در سر زمین اهورایی مان، در کنار هم دست افشان و پایکوبان، پیکرهایمان را در رقصی بی همتا و شور انگیز بچرخانیم و شادی و شادمانی را در جای جای ِ بیکرانسرای ایرانزمین بذر افشانی کنیم.
چنین باد

بهاران لاله زاران بر شما یاران همایون
نسیم ِ جویباران سبزه زاران برشما یاران همایون

صدای ِ آبشار، رود ِ خروشان، باغ ِ میوه
درود ِ کوهساران بر شما یاران همایون

پیام ِ چایکاران جنگل ِ سبز باغ ِ نارنج
هوای ِ شالیزاران بر شما یاران همایون

سلام ِ برزگر در شالیزار عطر ِ گل ِ یاس
فضای دل نشین ِ شهر جانان بر شما یاران همایون

پیام ِ کوه ِ لیلا عطر ِ چای خون ِ شقایق
درود ِ آب ِ دریا دشت ِ زیبا بر شما یاران همایون

پیام سرخ ِ یاران ِ سفر کرده تو دلها
سلام ِ آتش ِ چهار شنبه سوری بر شما یاران همایون

نگاه ِ شاد ِ دختر بچگان با رخت ِ تازه
درود ِ عیدی ِ نوروز ِ باستان بر شما یاران همایون

احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )

جشن ِ آتش ِ سوری شاد باد


دکتر احمد پناهنده

در آغاز ِ این جُستار مایل هستم ترانه ی بی همتای گل ِ پامچال را به همه ی عاشقان فرهنگ ایرانزمین و بویژه گیلان عزیزم تقدیم کنم.

پس با هم این ترانه ی زیبا و دل انگیز را در جان و دل عاشقانه فرو می دهیم و سپس جُستار سوری را در لذتی کامروا در خود عشق افشان به جشن می نشینیم و سپس پروانه وار از روی شراره های آتش پرواز رهایی می کنیم.

***

از سی و یک جشن سالیانه که نیاکان ما در هفتاد و سه روز برگزار می کردند، افزون بر سه جشن سده، آذرگان و اردیبهشتگان، جشن چهارشنبه سوری (1) است که به پاس و بزرگداشت آتش آن را گرامی می داشتند و جشن می گرفتند.

در میان این جشن ها که به مناسبت و گرامیداشت آتش برگزار می شد ومی شود، جشن چهارشنبه سوری به دلیل نزدیکی و گاهن همزمانی با جشن بزرگ و سالار ِ نوروز از و یژه گی، جنب و جوش و شور و شیدایی والایی برخوردار است. بطوری که در سراسر ِ پهن دشت ِ بی کرانسرای ِ ایرانزمین، در شب چهارشنبه سوری، فروغی از شراره های آتش، دل و جان ِ شب قیرگون را می درد و سرخی شفق گون را بر چهره شب می افروزد.

در این شب ِ نشاط و گرما بخش ِ شراره های ِ آتش، همواره فریاد شادی و شادمانی ِ پیر و جوان در جای جای ِ جامعه، آهنگی گوشنواز و رقص وُ پایکوبی ِ چشم نواز را در هیئت ِ کنسرتی به وسعت ایران چه در گذشته آواز می داده است و هم اکنون نیز فزون تر آواز می دهد.

شب چهارشنبه سوری شب ِ عاشقان دلباخته ای است که می توانند در این شب ِ بی همتای شادمانی، معشوق را به سیری دل و جان نظاره کنند و حتی در سرور وُ شادی ِ فضای ِ دلکش ِ دود ِ اسپند، دست یار را به قدر فرو نشاندن عطشی از عشق، بفشارند.

از دیر باز تا جایی که در خاطره ام ضبط و ثبت شده است، ما کودکان و نوجوانان ِ بی قرار ِ آن روزهای خوش وُ سرمست وُ آفتابی وُ شادمانی، هرساله برای استقبال از نوروز ِ جوان کننده ی طبیعت ِ سبز و دیده و دل، کودکانه و سپس جوانانه اما عاشقانه ابتدا به پیش باز » جشن سرخ ِ آتش » در آخرین شب ِ چهارشنبه ِ سال می رفتیم.

میدان شهر » لنگرود » ولوله ای از شادی و سرور ِ جمعیت در فضایی از یگانگی ِ بی همتا موج می زد.

دود ِ اسپند در شعاع نورانی لامپ و چراغ ِ زنبوری، حلقه ای از مستان شب را جار می زد و عطر دل انگیزش، مستی شب عاشقان را در تن ما فرو می داد.

دست فروشان، دانه های اسپند را همراه با براده چوب با الوانی از رنگها می آمیختند و آن را در طبق های جداگانه بر روی بستر گاری ِ دستی عرضه می کردند.

منقلی کوچک در مرکز گاریها ی دستی با زغال سرخ وُ بور، دانه های اسپند را در داغی جانش می ترکاند و عصاره معطرش را به ازدحام شب چهارشنبه سوری می پاشاند و عشق رنگین را به عاشقان فرهنگ ایرانی هدیه می داد.

سوزن وُ سنجاق وُ جوراب وُ روسری وُ دستمال وُ کفش وُ پیراهن بر روی هر بساطی جلوه ای از فراوانی و فزونی کالای زندگی را در دیده نوازش می کرد.

جار وُ هوار ِ دست فروشان ِ شب، با آوازی خوش و آهنگین، گوشها را نوازشی دلپذیر می داد.

حلقه های جمعیت از زن ومرد، دختر و پسر بر دورا دور ِ هر بساطی رونق آن را بر رخ می کشیدند.

جوانان اما در سودای دیگری بسر می بردند.

زیرا این شب، شب عاشقان بود.

شب دیدار ِ یار از رخ ِ دلدار و بوسه بر لب ِ تبدار بود.

شب گشایش نگاه ِ معشوق به عاشق و خنده ی عسلین و ناز و عشوه از هر دو دلدار بود.

منتظران، چنین شبی را با سرمستی، هر لحظه اش را غنیمتی، قیمتی می دانستند و با نوش، هوش را مدهوش اما شب را با شور و شیدایی، جلوه ای عاشقانه می بخشیدند.

دختران برای دیدن ِ یار، عیارترین پوشاک را بر تن می آراییدند و با خوشبوترین عطر ِ دل انگیز، خود را معطر می کردند و با آرایشی متین به عشق دیدار ِ یار با خواهر و یاد مادر از خانه، خروجی عاشقانه می زدند.

عاشق در انتظار دیدار ِ معشوق سرو مویش را آب شانه کرده ، در گوشه ای چشم به مسیری دوخته بود تا آمدن یار را در جان و دلش جشن بگیرد.

مادران می دانستند اما چشم فرو می بستند که دخترانشان به هوای دیدن یار، شب ِ بی قرار را به انتظار نشسته اند.

اما چه باک!

بگذار این شب ِ سرفراز و شادمان ِ سالانه را خوش باشند. زیرا مادران هم در این شب ِ عاشقان، شادمان بودند. و حسرت و محرومیت ِ جوانی خودشان را در عشق و دلدادگی دخترکان و پسرکان ِ شب ِ عاشق، جبران می کردند و به ثمره خودشان، جان و توان ِ سالار زیستن می دادند.

بچه های بازیگوش دور از غوغای جوانان ِ به بلوغ رسیده در فضایی از شیطنت، چادرهای دو زن را از پشت به هم سنجاق می کردند و در گوشه ای به تماشای ِ رسوایی ِ افتادن چادرهای زنان، به انتظار می نشستند و خنده های شکرین ِ کودکانه را که از دل و جانشان بر چهره شان ظاهر می شد، سر می دادند.

شهر در غوغای شادی ِ ازدحام غرق بود و شب را آرام و قرار نبود.

در کوچه ها و پس کوچه های خلوت ِ شهر، دلداده گان، فضای دلتنگی خلوتکدهء کوچه ها را با سرگذاشتن بر شانه های یکدیگر و نجواهای بی قراری و اشک عطش ِ عشق، روشنی عاشقانه می بخشیدند.

شب بیدار و آسمان با چراغک های چشمک زنش ماه را به مهمانی عاشقان سور ِ سوری دعوت کرده بود.

هوای دلپذیر ِ بهاری، گونه های شفق گون مستان شب را نوازشی فرح بخش و جانانه و جوان کننده می داد.

در غروب ِ آفتاب، جلوه های جشن ِ سوری با کوپه کردن خار و خاشاک و ساقه های خشک شده ی برنج در هفت تل جدا از هم با نام هفت امشاسپندان آغاز می شد.

آتش ِ کوپه ها در سراسر شهر، شب را از هویت ِ ظلمت گون ِ خویش تهی کرده بود و پرواز ِ پروانه وار ِ پیر و جوان از روی کوپه های آتش، جشن سوری را با آوای » سرخی تو از من، زردی من از تو » طنین افکنده بود.

همه جا آتش بود و شراره های آتش زبانه می کشید.

اهل دلان و شب زنده داران با نوشیدن خون ِ رگ ِ تاک چهره های خود را در همبستگی با آتش ِ سوری، آتش گون و ارغوان نقش می زدند.

عطر دل انگیز ماهی پلو از هر خانه ای فضای شب ِ سوری را معطر کرده بود و سبزیهای تازه روی سفره شب ِ چهارشنبه سوری باغچه سبز را در کنار سفره دامن گستر کرده بود.

در هر خانه ای، شادی و سرور موج می زد و کودکان هدیه خود را از پدر و مادر در ازدحام شادمانی خانواده، دریافت می کردند.

جوانان عاشق پس از بدرقه یار به خانه و کاشانه شان، شیطنت نیمه شب چهارشنبه سوری را آغاز می کردند. و وقتی که شهر پس از یک جشن ِ شادمانی بخش ِ طولانی، به خواب می رفت. جوانان ِ شیطان، شیرین کاریهای خود را آغاز می کردند. مثلاً برای بیدارکردن خفتگان شب، نخی سیاه به زنگ ِ دروازهء خانه ای می بستند و چند متر دورتر در گوشه ای در کمین می نشستند و با کشیدن نخ که به زنگ وصل بود، زنگ خانه را بطور مداوم به صدا در می آورند تا صاحب خانه از خواب بیدار شود. و همینکه صاحبخانه پس از بیداری، در ِ خانه را باز می کرد، کسی را نمی یافت. اما جوانان برای اذیت کردن او، در بیخ گوشش زنگ را مجددن به صدا در می آوردند. گاهن آنچنان ترسی بر این صاحب خانه ها مستولی می شد که پا به فرار می گذاشتند. اما آنانیکه قدری باهوش تر بودند به آهستگی دست را روی زنگ می گذاشتند و نخ را می گرفتند و به مبداً هدایت کننده این شوخی بی مزه اما در عین حال با مزه و خاطره انگیز، آهسته آهسته در تاریکی شب راه می افتادند. اما همینکه به نزدیکی ما جوانان می رسیدند، ما با صدایی دلخراش، همگی از کمین بیرون می آمدیم که سبب می شد آن مرد درجا میخ کوب شود و یا پا به فرار بگذارد.

البته مراسم این شب در جای جای جامعه زیاد و متنوع است و تاکنون بوسیله عاشقان سنن ایرانی در این باره قلم زده شد و این قلم برای طولانی تر نشدن مطلب از آنها صرف نظر کرده است.

***

باور کنید وقتی که این سطور را می نویسم، خود را درشب چهار شنبه سوری سالهای پر شور و شر ِ جوانی ام احساس می کنم و آن لحظات شیرین زنده گانی را که با رسوایی و شیدایی همراه بوده است،در جلوی دیده گانم که چون فیلمی برروی پرده سینما به نمایش در می آید، می بینم و احساس می کنم، آنجا هستم. و چه خوشحالم که آنجا هستم و در روزهای آفتابی ِ جوانی ام بسر می برم و دنیا را زیر نگین جوانیم دارم.

اما افسوس که قدر نشناختیم و با لگد جهالت، هر آنچه را که داشتیم، جفتک انداختیم و بر سرمان خراب و آوار کردیم و جامه سیاه پوشیدیم و فرهنگ عزا و ناله و مرگ و سینه زنی و قمه زنی را به استقبال شتافتیم.

آری:

ما قدر نشناختیم

ما ناسپاسانه دستاوردهای ملی و میهنی مان را با لگد جهالت کوبیدیم

ما بر روشنایی و سپیده سحر تاختیم و شب را به استقبال شتافتیم

ما زیبایی و رعنایی را در چنگال دریدیم و کهنه پرستی و زشتی و نکبت را بی صبرانه به انتظار نشستیم

ما چهرهای شادمان و آفتاب گون را به نفرت آمیختیم و عبوس سالاری و افسردگی مذمن را سلام کردیم

ما قدر و اندازه نشناختیم،

با دیو جماران ساختیم

بر خود تاختیم

هر آنچه داشتیم، باختیم

و افسار گسیخته به سوی مرگ شتافتیم

آه

ما قدر نشناختیم

ما قدر نشناختیم

در پایان مایل هستم شما را به گیلان ِ جانم ببرم و ببینیم که مردم ساده دل شهر لنگرود این جش آتش ِ شادمان را چگونه بر گزار می کردند و به چه رسوماتی باور داشتند.

کول کوله چار شمبه **
در آخرین سه شنبه شب سال ِ کهنه، مردم شهر لنگرود هیجان بیشتری پیدا می کنند. پیر و جوان، زن و مرد، در کوچه ها و محله ها وحتی خیابانها ساقه های خشک شده برنج ( کولوش )، همچنین چوب های نازک ِ خشک شده و کئونه جارو ( جاروی کهنه ) را آتش می زنند و بَل بَل َ آتیش ( آتش ِ شعله ور ) روشن می کنند و از روی آن می پرند و می خوانند:

کول کوله چارشمبه بَدَر

سال بَدَر ( کهنه سال بیرون! )

ماه بَدَر ( ماه بیرون! )

سینزه بَدَر ( سیزده بیرون! نحوست بیرون! )

بعد از آتش افروزی و پریدن از رو آنها به کارهای زیر می پردازند:

* حتمأ یک چیز نو می خرند

* ( ساتور تخته ) تخته ساتور را ( تخته ای که سبزی و پیاز را با ساتور بر روی آن خُرد می کنند ) حتمأ به صدا در می آورند زیرا معتقد هستند که شگون دارد.

* صبح زود ِ بعد از آئین کول کوله چهارشنبه بدر، زنهای خانه دار، اطاق ها را با جاروی تازه ای تمیز می کنند. آت آشغالها را در بیرون اطاق گرد می آورند و روی ِ لت پاره ( تکه ای از تخته ) یا بَشکَسَه گَمج ( دیگ سفالین ِشکسته ) می ریزند و آن را کنار » راشی » ( گذرگاه ) می گذارند و پشت ِ سر خود را نگاه نمی کنند و به خانه باز می گردند.

به هنگام بردن آشغال به خارج از خانه، کسی نباید آنها را ببیند زیرا عقیده دارند که این کار شگون و میمنت دارد.

* در روز چهارشنبه سوری هیچکس به خانه کسی مهمانی نمی رود.

* برای شام، تره ( نوعی خورشت از انواع سبزی های کوبیده شده با تخم مرغ که در تابه سرخ می کنند) آماده می کنند.

* انواع ماهی ( دودی، شور، سفید، کولی ( نوعی ماهی کوچولو )) را روی سفره می آرایند.

* دختران ِ دم ِ بخت را با جارو از خانه بیرون می کنند و بعد یکی از بستگان میانجیگری می کند و او را به خانه می آورد تا در سال ِ جدید شوهر پیدا کند.

* سوخته های هر چیزی را که آتش می زنند و از روی آن می پرند، زیر درختان می ریزند.

* بعصی از زنها به چاه دباغ خانه می رفتند و از پسر نابالغی می خواستند که بند تنبان شان را بگشاید تا در سال جدید بختشان باز شود.

* بعضی ها به فالگوش اعتقاد داشتند. مثلأ در همه شبهای چهارشنبه، خصوصأ شب چهارشنبه سوری، برای برآورده شدن خواستشان، نیت می کنند.

برای این کار پارچه ای به عرض دو تا سه و به طول بیست تا بیست و پنج سانتیمتر ( آب ندیده ) و دوک ِ کج ریسی ( نوعی ابریشم ِ مخصوص ِ چادرشب بافی ) را برمی دارند. دوک را وسط پارچه می گذارند و دو سر پارچه را با یک دست می گیرند و می کشند و با دست دیگر، محل ِ تا شده را به دور ِ دوک می پیچند و در گوشه ایوان می گذارند وخود در اطاق می نشینند. پس از نیم ساعتی، دوک را برمیدارند و دوسر پارچه را می گیرند و باز می کنند.

اگر دوک، خارج از پارچه قرار گیرد نیت برآورده می شود ولی اگر دوک در داخل دوسر پارچه قرار گیرد، نیت باطل است.

چهارشنبه سوری همه شما شادمان و آتش افشان باد

** برگرفته از کتاب ِ آئین ها و باورداشتهای ِ گیل و دیلم اثر زنده یاد، عزیز ِ جان محمود پاینده لنگرودی

(1) در زمان نیاکان باستانی ما جشنی با نام چهارشنبه سوری وجود نداشت. اما جشن سوری چرا

زیرا در سالشمار نیاکانمان سال به 12 ماه سی روزه تقسیم می شده است و هر روز از ماه نامی داشت.

به معنای دیگر هفته ای وجود نداشت تا روزی بنام چهارشنبه داشته باشد.

تقسیم شدن ماه به هفته ها از بعد از حمله ی تازیان در در سالشمار ما مرسوم شد و چون روز چهارشنبه از نظر تازیان نحس و شوم بود، ایرانیان برای زنده نگاه داشتن جشن آتش در پنج روز آخر سال، در شه شنبه شب آخر سل آتش می افروختند تا هم جشن آتش را پاس بدارند و هم به تازیان بگویند که ما با آتش این نحسی و نحوست و بد یمنی را می سوزانیم و شادابی و شادی و سرور را در جای جای ایران می باریم.

و از این تاریخ است که نام چهارشنبه با جشن سوری ِ نیاکانمان گره خورده است.

www.apanahan.blogspot.com

a_panahan@yahoo.de

شعری برای چهارشنبه سوری


شعری برای چهارشنبه سوری

البته این شعر پیش درآمد جُستاری است که برای چهارشنبه سوری نوشته شده است که حال و هوای ِ دهه ی چهل و پنجاه خورشیدی ِ لنگرود را دارد که در پُست بعدی آن را در همین صفحه می خوانید.
همیشه شاد باشید

شاد شادا آمد از راه جشن ِ سوری وُ سرور
آتش افروزیم کهندشت ِ وطن را پُر غرور

گو به ساقی تا همه جام ها، ز باده پر کند
جام ها بر هم زنیم بر گرد ِ آتش، رقص وُ شور

پایکوبان، پیکر ِ خود را پچرخانیم به رقص
دست افشان، دور کنیم غم را ز دلها دور ِ دور

پر زنان، پروانه وار، بر گرد ِ آتش چرخ زنان
ز آتش ِ سوری، شب ِ تیره بسوزانیم به نور

وقت آن است با شرابی گونه ها گلگون کنیم
تا شود کور چشم ِ جهل، چشم ِ خرافات کور ِ کور

احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )

تابلویی از » انقلاب ِ شکوهمند ِ اسلامی «


تابلویی از » انقلاب ِ شکوهمند ِ اسلامی «
دکتر احمد پناهنده
ما قدر نشناختیم
ما قدر نشناختیم
ما ناسپاسانه، دستاوردهای ملی و میهنی مان را با لگد ِ جهالت کوبیدیم
ما بر روشنایی و سپیده سحر تاختیم و شب را به استقبال شتافتیم
ما زیبایی و رعنایی را در چنگال ِ جنون دریدیم و کهنه پرستی و زشتی و نکبت را بی صبرانه به انتظار نشستیم
ما چهرهای شادمان و آفتاب گون را به نفرت آمیختیم و عبوس سالاری و افسردگی مذمن را سلام کردیم
ما جامعه تاریک اندیشی ِ عصر قبیله ای آخوند سالاری را به جامعه باز روشن اندیشی ِ انسان سروری، ترجیح دادیم
ما قدر و اندازه نشناختیم
با دیو جماران ساختیم
بر خود تاختیم
هر آنچه داشتیم، باختیم
و افسار گسیخته به سوی مرگ شتافتیم
ما
آه
افسوس ما
قدر نشناختیم
با مطالعهء همه جانبه و اندیشه و تأمل روی ِ رویداد ِ سال پنجاه و هفت که منجر به سقوط ِ نظام پادشاهی و برکشیده شدن ِ ته مانده های ِ رسوب کرده در درز ِ دیوارهای ِ عنکبوت گرفتهء تاریخی گردید، به نظر می رسد، چنین حرکتی دور از خرد و از روی جهالت و جنون بوده است.
به عبارت دیگر ایران ِ سربلند و سرفراز را شایسته و بایسته نبود که چنین حرکت ِ کور و قهقرایانه را انجام دهد. همچنین نیروهایی که خود را روشنفکر و یا الیت جامعه می دانستند، در آن شرایط، درک سیاسی و یا بینش ِ اجتماعی شان در حد افراد عادی جامعه اما چرکین بوده است که خط و ربط شان نه بر اساس داده های اجتماعی بلکه کلیشه برداری از جهان پر تلاطم ِ جنگ و کینه و خشم و خونریزی و ویرانی و تخریب بوده است.
افرادی بی خبر از دنیای ِ سیاست ِ جهان ِ دو قطبی، اما جویای نام و نشان، با خواندن دو عدد کتاب از رفقا کاسترو و لنین و یا در بُعد مذهبی متأثر از کتاب عمار اوزگان ِ انقلاب الجزایر و کودتاهای قذافی، اسد، البکرو صدام و ناصر و… جامعه جاندار و سالار ایران را که راه برای آنها در دانشگاهها و دانشسراها باز کرده بود و رونق زندگی شان را با اِشل بالا و والا سبب شده بود، داس و تفنگ ِ تیرگی و بندگی ِ ویرانساز را برداشتند و تیشه به ریشه خود و تمامی ِ مردمان ایران زمین زدند و جامعهء آبرومند و رو به رشد ایران را با تمامی ِ ثروت ِ روی زمین و زیر زمین در سینی طلایی تقدیم ِ از گورگریختگان ِ تاریخ کردند. گردنشان را خم کردند و کُرنش چاکرانه در پیشگاه ِ پست ترین قشر ِ جامعه به جای آوردند.
شانه هاشان را پلی ساختند تا ضد تاریخی ترین نیروهای ضد آزادی و ضد انسانی و ضد ایرانی از آن جهت نشستن بر بلند بالای ِ بام ِ جان و مال و ناموس و مُلک و ملتی شریف بالا روند تا یکبار دیگر بسان ِ هزار و چهارصد سال و اندی پیش، همه ی مظهر و مظاهر ایرانی را نابود کنند.
آن روز سلمان پارسی ها در رکاب محمد و سپس سعد ابن ابی وقاص در اردوی دشمن ِ ایرانی بر مردم ایران و فرهنگ ایران تاختند و کشتند و بردند و سوختند و ویران کردند. اما در سالهای منتهی به » انقلاب ِ شکوهمند اسلامی » رهراوان و عاشقان سلمان پارسی ها در رکاب جانوری بنام خمینی خون ریز و مشتی آخوند های سُفله و بی وطن، مثل غفاریها، خلخالیها، اردبیلی ها، محمدی گیلانی ها و و و در کنارشان ملی مذهبی هایی مثل بازرگانها، سحابی ها، پیمانها، یزدی ها و و و همچنین » میلیونی » مثل سنجابی ها، حاج سید جوادی ها و در دنبالهء این افراد و نیروها، سازمان ها و احزابی مثل چریکهای فدایی، مجاهدین، حزب توده، طوفان وسیل و زلزله و…همانا بیشتر کردند که آنها در 1400 و اندی سال پیش انجام داده بودند.
دامن خود را آلوده به ریا و تزویر کردند و برای بدست آوردن جاه و مقامی افسار گسیخته به زیر درخت ِ سیب شتافتند و دست مرتجع ترین فرد تاریخ ایران را بوسه ای مریدانه زدند تا با قربانی کردن همرزم دیروزی شان به پای متاعی اندک به » گندم ری » برسند.
و یا مثل آن کسانی که به عشق رسیدن به جاه و مقام، دولت امام زمان تشکیل دادند و اولین رئیس جمهورِ منتخب حکومت اسلامی شدند و اقتصاد توحیدی را راهنمای عمل خود قرار دادند، آن را آموزش دادند و سپس تبلیغ کردند. غافل از اینکه در حکومت اسلامی ِ خمینی، اقتصاد مال خر است و انقلاب نکرده بودند که خربزه ارزان شود بلکه انقلاب کرده بودند تا همین رجاله ها به حکومت برسند.
بیگانه پرستان را اما سودای دیگری در سر بود. آنها از اینکه » بورواژی کمپرادور » در ایران در حال سقوط است، مارکسیسم و لنینسم و مائوئیسم انورخوجه ایسم و سایر ایسم های بی شکوه و بی فروغ را در دهان چرکین اسلام ِ ناب محمدی از نوع خمینی ریختند و یکشبه خواب نما شدند که سوسیالیسم با اسلام هیچگونه منافاتی ندارد.
از این پس بود که در اطاق خانه ها و دفتر کارشان عکس » امام خمینی » را چسباندند، در نماز جمعه ها شرکت کردند و جنایتی به طول و عرض تاریخ را آفریدند و در همه ی جنایات خمینی هم شریک شدند.
آری دیروز سنبل چنین جریاناتی در دادگاه علنی فریاد می زد » علی بزرگترین سوسیالیسم خاور میانه است » و سخنانش را با » مولای حسین » شروع کرده بود.
ای کاش زنده می بود و به عمق جهالت خود پی می برد که چگونه رهروان خلص ِ آن الگوهای مورد ستایش ایشان، سراسر ایران را کربلای پر بلا نمودند و خون را در هر خانه ای جاری و مرگ را در هر سرایی ساری کردند و می کنند و هرساله به شکل وحشیانه قمهء جهالت و تزویر و کینه و خشم را در هوا می چرخانند و به سرو جان بی ارزششان فرود می آورند. تا خون ریزی و خشم و کینه، در جان و جهان آنها نهادینه شود.
و چه کوتاه اندیش بود که چنین مارکسیستی عدالت را در مکتب اسلام می جست.
آری شلاق بندگی و هرزگی را به دست ِ اهریمنان ِ شب پرست و دیوسیرت سپردند تا برفرق شان و همه آنهایی که تُف ِ تاریخی را بر سر و رویشان پاشیده بودند، فرود آورند. و چه خوشحال و شادمان و پایکوبان، شب سر بریده شدن ِ پایوران ِ نظام گذشته را به رقص جنون آمیختند. روزنامه ها را سیاه می نمودند و جانوران درنده خوی حاکم را تشویق می کردند که بیشتر خون بریزند. تو گویی خشم و کینه، گوش و چشم و هوششان را کر و کور و گر کرده بود و در مقابل آن همه جنایت هنوز ارضاع نشده بودند و بیشتر خون می طلبیدند.
اینگار مغزها در جمجمهء سر کپک زده بود و چشمانشان، دیگر قادر به دیدن زیباییها نبود. رنگ و رخسار شادمان ِ عروسکان و دخترکان طناز دیگر از جلوه افتاده بود. نوعروسان و زیبارویان با آرایش متین و دلنواز دیگر آهنگی خوش خرام را در دل و جان و دیده جاری نمی کردند. عبوس سالاری و کهنه پرستی و چرکین پوشی و نفرت و بیزاری و بیگانگی، ارزش بی شکوه و بی فروغ آنها شده بود. آرزومند بودند در زندان و اسیرآباد » انترناسیونالیسم » پرولتری و یا در خراب آباد و ویران سرای ِ عقب گرای ِ جامعه مذهبی و ملی – مذهبی، سیبری سرا را آباد کنند و یا در کنار و داخل مسجد، پیشانی بر مُهر بسایند و تسبیه را دانه دانه بشمارند. ایپیدمی ِ این بیماری بیداد می کرد. زنان را که شخصیت اجتماعی و حقوق مدنی خودشان را کسب کرده بودند و سالار وار می خرامیدند. بر روشنی و روشنایی روز هجوم بردند و شب را بر روی خود کشیدند و سیاه پوشیدند، سیاه زندگی کردند و می کنند. استادان و اساتید دانشگاه ها و مدارس و ادارات که در صدر نشسته بودند و قدر درو می کردند، با داس ِ جهالت، درخت بالا بلند نشیمنگاهشان را از پایین بریدند و با سر به قهقرای تاریخ پرتاب شدند. و اکنون در گوشه ای از نیاخاکمان منتظر لحظه ای نشستند تا به مردم خط و خطوط بدهند که بین » بد و بدتر » بد را انتخاب کنند و یا بین » بدتر و بدترین » به بدتر رأی دهند. عملی که در انتخابات ریاست جمهوری احمدی نژاد در کمال وقاحت از این اساتید سر زد. عده ای از این جماعت که در سال 57 در صف اول انقلاب همراه با جاهل ترین قشر و مردم ایران شعار نا بودی خود و عظمت ایران را می دادند، به زودی از » گندم ری » بهره ای نبردند و هم اکنون در غربت ِ غریب ِ غرب روزگار غریبی را به تمامی عرض و طول عمر خود نظاره گر هستند و چشمانشان را به سمت خانه پدری دوخته اند تا شاید زمانی برسد و یک تجدید خاطره ای با گذشته خود که با تیشه آن را سر بریده بودند داشته باشند.
این داستان غم انگیز شامل همه کسانی میشود که در سال پنجاه و هفت، مشت های خود را گره کرده بودند و به سر و صورت خود می زدند و نابودی خود را به نمایش می گذاشتند. و امروز همه آنهاییکه شانس زنده ماندن با آنها یار بوده است در آن روزگار، حال و روزگاری هزارگونه بهتر از این شرایط مرگبار و نکبتار امروز را داشتند. و بسیاری از آنها هرچند در درون خود غوغایی دارند و خود را سرزنش می کنند که سبب ساز این روزها شدند اما در ظاهر به دلیل غرور بی شکوه و بی مایه شان شهامت آن نمی کنند که شولای انصاف بپوشند، زمین ادب ببوسند و از گذشته ناشاد خود در مقابل پیشگاه مردم شریف ایران عذرخواهی کنند.
***
امروز این درد جانسوز که اینچنین بی محابا از این قلم فریاد زده می شود و خون از جگر، کاغذ را رنگین می کند، نه فقط توصیف احوال خود بلکه شرح حال پریشانی همه آنانی است که درد وطن دارند و برای آزادی وطنشان از چنگال این از گورگریختگان تاریخ که این چنین برای نابودی ایران و فرهنگ گوهرآفرین آن، شمشیر جهالت و جنون را در جای جای جان جامعه فرود آوردند، لحظه ای غفلت را در این شرایط مرگبار، خطایی نابخشودنی می دانند. به همین منظور است که با بانگ بلند فریاد می زنند تا درخواب فرورفتگان ِ بهشت ِ تک صدایی ِ ایدئولوژی » انترناسیونالیسم پرولتری » و جامعه جهانی امت واحده مدینته النبی، بیدار شوند تا شاید در این بیداری وجداننشان هوشیار گردد و به خود آیند و به ایران فکر کنند.
غفلت را هم اندازه ای است، و کسی که غفلت را بی اندازه ادامه می دهد، بیمار و خطرناک است و مطمئناً از جنس همین احمدی نژادها هستند. زیرا احمدی نژادها حاکم هستند و وظایف نسل کشی و فرهنگ کشی بیمارگونه خودشان را در شکل سبُعانه انجام می دهند. اما این غافلان که تاکنون یار و غار و گرمابه گلستان این آدمخواران بودند، به انتظار شرایطی نشسته اند که خود حاکم شوند و یا با این حاکمان شریک شوند و این جنایت را در مدار بالاتری ادامه دهند.
باور ندارید؟
می گویم به تاریخ رجوع کنید!
تاریخ ِ حاکمیت این مرتجعین و یاران، مشحون است از این عمل غفلت گرایانه اما آگاهانه در جهت مطامع خودشان. کافی است در این باره تاریخ را ورق بزنیم.
حال که شما احوال و فرصت ورق زدن تاریخ راندارید. اجازه بدهید که این قلم چند ورقی را در پیش چشمان شما بگیرد.
کیهان 29 مارس 1979 :
علی اصغر حاج سید جوادی می گوید:
جنبش به جمهوری اسلامی رأی مثبت می دهد.
کیهان 31 مارس 1979 :
کریم سنجابی می گوید:
جمهوری اسلامی بر اساس دموکراسی و ملیت ایران بر پا می شود.
کیهان 31 مارس 1979 :
حزب توده به جمهوری اسلامی رأی مثبت می دهد:
کمیته مرکزی حزب توده ایران! اعلام کرد که این حزب به جمهوری اسلامی رأی مثبت خواهد داد.
در اطلاعیه حزب آمده است:
حزب توده ایران برنامه خود را در باره ضرورت تحول بنیادی در جهت تحکیم استقلال ملی، دموکراسی و سالم سازی اقتصاد کشور، رفاه عمومی و پیشرفت اجتماعی بیان داشته و نظرش در این مورد مشخص و روشن است. ما مدتهاست که نظر خود را در باره ضرورت ایجاد یک جمهوری متکی بر اراده خلق بیان داشته ایم. بدیهی است که بر اساس مشی خود به سئوال مربوط به جمهوری یا سلطنت به سود جمهوری رأی می دهیم.
در این اطلاعیه هم چنین آمده است:
در مورد نام این جمهوری ما به همان ترتیب که آیت الله خمینی مسئله را مطرح می کند، یعنی » جمهوری اسلامی » چنانکه در گذشته نیز تشریح کرده بودیم، رأی مثبت می دهیم. زیرا اولاً اصل مطلب محتوای سیاست حکومتها ست. مردم مبارز ایران باید بکوشند تا قانون اساسی جدید بر پایه حفظ منافع جامعه ما یعنی استقلال ملی، صلح، دموکراسی، پیشرفت اجتماعی و رفاه عمومی تنظیم شود و دولت های ناشی از آن پیگیرانه در جهت قانون اساسی جدید عمل کنند.
ثانیاً حفظ وحدت نظر و کلمه همه نیروهای ملی و دموکرات در این شرایط کنونی یک امر حیاتی است. کمیته مرکزی حزب توده ایران! در پایان این اطلاعیه که به تاریخ 12 اسفند سال جاری صادر شده، از همه مردم ایران خواسته است.
که به جمهوری اسلامی رأی مثبت دهند.
در همین تاریخ یعنی 31 مارس 1979 به نقل از کیهان:
مسعود رجوی و موسی خیابانی به جمهوری اسلامی رأی دادند.
کیهان 4 مارس 1979 :
احمد صدر حاج سید جوادی وزیر کشور در مصاحبه ای با کیهان گفت:
شالوده قاتون اساسی بر قرآن و نهج البلاغه بنا شده است. در تدوین قانون اساسی به احادیث مسلم، اجماع و فرمایش معصوم توجه شده است.
کیهان 4 مارس 1979:
دکتر کریم سنجابی وزیر خارجه:
روحانیت نمی خواهد مستقیماً حکومت کنند. محتوی جمهوری دموکراتیک، اسلامی است و وروحانیت بصورت قانونی بر حکومت نظارت می کنند.
امروز وضعیت همین افراد و نیروهایی که آنچنان پشت خمینی نماز می خواندند و او را در حدّ ِ فرشته و معصوم بالا برده بودند و چهار نعل به تمامی تراوشات ِ ذهن ِ علیل و بیمار این جانی رأی مثبت دادند، در کجای تاریخ ایستاده اند؟
غیر از مجاهدین که درسال 60 از جمهوری اسلامی بریدند و نوعی دیگر از اسلام با پسوند ِ دموکراتیک را تبلیغ کردند، بقیه هنوز به همین رژیم وفا دار هستند و دست طلب به سمت همین رجاله گان حاکم دراز می کنند تا شاید از روی شکم سیری تکه استخوانی برایشان پرتاب کنند.
بر من معلوم نیست که اسلام دموکراتیک جزء کدام صیغه مبالغه است که دکتر کریم سنجابی محتوای چنین اسلامی را دموکراتیک می نامید و شادمان بود که روحانیت بصورت قانونی بر حکومت نظارت کنند؟
آیا چنین اندیشهء معیوبی، قدردانی و صحه گذاشتن بر نظرات شیخ مرتجع، فضل الله نوری نیست که در مقابل مشروطه خواهان واقعی دامن چاک داده بود که ما مشروعه می خواهیم و عاقبت همین شورای نگهبان را در قوانین اساسی مشروطه گنجاندند؟
آیا این نظر ِ کریم سنجابی دلیل بر تأیید همین شورای نگهبان نبوده و نیست؟
بنابراین حق بدهید که بگوییم شماها در کنار سایر همفکرانتان این بلا را بر سر مردم فرود آوردید. زیرا کسی که معتقد است:
» شالوده قاتون اساسی بر قرآن و نهج البلاغه بنا شده است. در تدوین قانون اساسی به احادیث مسلم، اجماع و فرمایش معصوم توجه شده است.»
دیگر چه انتظاری دارید که حکومت ِ ناب محمدی از نوع خمینی پیاده نشود. مطمئن باشید که حکومت ناب محمدی همین است که در ایران اسیرمان حاکم است. و تاریخ اسلام حداقل در ایران ِ جان مشحون است از بی عدالتیها، خونریزیها، ویران کردنها، دهن دوختنها، قلم شکستن ها، کتاب و کتاب خانه سوزاندنها، جهل و جهالت و جنون و جنگ و جن پرورانیدنها و در رأس همه اینها ضد زن بودنها و فقط به پایین تنه توجه داشتنها است.
بنابراین چگونه است که شما نفهمیدید که اسلام همین است که حاکم است؟ در کجای جهان سوراخ دارید که اسلام اینچنین نباشد؟ و جای شگفتی است که امروز برنده جایزه صلح نوبل باد در غبغب می اندازد و می گوید اسلام با دموکراسی منافات ندارد. خیر خانم عزیز!
به گواهی تاریخ، مذهبیون ِ حاکم معتقد هستند کتاب راهنمای آنها قرآن است و نسبت به همه مسایل دنیوی و اُخروی پاسخ در خور دارد، کافی است که ابتدا ایمان بیاورید و بعد توکّل به خدا کنید و گوسفندوار دنبال شبان که از جانب خدا، پیامبران و امامان هستند و نمایندگی امّت همیشه در صحنه را به عهده دارند راه بیفتید واصلآًً نپرسید که به کجا می روید. چون پرسیدن یعنی شک کردن است و شک کردن یعنی زیر علامت سئوال بردن اعتقادات و ایمان می باشد و این عمل معادل کفر است.
بنابراین ملاحظه می کنیم که ارکان حاکمیت و نظرگاهای این قماش ِ حاکم بر ایران ِ جان، بر اساس ایمان ِ اسلامی بنا شده است که هیچ تغییری را بر نمی تابند و اساساً تغییر در حیطه عقل می گنجد نه ایمان.
با این توضیحات مشخص می شود که عنوان دموکرات دادن به اسلام، مضحکه ای بیش نیست زیرا اسلام تغییر ناپذیر است، چون بنای اعتقادی اسلام ایمانی است نه عقلانی.
***
با این تابلو از همیاران » انقلاب ِ شکوهمند اسلامی » به نظر می رسد که سقوط نظام پادشاهی گذشته، غیر لازم و یا در واقع نا حق و نا بخردانه بوده است. زیرا هرچه بیشتر از آن لحظه و زمان ِ شوم و کور ِ بی فکور فاصله می گیریم. ابعاد آن فاجعه ی ملی بیشتر در جان و جهان و خرد و وجدان، گوش و هوش ِ همه آنانیکه در آن روزهای آفتابی عینک کبود به چشمان زده بودند، روز روشن را شب می دیدند و در جادهء آباد زندگی و زندگانی به بیراههء مرگ و نیستی راه می پیمودند، نفوذ هشدار دهنده می کند و در گوششان زنگی را به صدا در می آورد که ای راه گم کردگان!
این است حاصل آنچه که با چشمان بسته و افسار ِ سپرده به بیگانه، خشم و کینه و عداوات کور و کر را بر جان و تن و خرد خود و جامعه فرود آورده اید. آیا این همه سال از آن نکبت تاریخی ِ گذشته، نبایستی شما را هوشیار و بیدار کرده باشد که به خود آیید و از ذلت برهید و سرتان را بالا بگیرید و بر آنچه خرافات و جنون و جهل و بندگی و اسیری و بی شخصیتی است، بتازید و شب ِ ایران غمزده را فروغی از روشنایی ِ آشتی و صلح و سازندگی بتابانید؟
آیا وقت آن نرسیده است که به هوش آیید که بار دیگر جهل و جهالت و جنون، ما فانوس بدستان ِ ضد خورشید ِ دیروزی را که بر شیرش سوار بود، هر چه بیشتر به دخمه های تیره و تاریک نکشانند و فرهنگ ناله و عزا و مصیبت و سیه پوشی را به ملت شریف ایران تحمیل نکنند.؟
شرم آور نیست که روزهای آفتابی را به کینه و خشم و نفرت و تیرگی و تاریکی آلودیم و شب سیاه ِ قیرگون را بر سرمان فرو کشیدیم؟
شرم آورتر نیست که زنان ما را به چادر و چاقچور رجعت دادیم و سبب شدیم که از هرگونه امکان اجتماعی محروم شوند؟
جهل پندارانه نبود که میدان را برای دانش ستیزان فراهم کردیم تا دانشگاه تهران را به یک رأس گراز بی خبر از علم و بسا ضد علم بسپارند تا درس و حشت و وحشی گری و انسان کشی را به رسوبات ِ نشت کرده در جامعه ی زلال بیاموزند و ترویج دهند؟
زشت بینانه نبود که کراوات و لباس شیک ِ پر عطر و ادکلن را وا نهادیم و جامه های چرکین و پاره پوره و شپش زده را به استقبال شتافتیم؟
و یا سرو صورت حمام رفته و آرایش کرده را به نجاست جهل ِ بو آلود، آلودیم و به مو و پشم و ریش و کثافت ابدان روی آوردیم و چون یک مستراح ِ متحرک در آمدیم؟
نابخردانه نبود که چهرهای خندان زنان و کودکان و مردان و جوانان سالار را بر چهرهای تکیده و غمگین و افسرده ترجیح داددیم؟
***
آری در یک مقایسه ساده می شود نتیجه گرفت که رژیم حاکم بر ایران ِ جان، اساساً در هیچ زمینه ای با نظام پادشاهی گذشته قابل مقایسه نیست. این موضوع را می شود در زمینه های ِ سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، و پیشرفت اجتماعی و همچنین رشد سرانه کشور در مقیاس جهانی، ارزیابی کرد.
لازم به گفتن نیست که رژیم پادشاهی گذشته، یک رژیم عرفی، امروزی، مدرن و خواهان عظمت فرهنگی ایران بوده است. دین در سیاست نقش چندانی نداشت و این خود سبب رشد و بالندگی استعدادهای انسانی در جامعه در تمامی زمینه های فعالیت اجتماعی، از دانشگاه، ادارات،صنعت و ورزش گرفته تا فعالیت های تفریحی در زمینه گردشگری و صنعت توریست و… می شد. در حالی که حکومت اسلامی رژیمی است مذهبی که با عنصر دین بر مردم حکومت می کند. ولایتش برگرفته از پست ترین نگاه و سوار بر پس مانده ترین عناصر و قشر اجتماعی و تاریخی از جهل و جنایت و کشتار و نابودی و آدمخواری در درازای ِ 1400 و اندی سال تاریخ ِ راهزنان و بیابان گردان و توحش خویان است و ناتوانی خود را از همان آغاز حکومت ننگینشان در همه عرصه ها به اثبات رسانیده اند. و می روند با این فرهنگ توحش ایران و فرهنگ درخشان ِ ایرانی را در تمامیتش نابود کنند.
با این توصیفات از دو نظام، امروز هر انسان منصفی بدور از هر گونه حبّ و بُغضی و گرایش و وابستگی گروهی می تواند قضاوت کند که حکومت اسلامی در مقایسه با نظام پادشاهی ِ گذشته در زمینه های بر شمرده شده، هیچ دستاوردی نداشته است که هیچ بلکه بسیار و بسیار از آنچه که داشتیم، همه را برباد دادند و تمامی مظاهر و نُرم اجتماعی را از مردم دریغ کردند. البته در همین زمینه این انتقاد منطقی به پایوران ِ نظام پادشاهی گذشته وارد است که با عدم سیاست قاطع خود در مقابل این رجاله ها و آگاه نکردن مردم نسبت به این جانوران، سبب ساز عروج آنها از لجن زار جهل و جنون بر بلند بالای بام ِ برج جامعه شدند. یعنی اگر نظام گذشته می توانست با اتکا به مردم و بالا بردن سطح آگاهی آنها بویژه جوانان در راستای رشد اقتصادی، بطور همگون، سطح آگاهی سیاسی مردم و جامعه را رشد می داد. ما امروز گرفتار این دیوان ِ برآمده از اعماق ِ تاریک خانه زمان و تاریخ نمی بودیم. یعنی به عبارت دیگر یک رژیم ملی، زمانی قادر به پیش برد ِ سیاست اقتصادی و اجتماعی است که اتکاهش در وهله اول به آحاد مردم سرزمین خویش و پس از آن به پارامترهای دیگر باشد. در این صورت است که پا به پای رشد اجتماعی و اقتصادی، کشور با شتاب بیشتری در عرصه های دیگر رشد می کند. و مردم می توانند در یک جامعه دموکراتیک و آزاد بدست آمده، یعنی رشد همگون ِ اقتصادی و سیاسی، به عنوان یک اتکاء ِ بالفعل همواره در کنار ِ عنصر رهبری کننده جامعه قرار بگیرند. حال این عنصر رهبری کننده شاه باشد و یا تخست وزیر، حزب باشد و یا یک گروه و سازمان سیاسی.
آنچه مهم است این است که در یک شرایط ِ دموکراتیک و آزاد، انسانها به حدی از رشد می رسند که بتوانند تشخیص دهند که چه کسی خادم و یا خائن به جامعه است. و این انتقادی است که می شود در این زمینه به نظام پادشاهی گذشته، علی رغم دستاورد عظیم اقتصادی و بالا بردن رشد سرانه کشور و بیرون آوردن کشور ایران از قعر ِ قهقرایی، ولی از آنجا که میزان رشد سیاسی – اجتماعی متناسب با رشد اقتصادی و طبقه آزاد شده متوسط نبود، سبب شد که در شرایط حساس و تعیین کننده، مشتی مرتجع همراه با روشنفکران نادان و جاهل از این فضای بدست آمده استفاده کرده و بر جهل مردم سوار شوند، نظام پادشاهی را به سقوط بکشانند و جهالت را گسترش دهند. البته امروز همان کسانی که در سقوط ِ نظام گذشته فعالیت داشته اند با کسب آگاهی و شناخت ِ ماهیت ِ ارتجاعی حکومت اسلامی به این نتیجه رسیده اند که تاریخن مرتکب اشتباه فاحشی شده اند. رسیدن به این مرحله خود نشان از بیداری وجدان دارد که عِرق ملی و وطن، آنها را از خواب سکر آور بیدار کرده است.
هرچند که تاریخ آنها را نمی بخشد و عملکرد آنها را به عنوان کارنامه سیاه در وجدان خود ثبت کرده است. اما باید حساب مردم نادان ایران را که آنروزها در جهت سقوط نظام پادشاهی گذشته نا آگاهانه فعالیت می کردند، از روشنفکران توی گیومه ی جدا کرد. زیرا اولی نا آگاهانه به راهی کشیده شد که در خودآگاهش هیچ به آن راضی نبود اما دومی آگاهانه تبر جهالت و نابودی را بر فرق خود و جامعه کوبید.
اکنون برای ثبت در تاریخ و روشن شدن ِ اذهان مردم و بویژه جوانان ایران به مواضع دوتا از این راه گم کردگان ِ تاریخ اشاره می کنم و قضاوت را در این باره به وجدان های بیدار و آگاه واگذار می نمایم. بر گرفته از مقالات گذشته این قلم:
» درد جگرسوز من امروز از کسانی است که هنوز در کربلا و عاشورای 28 مرداد، ناله می کنند، سینه و قمه می زنند، سینه چاک می دهند و مظلوم نمایی می کنند. کافی است به نوشته های علی اصغرحاج سید جوادی نگاهی بیاندازید که پر از کینه و نفرت است و هنوز در کوچه پس کوچه های 56 سال پیش قدم می زند و نوحه می خواند و سیاهپوش در تکیه ی » حسینی » پاریس نشسته و سر و صورت خود را گِل مالی کرده است. حال ببینیم این فرد کینه جو در فردای پیروزی « انقلاب شکوهمند ِ اسلامی » در مورد کشتاربی رحمانه امیران ارتش وبزرگان رژیم پادشاهی از جمله خانم دکتر فرّخ روی پارسا چه می گوید.
« محیط انقلاب باید با سرعت و شدت پاکیزه شود، یعنی همه دشمنان انقلاب، همه میکروب ها و سمومات موّلد عناد و ظلم باید بلافاصله و بدون کمترین درنگ، نابود شوند. انقلاب، عدالت خاص خود را دارد و عدالت انقلابی یعنی، شدت عمل هر چه بیشتر…».
آقای حاج سید جوادی! ملاحظه می کنید با این خوش رقصی برای خمینی ها و خلخالی ها نتوانستید از » گندم ری » بخورید وعاقبت ِ کینه جویی، دامن خود شما را گرفته و شدّت عمل عدالت انقلابی، امروز شما را پاریس گیر کرده است. در حالی که به گواهی تاریخ شما در نظام پادشاهی گذشته، در صدر نشسته بودید و قدر درو میکردید. آیا پاکیزه شدن محیط انقلاب با این همه کشتار و ویرانی جهت تسّلای دل داغدیده تان در سوگ کربلای 28 امرداد بوسیله » احمد مختار » زمان، خمینی و دنباله هایش کافی نیست و یا باز هم می خواهید به خون خواهی کربلای 28 امرداد دنبال خون خواری دیگر بگردید تا انتقام کربلای 28 امرداد را بگیرد؟
درد من از این است که هنوز به اصطلاح روشنفکران چپ بدون آگاهی تاریخی برطبل نفرت و کینه می کوبند.
آقایان و خانم های عزیز! فراموش نکنید، ایران گرفتار اژدهایی شده است که تمامیت آن را تهدید می کند. وشماها بودید که این هیولا را بر سر ما ایرانیان سوار کردید، شماها بودید زیر علم ِ همین شب پرستان و از نور گریزان سینه زدید و با سلام و صلوات به پیش بازش رفتید و چهره اورا در ماه به مردم نمایاندید. مگر یادمان رفته است، که کیانوری رهبر حزب توده در بدو ورود به ایران می گفت، اسلام خمینی همان سوسیالیسم است و اسلام با سوسیالیسم هیچ گونه منافاتی ندارد، مگر یادمان رفته است که دکتر کریم سنجابی رهبر جبهه ملی در انتخاب میان دکتر شاپور بختیار و خمینی، به دست بوسی خمینی، زیر درخت سیب در پاریس رفت و آن اطلاعیه و قطع نامه کذایی را با هم دادند، مگر یادمان رفته است که در فردای پیروزی « انقلاب شکوهمند اسلامی » وقتی که افسران و سرآمدان رژیم پادشاهی را بر بام مدرسه علوی، تیرباران می کردند، شماها به جشن و پایکوبی مشغول بودید، مگر یادمان رفته است که حزب توده و سازمان های دنباله روشان، در فردای 30 خرداد سال 1360، دسته دسته جوانان را به همین رژیم سفاک و خونریز معرفی می کردند، مگر یادمان رفته است که باد در گلو می دادید و فریاد و شیون سر می کشیدید که پاسداران را به سلاح سنگین مسلّح کنید و راستی چه کسی و یا کسانی سبب شدند این رژیم ستمگر بر روی گرده ما بنشیند؟ اگر انصاف دارید، بایستی زمین ادب را ببوسید و در پیشگاه ملت ایران از گذشته نا شاد و ننگین خودتان عذرخواهی کنید. خطابم به فرد بخصوص نیست، بلکه همه آنهایی است که باعث شده اند رژیم پادشاهی فرو بریزد و این سیستم واپسگرا حاکم شود، حال چه چریک باشد، چه مجاهد، چه حزب توده، چه جبهه ملی و… همگی مقصّرید، همگی حداقل یک عذرخواهی تاریخی به ملت شریف و رنج دیده ایران بدهکارید.
مگر یادتان رفته است که در همان اوایل « انقلاب شکوهمند اسلامی » می خواستید وکیل و وزیر بشوید و یا مثل حزب توده می خواستید، شرایط دوران انقلاب روسیه را بازی کنید و بعد کرنسکی ایران را سرنگون کنید؟ مگر دکتر کریم سنجابی نبوده است که وزیر امور خارجه دولت امام زمان شده بود، مگر بنی صدر نبوده است که اولین رئیس جمهور خمینی شده بود. پس چگونه است که امروز آقای حاج سید جوادی به جای حمله به جبهه ملی و ملی مذهبی ها و انتقاد از آنان، باز حمله ناجوانمردانه را متوجه رضاشاه، محمدرضاشاه و امروز رضا پهلوی می کند؟
و امروز ادامه دهندگان چنین تفکری به جای حمله و هجوم به حکومت اسلامی به نظامی حمله می کنند که وجو ندارد. آیا حق داریم که نسبت به این افراد از » کروب تا میکروب » بی اعتماد باشیم و مواضع آنها را در راستای ابقای حکومت اسلامی ارزیابی کنیم؟»
حال نگاهی به افاضات امامشان بیاندازیم که چگونه این خواسته های قلبی ایشان را اجابت کرد:
«…اگر ما از اول كه رژيم فاسد را شكستيم و اين سد بسيار فاسد را خراب كرديم به طور انقلابي عمل كرده بوديم و قلم تمام مطبوعات مزدور را شكستته بوديم و تمام مجلات فاسد را تعطيل كرده بوديم و رؤساي آنها را به محاكمه كشيده بوديم و حزبهاي فاسد را ممنوع اعلام كرده بوديم و رؤساي آنها را به جزاي خودشان رسانده بوديم، چوبه هاي دار در ميدانهاي بزرگ بر پا كرده بوديم و مفسدين وفاسدين را درو كرده بوديم اين زحمتها پيش نمي آمد. من از پيشگاه خداي متعال و ملت عزيز عذر مي خواهم[...]
دولت ما انقلابي نيست، ارتش ما انقلابي نيست، ژاندارمري ما انقلابي نيست، شهرباني ما انقلابي نيست پاسداران ما هم انقلابي نيستند، من هم انقلابي نيستم. اگر ما انقلابي بوديم اجازه نمي داديم اينها اظهار وجود كننند. تمام احزاب را ممنوع اعلام مي كرديم، تمام جبهه ها را ممنوع اعلام مي كرديم و يك حزب و آن حزب الله، حزب مستضعفين تشكيل مي داديم و من توبه مي كنم از اين اشتباهي كه كردم و من اعلام مي كنم به اين قشرهاي فاسد در سرتاسر ايران كه اگر سر جاي خود ننشينند ما به طور انقلابي با آنها عمل مي كنيم. مولاي ما اميرالمؤمنين سلام الله عليه، مرد نمونهً عالم، آن انسان به تمام معنا، …در عبادت آنطور بود، در برابر مستكبرين و كساني كه توطئه مي كردند شمشير را مي كشيد و هفتصد نفر را در يك روز چنانكه نقل مي كنند از يهود بني قريظه كه نظير اسرائيليها بودند و شايد اينها از نسل انها باشند، از دم شمشير مي گذراند ما نمي خواهيم در ايران ، در دنياي اسلام و در خارج كشور، وجاهت پيدا كنيم ما مي خواهيم به امر خدا عمل كنيم و خواهيم كرد. «اشدا علي الكفار و رحمابينهم». اين توطئه گرها در كردستان و در غير آن در صف كفار هستند، با آنها بايد با شدت رفتار كرد. دولت بايد با شدت رفتار كند،ارتش بايد باشدت رفتار كند. ژندارمري بايد با شدت رفتار كند، اگر مسامحه كنند ما با خود همين مسامحه گرها با شدت رفتار مي كنيم … دادستان انقلاب موظف است تمام مجلاتي را كه برضد مسير ملت است و توطئه گر است توقيف كند و نويسدگان آنها را دعوت كند به دادگاه و محاكمه كند، موظف است كساني را كه توطئه مي كنند و اسم حزب روي خودشان مي گذارند، رؤساي آنها را بخواهند وآنها را محاكمه كنند. فاسدها را سركوب كنيد. عذرها را كنار بگذاريد. برويد توطئه گرها را سركوب كنيد. دولت مسامحه نكند. ارتش مسامحه نكند. پاسداران مسامحه نكنند…»(كيهان27مرداد1358)
***
البته سیر تاریخی رسیدن به این مرحله ی پوسیدگی و دریدگی و بی مایگی را بایستی در مواضعشان و همچنین مواضع پدران ایدئولوژیکشان در برابر تحولات ترقی آفرین و آزاد کننده مردم ایران از چنبره خرافات و عقب افتادگی در دوران پهلوی دید. آنجا که در سرفصل های تاریخی تعیین کننده اجتماعی، اراده ای که زنان را از پستوهای حرمسراها از حالت کنیزی بیرون می آورد و به آنها شخصیت اجتماعی و شهروندی می بخشید. این نیروها و پدران ایدئولوژیکشان در کنار عقب افتاده ترین قشر اجتماعی بر هرچه نوآوری تاختند و در عوض از گورگریختگان تاریخی را نواختند. آیا احتیاج است که بگوئیم این نیروها در ایام کشف حجاب زنان در کنار مرتجعین سینه زدند و فریاد » وا ناموسا » سر دادند؟ آیا دوباره بایستی گفت که این جماعت مورد بحث در رفرم ارضی ( انقلاب سفید ) آنجا که زمینهای فئودالها را بین دهاقین تقسیم کرده بودند و به زنان این حق داده شده بود که در انتخابات شرکت کنند، نعره شوم ضد پیشرفت و رهایی زن سر دادند و در کنار ابوالارتجاع تاریخ معاصر، آن غائله ضد زنان و کشاورزان و ترقی اجتماعی را در 15 خرداد سال 1342 آفریدند؟ و عاقبت سلاح تخریب و ویرانی را بدست گرفتند و همراه جاهل ترین قشر نشت کرده در درزهای دیواره های اجتماعی و سوار بر بستر ناآگاهی مردم، به شالوده و شیرازه مملکت هجوم آوردند و » انقلاب شکوهمند اسلامی » را از کارخانه خرافه پرستی صاحبان چاه جمکران و مدعیان امام زمان وجود نداشته تولید کردند.
و چنین است که امروز تقاص اتودینامیکی یا درون جوش را در بین خود می گیرند و هر روز که می گذرد مردم با شناختن آنها تُف تاریخی را به سمتشان پرتاب و لعنت جاودانگی را نثارشان بار می کنند.
بار دیگر مایل هستم این را بگویم که با باز کردن این موضوع ِ تاریخی، قصد تبرئه کردن نظام گذشته از خطاهایش را ندارم. بلکه نیک می دانم که نظام گذشته در عرصه سیاسی مرتکب اشتباه مُهلکی شد که سبب گردید میدان، برای نیروهای مرتجع و تخریب گرا باز شود. اما به جرئت می توانم بگویم که سرنگون کردن آن نظام، خطایی نابخشودنی بوده و هست. زیرا معتقد هستم که آن نظام از ظرفیت و پتانسیل اصلاحات برخوردار بود و این توان را داشت که در سایه رشد شتابان ِ اقتصادی و شکل گیری و قوی شدن بخش متوسط جامعه، اصلاحات ِ تدریجی سیاسی را در عرصه های گوناگون انجام دهد.
و انقلاب در آن شرایط جز برهم زدن نظم و خراب کردن ِ خانه آباد، معنای دیگری نداشت.
دلیل مشخص و منطقی این قلم در این ارزیابی بر این نگاه استوار است که در آن شرایط، هیچ بدیل دیگری بهتر از نظام گذشته وجود نداشت. به عنوان مثال نیروهای چپ ِ مارکسیستی، جملگی آرمانشهرشان » بهشت برین زحمتکشان » شوروی، چین سرخ، ویتنام، کوبا، کره شمالی، آلبانی و کشورهای بلوک شرق بود. و همگی دیدیم که پس از فروریزی دیوار برلین چه خونابه ها و چه لجن ها و بوهای تعفنی از آن بلوک برخاست. سوای گروهای مارکسیستی، گروهای رادیکال مذهبی مثل مجاهدین خلق بودند که آرمانشهرشان در نهایت » مدینته النبی » دوران جنگ قبیله ای ِ صدر اسلام و یا کشورهای عراق و سوریه و لیبی و و و بوده است. جنایت و حکومت صدام در قبل و بعد از فروریزی برهمگان مبرهن است و دیدیم که این جانور در رأس ددان ِ دیگر، چگونه شرایط ِ استالینیستی را در خاک عراق حاکم کرده بود. سوریه و لیبی هم با فروریختن دیوار برلین جنایاتشان برای افکار عمومی دنیا هویدا شده است. بنابراین با نگاه امروزی، آن حرکات مخرب ِ دیروزی را قاطعانه و شفّافانه رد می کنم. زیرا معتقد هستم که اکثریت ِ روشنفکران ما دچار بیماری از خود بیگانگی شده بودند و به همین منظور به خود حق می دادند با قهر و کینهء کور، ایران را ویران کنند تا سرود انترناسیونالیسم را بر خرابه های ویران شده آن بخوانند. هر چند بخت با این گروهها همساز نبوده است که چنین سرودی را بر ویرانه های تن پاره پاره ایران بخوانند، اما دست در دست مذهبیون ِ مرتجع و واپسگرا سرود ضد ایرانی امت مسلمان ِ مجنون و پریشان جهانی را به سمت آرمانشهر » مدینته النبی » نعره کشیدند. » حال مایل هستم که جهت نتیجه گیری این قسمت از نوشته، توجه شما را به افکار یکی از این روشنفکران جلب کنم:
» من می خواهم در اینجا به یک مسئله اساسی بپردازم. مسئله ای که در میان روشنفکران آفریقا، روشنفکران آمریکای لاتین و آسیا الان مطرح است و آن مسئله » بازگشت به خویش » است. از جنگ جهانی دوم به این سو، بیشتر روشنفکران جهان سوم چه مذهبی و غیر مذهبی بر این نکته تأکید کرده اند که جوامع آنها باید به اصالت خود باز گردند. تاریخ، فرهنگ و زبان ملی خود را باز یابند…مسئله بازگشت به خویشتن، شعاری نیست که الان در دنیا مذهبیها مطرح کرده باشند، بلکه پیشتر روشنفکران مترقی غیر مذهبی این مسئله را برای نخستین بار مطرح کرده اند. مانند امه سه زر و در آفریقا مثل فرانتس فانون در الجزایر، ژولیوسنایره ره در تانزانیا، مثل جوموکنیانا در کنیا، مثل لئوپلد سنگور در سنگال…وقتی می گوئیم » بازگشت به خویش » در واقع منظورمان » بازگشت به فرهنگ خویش » است…شاید اینطور نتیجه بگیرند که ما ایرانیان باید به خویشتن نژادی ( آریایی ) برگردیم. ولی من قطعاً چنین نتیجه گیری را رد می کنم. اگر به خویشتن نژادی برگردیم، به راسیسم و فاشیسم و جاهلیت قومی نژادی دچار شده ایم و این یک بازگشت ارتجاعی است. البته قیچی تمدن اسلامی آمده و بین خویشتن پیش از اسلام و پس از اسلام ما فاصله انداخته است. خویشتن پیش از اسلام ما فقط به وسیله دانشمندان و متخصصین در موزه ها و کتابخانه ها قابل رؤیت و مطالعه است، توده ما هیچ چیز از آنها یادش نیست. مردم ما هیچ ارتباطی با این سنگ نبشته ها و آثار تاریخی پیدا نمی کنند و قهرمانان، شخصیت ها، نبوغها و افتخارات و اساطیر آن دوره در میان مردم ما حیات و حرکت و تپش ندارند. مردم ما چیزی از این گذشته دور به خاطر نمی آورند و علاقه ای هم ندارند چیزی در باره تمدنهای پیش از اسلام بیاموزند…در نتیجه برای ما بازگشت به خویشتن نه به مفهوم بازیافتن ایران پیش از اسلام بلکه بازگشت به خویشتن فرهنگی اسلامی به ویژه شیعی مان است.» پایان نقل و قول: (1)
این همان از خود بیگانگی تاریخی است که نویسنده سطور بالا مبلغ آن بوده است. و به عمد سعی داشته مردم را از تاریخ ِ کشور خودشان بیگانه کند و آنان را در جهالت و بی خبری به سمت آرمانشهر شیعی ای » امام زمان » رهنمون شود. زیرا وقتی که مردم تاریخ خود را ندانند، در اوج جهالت برای انداختن عریضه به چاه جمکران، روزها و هفته ها در صف » خویشتن فرهنگی اسلامی » منتظر می مانند. و امروز کسی مثل احمدی نژاد پیدا می شود که با » خویشتن فرهنگی خویش » ادعای حمایت ِ امام زمان را از خود داشته باشد. بطوریکه هرجا می رود هاله ای از نور او را احاطه می کند و سبب می شود که مژه های رؤسای کشورها، تا 20 دقیقه بی حرکت بماند. به آنجا می رسد که پس از عریضه هیأت دولت به امام زمان در چاه جمکران، متولیانی در عراق، نامه ای از امام زمان را از چاه سامره رو کنند.
آن گاه معجزه توسل ِ سگی به امام هشتمشان پیش می آید و چرا که نه؟ ضامن آهو البته می تواند ضامن سگ هم باشد. حال که چنین است ابله مردی از طایفه جهل ادعا می کند به یاری امام زمان رهبری رهایی ستمدیدگان دنیا را به عهده می گیرد و بی پروا اینجا و آنجا کف بر دهان می آورد و رگ نداشته گردن را برجسته می کند و خواهان نابودی اسرائیل از نقشه جغرافیای گیتی می شود.و چه زیبا گفته است آن ظریفی که » هرکس تاریخ خود را نداند، ناچار است آن را تکرار کند «. اما امروز پس از بیدار شدن مردم، این جفا کاری ها و عوامفریبی های تاریخی رنگ باخته است و مردم به خویشتن اصلی که ایرانی باشد، رجوع کرده اند و در تضاد بین ایران با اسلام، اسلام را فدا می کنند. زیرا اصل و پایه و ریشه همه ما ایران است نه اسلام. زیرا هویت ملی ما ایرانی بودن ما است و اسلام بخشی از هویت فرهنگی ما را تشکیل می دهد. و امروز افتخار ما ایرانیان همان منشور کورش، سنگ نبشته های بیستون، فرمان داریوش و خشایارشاه و کوزه های شکسته دوران باستان و و و است نه عزاداری محرم، روزه گرفتن ماه رمضان، غمه زنی، سینه زنی و گریه زاری و دخیل بستن به امامزاده هایی که کور می کنند ولی شفا نمی دهند. و جای بسی شادمانی است که امروز نیروهای مذهبی دیروزی بر سطور نقل ِ قول شده بالا پشت می کنند و در نوشته های خودشان منشور کورش و آثار فخرآفرین دوران قبل از اسلام را مزین می کنند. ای کاش زمان آن رسیده باشد که روشنفکران ما از خواب سکرآور بیدار شوند و مروری به تاریخ کشورشان بکنند تا از خودبیگانگی اسیرکننده رهایی یابند.
(1) بر گرفته از ایران بین دو انقلاب اثر آبراهامیان

آتش ِ جشن سده شاد باد


آتش ِ جشن ِ سده، شاد باد
دکتر احمد پناهنده
مقدمه

روشنایی و نور از مقولات پایه ای و مبنایی ِ پندار نیاکانمان، در آغاز تاریخ بوده است. به همین منظور حرکت زندگی آفرینشان از طلوع سحر که با آغاز برآمدن خورشید روشنایی بخش همراه است، شروع می شد و با شروع تاریکی، پایان می پذیرفت.
شب همواره، نماد مرگ و اهریمن را در باور پدران باستانی ما نشانده بود و پیدایش آتش، پیروزی روشنایی را بر تاریکی و جهالت و تیرگی آواز داده بود. از پس ِ پیدایش آتش بود که نیاکانمان توانستند دل تاریکی را بدرند و در کنار آتش، ساغر را از باده پر کنند و در اوج شادی و شادمانی، خون رگ ِ تاک را در کام خود بریزند و شب مستان را با فروغ آتش، جلوه ای از شور و شیدایی، طراوتی از عشق و رعنایی و لطافتی به زلالی نور ِ نقره فام ِ ماه ِ تابان بر گونه های ارغوانی ِ شفق گون ببخشند.
با هم این دوبیتی را که از دل بر آمده است، بخوانیم:
بده ساقی تو می از کوزه عشق
شود گلگون رُخم از باده عشق
بریز در کام ِ من خون ِ رگ ِ تاک
شوم مستان، شبان در کوچه عشق
آتش نماد روشنایی، گرمایی و انرژی، همواره مورد احترام نیاکانمان بوده است به حدّی که هرباره در کمال خضوع در برابر آتش به احترام، سرو وار می ایستادند ونیایشی نمادین به جای می آوردند.
خدای ایرانزمین اهورامزدا نام داشت اما آتش و روشنایی، نماد اهورایی.
از این جهت بود که نیاکانمان، سر ِ تعظیم به پیشگاه آتش خم می کردند و آن را در جان ودلشان گرامی می داشتند.
به همین دلیل است که در کتاب دستور دالا آمده است» روشنایی در هر جلوه ای، خواه آتش ِ اجاق ِ خانه یا درخشندگی مطبوع خورشید در آسمان ِ لاجوردی یا تابش ِ نقره فام ِ ماه در فضا یا چشمک ِ ستارگان در فلک ِ دوّار یا شکل های دیگر ِ انرژی که هستی بخش ِ آفرینش اند، نمادی از اهورامزدا ا ست. شگفت آور نیست که آشو زرتشت پیامبر ِ ایران ِ باستان، آتش را نماد ِ مقدس ِ دین و روشنایی ِ اهورایی ِ خداوند دانسته است.» (1)
احترام به آتش بقدری فراگیر است که مرز انسانی را در می نوردد و اجرام آسمانی را به طواف دور ِ خورشیدها می کشاند. و ما انسانهای ِ کره ی خاکی به طور مداوم، خورشید روشنایی بخش و انرژی گستر را، چرخشی مستانه می زنیم بدون اینکه لحظه این چرخش عاشقانه را وا نهیم.
حال بگذاریم یاوه گویان و بی مایگان، نیاکانمان را آتش پرست آواز دهند.
این قلم شادمان و سرافراز است که چنین عاشقانه، هر لحظه ی زندگی اش را به دور آتش ِ خورشید، چرخشی مستانه می زند و نور را سلام می کند.
و چه زیباست و زیبا منظر، که دل ظلمت را با فروغ آتش ِ ظلمت سوز، بدریم و با ساغری از می ِ ناب ِ ارغوانی در دست، خون رگ ِ تاک را در کاممان بریزیم و با گونه های ِ انارگون ِ مستانه مان، آتش ِ گرما گستر را چرخشی جانانه زنیم و روشنایی و نور را سلامی عاشقانه کنیم.
حال بگذاریم یاوه گویان و بی مایگان به دور خانه ای چرخش بزنند که از آن ظلالت و ظلمت، بیرون می آید.
این بیجاره ها وعقب ماندگان نمی دانند که:
اگر آتش نمی بود
نوری وجود نمی داشت
واگر نور نمی بود
همگی مان می بودیم کور
ودنیای کور یعنی دنیای بی نور
در دنیای بی نور، حیات، محلی از اعراب ندارد.
حال با این مقدمه می پردازیم به یکی از جشن های شادمان ِ نیاکانمان که با کشف آتش آغاز شد و سده نام گرفت.
جشن سده یا جشن آتش:
دبیرسیاقی می سراید:
آتش اندر دل » بهمن » چه بود، هست یقین
شرری کش ز پدر در دل هموار بود
این » سده » آتش افروخته دارد، که درست
لاله رخ، گرم اثر، عاشق کردار بود
گر چه این » آتش » ما اندک و خُردست ولی
هست مشتی که نماینده خروار بود
» آتش جشن سده » آتش مهر وطن است
کاندرین ملک نخواهد که شب تار بود
خرم است این » سده » و شادروان باد که گفت
شب ِ جشن سده را حرمت بسیار بود
از نظر نجومی نیاکان ما در روزگاران بسیار کهن یا باستان، سال را به دو پاره تقسیم می کردند. ا- تابستان بزرگ 2- زمستان بزرگ
تابستان بزرگ شامل بهار و تابستان فعلی باضافه ماه مهر از فصل پائیز را شامل می شد. اما زمستان بزرگ در برگیرنده ماههای آبان و آذر و فصل زمستان امروزی بود.
نیاکانمان این جشن را که صد روز از زمستان گذشته بود و صد شب و روز مانده به نوروز یعنی روز دهم بهمن ماه، ماه خرد یا منش ِ نیک، برگزار می کردند. این جشن در ردیف جشن های نوروز و مهرگان از کهن ترین اعیاد ایرانی است که پدران و مادران ما با شکوه هر چه تمامتر آن را در سراسر ِ پهن دشت ِ بیکران سرای ِ ایرانزمین با رقص و پایکوبی جلوه ای از شادی و سرور آتش گون می بخشیدند.
از نگاه و نظر تاریخی، پیدایش آتش و جشن » سده » را به هوشنگ شاه از پادشاهان پیشدادی نسبت می دهند. بطوری حکیم طوس – فردوسی نامدار – در اثر جاودانی و ماندگارش شاهنامه، نقل می کند، روزی هوشنگ شاه با همراهانش به سمت کوهی روان بودند که ناگهان موجودی دراز، تیره تن و سیاه رنگ دید که در بالای سرش دوچشم ِ پر از چشمه ی خون داشت و از دهانش نحوست و تیرگی فضای جهان پیرامون را تیره و تار کرده بود و تنوره می کشید تا با دندانی از زهر کشنده، در جان خرد فرو برد.
یکی روز شاه ِ جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس هم گروه
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیره تن و تیز تار
دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون
ز دود ِ دهانش جهان تیره گون
هوشنگ شاه ابتدا نگاهی به این موجود بدخیم که نماینده ِ تیره گی و اهریمن شب است، می اندازد و بعد با هوش و هنگ و خردمندی، سنگی از زمین بر می گیرد و آن را در چنگ خود مهار می کند و سپس با زور کیانی و خرد ِ بیدار به سوی مار رها می کند. تا بلکه آن را نابود کند. اما مار می جهد و سنگ به سنگ دیگری برخورد می کند و چون هردو سنگ از جنس سنگ ِ چخماق بودند، فروغ ( جرقه ای ) از دل سنگ پدیدار می شود. جرقه ی آتش به بوته های پیرامون سرایت می کند و فروغ ِ آذرگون را به جان و دل و دیده و خرد می تاباند.
نگاه کرد هوشنگ با هوش و سنگ
گرفتش یکی سنگ و شد تیز چنگ
به زور کیانی رهانید دست
جهانسوز مار از جهانجوی جست
بر آمد به سنگ گران سنگ خرد
همان و همین سنگ بشکست گرد
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
مار فرار می کند اما آتش فروزان می شود و نور می گستراند و انرژی می بخشد. از این رویداد هوشنگ شاه شادمان می شود و خداوند را نیایش می کند که راز ِ آتش را به او آشکار کرده است. شادمان و پیروز، هوشنگ شاه آتش را از همان هنگام کعبه خرد قرار می دهد و به میمنت، آن روز را جشن می گیرد و این سنت تا به امروز برجا مانده است.
نشد مار کشته ولیکن ز راز
ازین طبع سنگ آتش آمد فراز
جهاندار پیش جهان آفرین
نیایش همی کرد و خواند آفرین
که او را فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آن گاه قبله نهاد
سپس با تعظیم به نور جاودانی ِ ایزد، نیایشی در نهایت خرد به جای می آورد. از اینکه ایزد چنین فروغی را به او نمایاند.
بگفتا فروغی است این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی
شب فرا می رسد و تیرگی غلبه می کند. اما هوشنگ شاه اینبار با آتش، بوته ها و خس و خاشاک را به بلندای کوهی، شعله ور می کند و با یاران خود در گرداگرد ِ شعله های شفق گون آتش حلقه می زنند.
در پرتو ِ نور آتش به جشن و پایکوبی می پردازند و ساغرها را از باده پر می کنند و لبی به میمنت و این هدیه بزرگ طبیعت، تر می کنند و گونه ها را ارغوان نقش می زنند. این جشن و پایکوبی فرخنده را از پی تهنیت ِ فروغ آتش » سده » نامگذاری می کنند.
این یادگار جشن آتش گون ِ » سده «، از هوشنگ شاه تا به امروز در سینه و وجدانهای تاریخی ایرانیان ثبت شده است و هرسال ایرانیان این جشن بزرگ شادمانی گستر را در پهن دشت ِ بیکران سرایِ ِ ایران زمین جلوه هایی از نور و روشنایی و گرما و انرژی می بخشند.
این یادگار ِ پایدار، هرساله نام هوشتگ شاه را بر تارک ِ یاد و اندیشه و خرد و وجدان های بیدار، آوازی دلکش را در فضای مطهر و معطر دیار ِ یاران، سرزمین ایران، ترنم می کند.
با چنین کشفی و یا پیدا کردنی، هوشنگ شاه توانست جهان تاریک و تیرگی را روشن و آباد کند و جهانی از مردمان را شاد و شادمان گرداند. جهانی که از پس چنین آباد کردنی از هوشتگ شاه به نیکی یاد کرد و به نیکویی یاد می کنند.
شب آمد بر افروخت آتش چو کوه
همان شاه در گرد او با گروه
یکی جشن کرد آن شب و باده خورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
ز هوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی به نیکی ازو یاد کرد
کشف آتش که سر چشمه انرژی است، تحولی شگرف را در زندگی بشریت سبب شد. بطوریکه با فروغ ِ آتش دل تاریکی را دریدند و فرهنگ و تمدن بشریت را از پس ِ آن، پایه گزاری کردند.
با به چنگ آوردن ِ گوهر آتش و انرژی حاصل از آن، بشر توانست، ذرات ِ آهن ِ مخلوط با خاک و سنگ را با حرارت آتش، ذوب کند و از دل سنگ خارا، آهن را بیرون کشد.
نخستین یکی گوهر آمد به چنگ
به آتش ز آهن جدا کرد سنگ
سر مایه کرد آهن آبگون
کز آن سنگ خارا کشیدش برون
با شناختن این راه کار ِ جدا سازی آهن از سنگ معدن و خاک، بشر تکنیک آهنگری و یا چلنگری را پیشه خود کرد و از طریق این حرفه و شغل و تکنیک توانست از آهن تولید کرده ارّه و تیشه و…بسازد.
چو بشناخت آهنگری پیشه کرد
از آهنگری ارّه و تیشه کرد
با ساختن چنین ابزاری، بشر توانست با آن، جانوران را شکار کند و از گیاه خواری، توامان به گوشت خواری روی آورد. همچنین توانست با این ابزار درمقابل جانوران وحشی از خود دفاع کند.
بد نیست بدانیم که تا زمان کشف آتش، خوراک مردمان آن زمان، میوه درختان و لباسشان از برگ گیاهان بود.
از آن پیش کاین کارها شد بسیج
نبُد خوردنی ها جز از میوه هیچ
همه کار مردم نبودی به برگ
که پوشیدنی شان همه بود برگ
از این پس ارابه تکامل را قرار و آرام، شایسته نبود و اسب چابک سوار ِ تکامل، با سرعت ِ متناسب با زمان و مکان، راه ِ ناهموار ِ تاریخ را پیمودنی سزاوار کرد و قله های رفیع پیشرفت و دانش بشری را یکی بعد از دیگری فتحی ظفر پیما طی کردند. چاره اندیشیدند که چگونه می توانند دل دریاها را بشکافند و رودها جاری نمایند و زمین ها را آبیاری کنند.
زمین نشیمنگاهشان را وسعت دادند. باغ و مزارع را به آن افزودند. کشاورزی را آغاز کردند و تخم و بذر را برای تولید نان و قوت ِ روزانه در چراگاه ها پاشیدند و و و …الی آخر.
چو این کرده شد چاره آب ساخت
ز دریای ها رودها را بتاخت
به جوی و به رود آب ها راه کرد
به فرخندگی رنج کوتاه کرد
چراگاه مردم بدان بر فزود
پراکند پس تخم و کشت و درود
برنجید پس هرکسی نان خویش
بورزید و بشناخت سامان خویش
و…الی آخر.
از منظر دینی این جشن یاد آور اهمیت نور، روشنایی، آتش، انرژی و گرما است. نوری که از خدا جدا است و از خدا جدا نیست. قبله ای که در همه جا هست. زیرا هر جا نور است، خدا هم در آنجا است. همچنین روشنایی و مهر، همیشه با روشنایی بی پایان خدایی یکی بوده است.
چون نور که از مهر جدا هست و جدا نیست
عالم همه آیات خدا هست و خدا نیست
ما پرتو حقیم و هم اوییم و نه اوییم
چون نور که از مهر جدا هست و جدا نیست
آیین جشن سده:
حکیم عمر خیام در کتاب » نوروز نامه » می نویسد:
» هرسال تا به امروز جشن سده را پادشاهان نیک عهد در ایران و توران به جای می آوردند، بعد از آن تا به امروز، زمان این جشن به دست فراموشی سپرده شد و فقط زرتشتیان که نگهبان ِ سنن باستانی بوده و هستند این جشن باستانی را بر پا می داشتند «
در تاریخ آمده است که مردآویج زیاری به سال 323 هجری ( سده دهم میلادی ) این جشن را در اصفهان، با شکوه ِ در خور سزاوار سده، برگزار می کرد.
همچنین در زمان غزنویان این جشن دوباره رونق گرفت و عنصری شاعر نامدار ایران در یکی از جشن های سده در برابر سلطان محمود غزنوی قصیده ای در باره سده خواند که آغاز آن با این بیت شروع می شود:
سده جشن ملوک نامدار است
ز افریدون و از جم یادگار است
همانطوریکه در سطور بالا به اشاره آمد جشن سده در صدمین روز ِ طی شده از زمستان ِ بزرگ، برگزار می شد که به حساب نیاکانمان 10 بهمن آن را جشن می گرفتند. بطوریکه فرخی سیستانی در این باره می سراید:
از پی تهنیت روز نو آمد بر شاه
سدهء ِ فرخ روز دهم بهمن ماه
چله بزرگ از اول دی ماه تا دهم بهمن را شامل می شود و بیست روز آخر بهمن هم در فرهنگ عوام چله کوچک است که شامل بیست روز و بیست شب است.
اوج سرما ی زمستان در چهار روز آخر ِ چله بزرگ و چها روز اول چله کوچک است که به چار چار شهرت دارد. و می گویند نمودار شدن و کشف آتش نیز در چار چار روی داده است.
*****
اکنون مایل هستیم که برای بزرگداشت این جشن ِ شادمان، شما را به روستا های خراسان ببریم تا ببینیم که هموطنمان خراسانی ما این جشن را چگونه برگزار می کنند و سده را امسال با آنها به جشن بنشینیم.
روستاییان خراسانی به مدت سه روز یعنی از یازدهم تا سیزدهم بهمن به مناسبت جشن سده به شادی و شادمانی می پردازند. چرا که سده بلندای سال شماریست که از سویی، نشان می دهد به نوروز جمشیدی پنجاه روز بیش نمانده و بزودی زمستان سیاه، جای به بهار خواهد داد و از سویی، دورنمای سد روزه ی برداشت خرمن را نمایان می سازد. به همین دلیل پیش از فرا رسیدن جشن، از کوچک و بزرگ، پیاده و سوار به کوه و صحرا می روند و پشته هایی از خار و خاشاک به روستا آورده و پسینگاه روز دهم بهمن، بر بلندترین بام خانه گرد آمده و بوته ها را روی هم انباشته کرده، و وقتی که خورشید غروب می کند و شب روستا را زیر چادر خود می کشد، بزرگ خانواده، آتش به خرمن بوته ها می زند. همینکه تابش ِ آتش دل ِ تاریکی را می درد، فریاد ِ شادی و شادمانی که همراه با نیایشی ساده و پاک است با پایکوبی و دست افشانی، خواندن سرود سده را آغاز می کنند:
آی سده، سده، سده
سد به غَله، پنجَه به نوروز
آی سده، سده، سده
سد به غله، پنجَه به نوروز
زنُون بی شُو، چَله به دَر شُو ( زنان بی شوهر، عمر سرما تمام شد )
زنُون شُودار، به غم گرفتار ( زنان شوهردار ِ غم دار آغاز کار هستند )
سد به غَله، پنجَه بَه نوروز
دُختَرون دِخَنه، د ِ فکر ِ جَمَئه، نوروز بی یمَه ( دختران در خانه به فکر رخت نوروزی هستند، نوروز آمد )
سد به غله، پنجه به نوروز
دُختَرون دِخَنه بَرَ شُو مثلَه ( دختران در خانه برای شوهر می نالند )
سد به غله، پنجه به نوروز
سَده در پشت دالُو، بِمیرَن غِله دارو
( سده در پشت دالان کمین کرده است، محتکرین از غصه بمیرین، چون دیگر نمی توانند احتکار کنند )
سَده، سَده ما، می شود گلهء ما ( جشن سده مال ماست و تعداد گوسفندان و گله ما به سد می رسد )
پس از آنکه تابش ِ آتش در پشت بام ها فروکش کرد، صحرا، میدان ِ بروز شور و هیجان جوانان می شود. می خوانند و بوته های فروزان ِ آتش ِ به طناب بسته را به دور سر می چرخانند. سالمندان به گرد آنان نشسته و تماشاگر شادی و شادمانی می شوند. چون باور دارند که تماشای سده سوزی و آتش سده موجب تندرستی و بهروزی است. با آتش سده به روی زمین، سختی های زمستانی کاهش پیدا می کند و زمین نفس می کشد و زندگی بهاری آغاز می شود. این جشن سه روزه با شادی و امید پایان می یابد و خاکستر آتش سده بر پشت بام ها باقی می ماند. چرا که باور هست اگر باران ببارد و آب، خاکستر آتش سده را بشوید، سال خوبی در پیش است (1)
بنابراین در ایران ِ باستان و در میان زرتشتیان ِ ایران، این جشن نزدیک غروب آفتاب با آتش افروزی آغاز می شد و امروز هم با همان سنت، کوپه هایی از بوته و خار و هیزم در بیرون شهر فراهم آورده و درحالی که موبدان لاله به دست اوستا زمزمه می کنند، بوته ها را روشن کرده و مردمی که در آن جا جمع شده اند، نماز ِ آتش ِ نیایش خوانده و سپس دست یکدیگر را گرفته به دور آتش می چرخند و شادی و پایکوبی می کنند.
آری برگزاری ِ آیین ِ این فروغ ِ جاودانه، در فرهنگ ایران زمین از روزگار هوشنگ شاه تاکنون باقی مانده است و آتش ِ فروزان، در دل شب های سیاه زمستانی آنچنان جلوه گر است که به گفته عنصری:
گر از فصل زمستان است بهمن
چرا امشب جهان چون لاله زار است
در پایان این نوشته مایل هستم نیایش آتش را زینت بخش دل و جان و خرد همه هموطنانم بکنم. زیرا که خود یکبار به مناسبتی این سرود را همراه هموطنان زرتشتی ام در روزهای پرواز وار جوانی ام در کنار آذرگاه فریاد کردم.
نیایش آتش:
درود بر تو ای آتش!
ای برترین آفریدهء سزاوار ستایش اهورا مزدا!
به خشنودی اهورا مزدا، راستی بهترین نیکی است، خرسندی است.
خرسندی برای کسی که راستی را برای بهترین راستی بخواهد (3 بار)
بر می گزینم که مزدا پرست زرتشتی باشم و خدایان پنداری را زدوده، تنها به اهورا باور داشته باشم.
به تو ای آتش! ای پرتو اهورامزدا! خشنودی و ستایش آفریدگار و آفریدگانش برساد!
افروخته باش در این خانه!
پیوسته افروخته باش در این خانه! فروزان باش در این خانه! تا دیر زمان افزاینده باش در این خانه!
به من ارزانی ده ای آتش! ای پرتو اهورامزدا! آسایش آسان! پناه آسان! آسایش فراوان!
فرزانگی، افزونی، شیوایی زبان و هوشیاری روان و پس از آن خرد بزرگ و نیک و بی زیان و پس از آن دلیری مردانه، استواری، هوشیاری و بیداری، فرزندان برومند و کاردان، کشورداری و انجمن آرا، بالنده، نیک کردار، آزادی بخش و جوانمرد، که خانه مراوده مرا و شهر مرا و کشور مرا آباد سازند و انجمن برادری کشورها و همبستگی جهانی را فروغ بخشند.
راستی بهترین نیکی است، خرسندی است.
خرسندی برای کسی که راستی را برای بهترین راستی بخواهد (3 بار) (2)
این قلم در طول زندگی اش یکبار شاهد این جشن بوده است و این سعادت را داشته که در کنار زیبا رویان و پری وشان ِ دیار یاران، در کنار آذرگاه دست در دست آنها حلقه بزند و سرود آتش را زمزمه کند. آری در سال 1350 خورشیدی همراه تیم فوتبال لنگرود به اردوگاه تفریحی رامسر دعوت شدیم.
هر ساله از نقاط مختلف ایران ورزشکاران، هنرمندان، هنر جویان، فرهنگیان و… در رشته های مختلف به این اردوگاه دعوت می شدند و حداقل مدت یک هفته در کارهای تفریحی و هنری، در زمینه ورزش و هنر، خودنمایی و هنر نمایی می کردند. آن سال حدود دهها نفر از دختران زیباروی و طناز تهران که همگی زرتشتی بودند، جلوه ای از زیبایی و رعنایی را در فضای اردوگاه گستردند و شهد عشق جوانی را چون عسل به کام ما جوانان تازه بدوران رسیده، شیرین کردند. در یکی از این روزهای پرواز وار جوانی همگی به دریای رامسر رفتیم و پس از آبتنی در آب زلال دریا، در ساحل قلوه سنگی آن تن خود را با آفتاب گرما بخش آشنا کردیم. درشب آن روز همه ما در برنامه آن دختران زیبا روی زرتشتی شرکت کردیم. برنامه، نیایش آتش بود که برای این کار تکه چوب ها را روی هم چیدند و چون کوه بالا آوردند، طوری که ارتفاع آن از زمین حدود سه متر و شعاع آن یک و نیم تا دومتر می شد. در مدار این تله چوب در حلقه اول دختران زرتشتی قرار گرفتند و در حلقات بعدی ما و سایر میهمانان در صفوف منظم در ردیف خود ایستادیم. در همین هنگام یکی از کارگزاران بر روی تله چوب نفت ریخت و سپس با مشعل آن را مشتعل کرد. در حالی که روشنایی آتش دل تاریکی را دریده بود صدای نیایش و سرود دختران زرتشتی در فضای اردوگاه پیچید و ما بدون اینکه بفهمیم، سرود را با آنها زمزمه می کردیم و امروز خوشحال هستم که با آن زمزمه روح نیاکانمان را شاد کردم.
در پایان ِ این جشن شادی آفرین که جان و خرد هر ایرانی را از گرمای آتش به هم نزدیک می کند، دلهامان را از کینه و خشم کور پاک کنیم و نهال دشمنی برکنیم و درخت گرما بخش دوستی و صفا را در دلها بنشانیم. باشد که در پرتو این فروغ ِ گرما بخش، از واگرایی در آییم و به همگرایی برسیم. تا در پرتو ِ این یگانگی، بتوانیم این اهریمن فرود آمده بر فراز ایران زمین را از ریشه بخشکانیم.
در هم چو روزی محترم، در هم چو جشنی محتشم
باید شمردن مغتنم، بر خیز ما را » می » بده
روزی خوش ِ دلکش بود، چون گفتگو ز » آتش » بود
آبی چو آتش خوش بود، مخصوص در آتشکده (مجد الاسلام کرمانی )
( 1 و 2) بر گرفته از از کتاب آقای ابراهیم شکورزاده ( عقاید مردم خراسان رویه 111 ).
* همچنین برای غنا بخشیدن ِ این نوشته از کتاب دکتر فرهنگ مهر (دیدی نو از دین کهن یا فلسفه زرتشت) بهره جستم.
** شعرهای فردوسی از شاهنامه چاپ مسکو.
a_panahan@yahoo.de

انقلاب ِ سپید ِ شاه وُ ملت خجسته باد


ششم بهمن ماه سال هزار و سیصد و چهل و یک ِ خورشیدی، در تاریخ ِ جهشوار ِ ایران، از دنیای کهنگی و عقب ماندگی به جهان ِ نو و مدرن، جایگاه ِ ویژه ای دارد.

از پس این روز و رویداد است که جامعه ی کهنه ی ایران فرو می ریزد و بر خاکروبه های آن، ایران ِ مدرن بنا می شود.

در بسیاری از عرصه ها نیروهایی که سالها از فعالیت اجتماعی محروم بودند، دیوار جهالت را شکستند و با انرژی بی همتا وارد اجتماع شدند که در رأس این عرصه ها باید از عرصه ی زنان یاد کرد که بر کاکُل همگی می درخشد.

اما در برابر این حرکت ِ روشنایی آفرین ِ فردا و فردا ها، نیروهای ِ ایست تاریخی قرار داشتند که با تمامی قوا در مقابلش صف آرایی کردند و در این صف آرایی بدون کوچکترین شرمی در پشت ِ عقب مانده ترین قشر تاریخ قرار گرفتند و غائله ی پانزدهم خرداد ِ سال چهل و دو را آفریدند.

از این پس بود که این نیروها برای به بن بست کشاندن دریای ِ خروشان ِ رویداد ِ ششم بهمن، همراه با مرتجعین ِ واپس مانده و نیرو هایی که با حمایت بیگانگان، سلاح ِ جهل بدست گرفته بودند تا با تخریب و ترور، جامعه ی رو به رشد را بر سر مردم خراب کنند، دست در دست هم، فاجعه ی بیست و دو بهمن ماه ِ پنجاه و هفت را سبب شدند.

آری

چهل و هشت سال پیش، بادی فرح بخش بر پهن دشت ایران زمین وزیدن گرفت که چهره ایران را در تمامیتش، جوان کرد.

جوانه های سبز ِ زندگی ِ مدرن، در باغ ِ بزرگ ِ پر درخت ِایران، سَرَک کشیده بودند تا به غنچه تبدیل شوند و در بهار ِ شکوفه باران ِ شکفته گی ِ ایران زمین، لبخندی به لب باز کنند.

عطر ِ دل انگیز ِ جوان کننده و زندگی آفرین ِ نوآوری، شرایط ِ کهنه ی فضای ِ سراسر ِ ایران را معطر کرده بود و گلاب ِ گلهای ِ گلستان ِ ایرانزمین، کهن دیار ِ یاران را رایحه ای از بوی خوش نوسازی، در شامه ها نوازش می داد.

گلهای یاس دهان باز کرده بودند تا عصاره ی معطر خود را به جشنی در هوای شادمان و شادی گستر ِ سراسر ایران، عطر افشان کنند.

قناریها و پرندگان ِ عاشق، همآواز با آواز ِ شاداب و شوق آفرین مردمان پهن دشت ِ بی کران سرای ِ ایرانزمین، سروده های ِ بهاری خود را در چهچه ای به لب ترنم می کردند.

کبوتران، گردن فرازتر از همیشه، در فضای ِ جشن گون ِ مردمان، جهت شوق رسیدن به یار، معشوق ِ جگرسوزشان را چرخشی مستانه تر می زدند و در غریو شادی ِ ازدحام ِ شهرها و محله ها، یکدیگر را آغوشی عاشقانه و منقار بوسه ای دلربایانه، مهمان می کردند.

جویبارها را غلغله ی شادمانی، از شرشر آب ِ زلال، آرام نبود و تن خود را عاشقانه به قلوه سنگها می ساییدند تا در لذت هماغوشی با آن، لحظات ِ شور انگیز خود را فریاد کنند.

آبشارها، در شریان های کوههای مغرور و استوار، در همیاری این جشن ِ ایران گستر، بی قرار می دویدند تا سقوط ِ عاشقانه خود را جهت پیوند خوردن با جشن بزرگ به نمایش بگذارند.

چهره ی شهرها و روستاها با آرایشی متین جلوه گری می کردند.

گل ِ لبخند، بر لبان ِ سالیان ِ خاموش ِ روستائیان، نشسته بود و بذر ِ زندگی ِ نوین را در زمین ِ متعلق به خود می پاشیدند تا در جشن ِ برداشت ِ مهرگان، مهر را در سرسرای ِ کاشانه شان جاری کنند.

کودکان مدرسه رو، با الوانی از لباس نو وپرچم سه رنگ بدست، در ازدحام خیابانها و کوچه ها دست افشانی می کردند.

دختران، این سالارزنان ِ آینده، با موهای افشان به آفتاب سلام می کردند و لطافت ورعنایی را خرامان خرامان بر چهره شهر می پاشیدند.

همه جا آواز بود
همه جا رقص بود

همه جا شادی و شادمانی بود

همه جا شور بود
همه جا سرور بود

همه جا صفا بود

همه جا عشق بود

همه جا خنده بود

در کلاس سوم ابتدایی، خانم معلم ما، یکپارچه ذوق بود و با لباس ِ مدرنش، افکار کهنه را در ذهن ما بچه های ِ در حال رشد می شست تا به زیبایی و عطر ِ معطر ِ گلاب ِ زندگی ِ مدرن، آغوش باز کنیم و جامه ی کهنگی و زشتی و عقب ماندگی را از دل و جان و تن بیرون آوریم.

تکان ِ اجتماعی، در تمامی ِ کالبد جامعه، حرکتی در همه سو برای سازندگی ایجاد کرده بود.

جاده های خاکی یکی بعد از دیگری قیر اندود شده و در کوتاه زمان به جادهء اسفالته تبدیل می شدند.

لباسهای ژنده و وصله دارمحو می شدند و جای آن، جامه ی نو بر اندام جلوه می فروخت.

رونق اقتصادی در چهره ی بازار، فزونی ِ کالا و قدرت ِ خرید ِ مردم را افزون کرده بود.

خانه های گلی یکی پس از دیگری جای خود را با ساختمانهای بلوکی و آجری عوض می کردند.

جوانان ِ شهر، چه دختر وچه پسر، جوانه های عشق سالاری را در کوچه ها و خیابانها رشد می دادند تا به غنچه تبدیل شوند و در بهار ِ بلوغ، پس از گره خوردن با جویبار ِ عشق، باران ِ عاشقانه ها را در دلها بباراند.

نو آوری ونوسازی در همه سو، سو سو می زد.

دهقانان پس از سالها زجر و بیگاری برای ارباب، صاحب زمین شده بودند و بذر شوق را در زمین خود می کاشتند تا سفره مردم را شوق افشان کنند.

داس ِ برزگر، ساقه گندمی را درو می کرد که خود بذرش را کاشته بود و اینک آن را به خانه می برد بدون اینکه اربابی بالای سر داشته باشد.

جنگلها از دست چپاول گران ِ طبیعت ِ سبز، بیرون کشیده شد ه بود تا اکسیژنش را هر چه بیشتر در» دمی «، درون ِ سینه ی شهروندان ایران فرو دهد و طراوت و گوارایی ِ گلاب گون ِ نسیم ِ جان بخش و روح نواز را در چهره ها نوازش دهد.

دیگردست غارت گران ِ درختان ِ حیات بخش ِ طبیعت، در هرشکلی کوتاه شده بود و جنگل و مرتع در تمامیتش به ملت تعلق گرفته بود.

زنان، این سالارانهمسران و آزاده دختران برای نخستین بار پس از تازش ِ تازیان به ایران ِ جان ِ همه ی جانان، از حق انتخاب کردن و انتخاب شدن به سزاوار برخوردار می شدند و سرنوشت زندگی ِ اجتماعی خود را رقمی به قدم، قلم می زدند.

باز شدن ِ پای ِ زنان در عرصه های اجتماعی و عرضه کردن صلاحیتهای بی همتای انسانی، چهره ی شهرها و حتی روستاها را دگرگون کرده و زیبایی و لطافت را در چشمان ِ جامعه، به فزونی افزون بخشیده بود.

شتاب ِ شوق آفرین ِ زنان، انرژی مردان را از قید جهل و جهالت و خرافات و تنگ نظری، آزاد کرد و در کنا زنان ِ سالار ِ جامعه، جهشی پروانه وار، به عشق ِ انداختن طرحی نو در آسمان ِ ایرانزمین به پرواز در آمدند.

ازدحام ِ شگفتگی در غوغای ِ شهرها افزون شده بود و جامعه ی شادمان، از شادی ِ دریدن کهنگی و باز کردن قفل جامعه ی بسته، شاداب شده بود.

همه جا رقص بود و پایکوبی

همه جا شوق بود و ذوق ِ زندگی

همه جا شاداب بود و شادی و شادمانی

همه جا آواز بود و ترانه های بهاری

همه جا صدای خوش بود و چهچه ی قناری

همه جا زیبا بود و روشن و آفتابی

همه جا خنده بود و خرسندی و خوشحالی

همه جا شکوفه بود و شکوه بود و شکوفایی

همه جا صفا بود و صدا بود و سالاری

کارگران در سهام ِ کارخانه ها سهیم شده بودند و آینده ای درخشان را برای خود و فرزندانشان ذخیره می کردند.

چکش ِ سازندگی شان هرروزه بر سندان ِ جهالت وعقب ماندگی فرود می آمد و فزونی ِ تولید، در همه سویش، بازارها را انباشته بود.

کار برای سازندگی ِ ایران، جهت نیل به سمت ِ رفاه اجتماعی، کارگران را انرژی آزاد کرد ه بود تا حاصل ِ کارشان را در رونق ِ اجتماعی رویت کنند و خود از این رونق کامیاب.

بیکاری مقوله ای غریب شده بود و جامعه، همه ی نیروهای ِ راکد مانده را جذب کرده بود و دست مردم به حدی پر شده بود که توان خرید آنها را افزون کرده بود.

پیشرفت را مانعی متوقف نمی کرد وسر ِ آن داشت که در عقب افتاده ترین نقاط کشور، فرزندان محروم را از جهل ِ بیسوادی و تعصب ودگم خرافات سالاران، بیرون کشیده و چشم آنها را به آینده ی روشن باز کند.

به همین منظور بخشی از مشمولین خدمت وظیفه ی اجباری به دور ترین ومحروم ترین آبادیهای کشور تحت نام سپاه دانش اعزام شدند و پرده جهل و بیسوادی را با همتی طاقت فرسا دریدند ونور ِ دیدگان ِ محرومان از سواد را فزونی بخشیدند.

برای ریشه کن کردن بیماریها وجلوگیری از هلاک شدن محرومان از امراض و نبودن بهداشت، سپاه بهداشت شکل گرفت تا در حد توان، بتوانند مناطق محروم از بهداشت را با بهداشت آشنا کنند.

این اختصار نوشتاری که در بالا آمد همگی شروع یک حرکت ظرفیت آفرین بود به سوی آینده ای روشن و شکوفا.

ششم بهمن ماه 1341، سحرآغاز کرده بود و پادشاه ایران در یک نطق رادیویی شش اصل اولیه ی رفرم ارضی و… را اعلام کردند تا دست مایه ای شود برای یک حرکت شورانگیز، جهت واژگونی ِ سیستم کهنه و بسته ی اجتماعی و پرواز ِ پروانه وار به سمت دنیای نوین.

وقتی که دیپلم متوسطه را گرفتم 10 سال از شروع رفرم ارضی و…می گذشت و به عینه می دیدم که طی این 10 سال چهره ی کشور در همه عرصه ها تغییری آینده ساز کرده است.

دهه پنجاه خورشیدی دهه شکوفایی و گل دادن نهال فرو رفته ی رفرم در جان ِ جامعه بود وما هرکدام به تناسب از باغ پیشرفت گلی می چیدیم.

این رویداد ِ تاریخی، نقطه ی عطفی بود جهت گزار از جامعه فئودالی به سمت جامعه باز سرمایه داری که در بطن و ضمیر و ذهن خود ترقی خواهانه بود و حمایت همه جانبه از این حرکت آینده دار و آینده ساز از وظایف نیروهای ترقی خواه در همه رنگش محسوب می شد.

صرف ِ مخالف بودن با شخص پادشاه هیچ مشروعیتی را در مخالفت با طرح رفرم ارضی و…. برای آنها مجاز نمی کرد. و هر گونه مخالفت با این طرح ِ ترقی خواهانه و پیشرفت آفرین در واقع آنها را همسو با کهنه اندیشان و همکاری با جهالت سالاران می کرد.

پس عجیب نیست که همه ی این به اصطلاع آزادیخواهان ونیروهای ِ مترقی از طیف ی ملی گرفته تا تیره مذهبی با روبان ِ ملی و یا نیروهای نمازگزار به سمت کرملین گرفته تا نیروهای دیگر در همین طیف ها در مخالفت با طرح رفرم ارضی و … پشت غائله ی خمینی در 15 خرداد 1342 علم برافراشتند و سینه ها را با مشت و زنجیرها را بر پشت خود کوبیدند تا بر آزادی ِ زنان برای انتخاب کردن و انتخاب شدن، بسان تازیان، تازش کنند.

و کردند آن تازش را

به پا کردند آن غائله را

کُرنش کردند آن دیو را
دریدند آن آزادی را

هجوم بردند آن نوآوری را

مسخره کردند شور مردم را
و عاقبت در یک ماراتن ِ نفس گیر ِ ضد ملی، ضد ترقی، ضد روشنایی، ضد سازندگی و ضد آزادی با مرتجع زمان همدست شدند و ملتی شریف را به قربانگاه فرستادند و کشور ایران را دو دستی تقدیم دیو سیرتان کردند و خود به شدیدترین شکل ممکن سیاست شدند.

می گویند و چه عبث هم می گویند که محمد رضاشاه نمی خواست آن رفرم را انجام دهد بلکه با زور ِ کندی و با تحمیل دکتر علی امینی وادار شد آن رفرم را انجام دهد.

می گوییم بسیار خوب ولی این رفرم انجام شد حال چه امینی می کرد و چه شخص پادشاه، در صورت مسئله هیچ تغییری ایجاد نمی کند.

مهم، نفس رفرم بود که انجام پذیرفت و جامعه را از حالت بسته باز کرد و انرژی ها آزاد نمود.

می گویند بانی طرح اصلاحات ارضی، آقای حسن ارسنجانی بوده که پادشاه به نام خود ثبت کرده است.

می گوییم آن طرح در واقع برای اصلاحات ارضی ایران تدوین شده بود و دیدیم که در جهت نو کردن ایران خرج شد حال چه به نام پادشاه ایران باشد و چه بنام حسن ارسنجانی.

مطرح کردن چنین اشکالاتی در واقع بهانه ای بیش نیست که نشان از ذات ویرانگر دارد. به همین سبب است که تمامی حرکت های غرورآفرین ِ آینده ساز ِ آن پدر و پسر را به سخره گرفتند و بر آنها تاختند، هر آنچه داشتند باختند و با سر در اندرون مآتحت ِ دیو جماران فرو افتادند.

کوته بینی، تنگ نظری و ضدیت کور، منطق و علم ِ عمل اجتماعی را در ذهن هاشان بیرنگ کرده بود و جای آن کپک، در خانه مغزشان لانه ساخته بود.

این حضرات نمی دانستند که هر عمل ِ اجتماعی را علمی است و منطق و یا حسابی است و کتاب.

به این معنا:

که اگر جریان ویا فردی به عناصر ترقی خواهی در یک حرکت شکوهمند، به هر بهانه ای تازش کند، از محدوده و طیف ِ ترقی خواهی خارج می شود و به کهنه گرایی سلام می کند.

به همین سبب است که چنین نیروهای به ظاهر ترقی خواه در آن سالهای آغازش ِ پرش ِ پروانه وار به سمت دنیای نوین با تازش بر سازندگی و نوآوری، در اندرون ِ چاه ِ جهالتسالاران و حجرهای تنیده شده از تار ِ عنکبوت ِ کهنه پرستان فرو رفتند.

چهل و هشت سال از آن حرکت شکوهمند می گذرد و افسوس ودریغ که تا به امروز ندیده ام عناصر ویا جریانی از طیف چپ گرفته تا ملیون و مذهبیون با روبان ملی و و و از آن رویداد، یادی بکنند و یا از آن تاریخ، قدمی به قلم آشنا کنند.

همچنین ندیده ام که از رویداد ِ آزاد ساز ِ زنان، از پرده حجاب ِ بندگی و بردگی، نیروهای ترقی خواه بویژه زنان در طیف ِ چپ، قلمی روی کاغذ بچرخانند.

این انتقاد را بیش از هر کس و یا جریانی به زنانی می کنم که ادعا دارند آزادیخواه هستند و مدعی برابری با مردان. اما روزی را که تاریخ ِ زمان، آنها را از چادر و چاقچور بیرون کشید، جشن نمی گیرند که هیچ، حتی یادی از آن نمی کنند.

شهامت در این نیست که اسلحه در دست بگیریم و پاسبان ِ سر محل را تیرباران کنیم و یا رگ گردن برجسته کنیم و شعارهای بی شکوه و بی غرور بدهیم.

شهامت در این نیست که ژست ترقی خواهی به خود بگیریم و حرف های بی مالیات را بلغور کنیم.

بلکه شهامت در این است که تاریخ خود را بخوانیم و از رویدادهای آن، بدون هیچ واهمه ای، آن چه را که گذشت حال چه خوب و یا چه بد، پاسش بداریم و یا معایبش را بگشاییم و راه نوین تری را نشان دهیم نه اینکه سکوت کنیم و از کنار تاریخ بگذریم.

با این دیدگاه به سالروز ِ رویداد ِ خجسته ی ششم بهمن 1341 سلام می کنم و آن روز نوین و آینده ساز را که نقطه عطفی بود جهت گذار از جامعه فئودالی به جامعه باز ِ سرمایه داری، در دل و جان خود گرامی می دارم.

نویسنده: احمد پناهنده

بهمنگان ِ شادمان شاد باد


دکتر احمد پناهنده

نه نه قرار نیست، ایرانیان حتی در زمستان ِ سیاه و سرد، افسرده و ماتم زده سر در گریبان فرو برند و بر خود بپیچند و زاری کنند.

نه نه ماتم و مصیبت و شیون و ناله با نیاکانمان، میانه ای نداشته و بیگانه بودند بیگانه اما یگانه با شادی وسرور

نه نه با تیرگی و تاریکی در ستیز بودند و رنگهای روشن و شاداب را عاشقانه، عاشق

نه نه شب را خوار می خواستند و آتش در دلش می افروختند اما به خورشید درود می فرستادند

نه نه سیاهی را دشمن می داشتند و به روشنایی و سپیدی ستایشی بی دریغ نثار می کردند

آری:

شادی و شادمانی و شور و سرور در ژرفای ِ جان و جهان ِ جوانشان، چون ِ گلهای ِ همیشه بهار، می شکفت و لبخند ِ شاداب را در چهره ی طبیعت می نشاند.

آغاز سال را با طبیعت ِ نوزاد، به شادی و سرور، سبز می شدند و جشنی بی همتا بر پا می داشتند و تداومش را در نوروز ِ بزرگتر در تولد ِ پیامبر ِ خرد، آشو زرتشت به اوج می رساندند و با پای سر در طبیعت ِ سبز ِ عریان، کنار جویباران با کبوتران و پرندگان، سیزده ی خود را بدری جانانه می کردند و آنگاه به یاد عزیزان از دست رفته شان با لباس سفید، شادمانی و سرور ِ فرو خفته ی آنها را ترانه می خواندند.

هنوز فروردین ماه را تمام نکرده، در اردیبهشت، سپس در خرداد و همین طور در تیر و امرداد و شهریور و مهر و آبان و آذر ماه، جشن های ماهانه را با بی همتایی ِ سزاوار برگزار می کردند و شاداب و شاداب تر می شدند.

اولین روز زمستان را با نام اهورامزدا آغاز می کردند و جشنی شادمانی گستر را در پهن دشت ِ بی کران سرای ِ ایرانزمین با نام ِ دیگان، برگزار می کردند تا تداوم آن را در جشن های ِ دی به آذر سپس دی به مهر و دی به دین

ادامه دهند و با گرمای ِ این جشن ها، برودت و سرما را در سختی و سیاهی ِ زمستان، ذوب کنند.

در همین گرمای ِ جشن های ِ چهارگانه ی دی ماه بسر می برند که بهمن ماه نم نمک از راه می رسد تا پس از پاکی ِ خرد و پالودگی ِ منش در دوم بهمن ماه، بهمنگان را جشن ِ دیگری برپا سازند.

و چه عبث گفتار، زشت پندار و قبیح کرداری است که کسانی پیدا می شوند که تکرار و واگویی ِ این اعیاد و جشنها را توهین به حافظه تاریخ برداشت می کنند اما نمی دانند که هر عید باز گشتی است به اصل ِ خویش اما نه در جا زدن در گذشته بلکه در مداری والاتر و بالا بلندتر و نزدیک شدن به منتهای ِ انتهای ی یگانگی ِ خویشتن.

از این دیدگاه هر عیدی و یا جشنی نه اینکه تکرار نیست بلکه همواره یک پدیده نوی است جهت ِ تازه شدن و تازه تر گردیدن.

و این رمزی است که نیاکانمان بر ما گشودند و در گذرگاه تاریخ آنجا که همه ی تمدنها و فرهنگ ها به تندبادی، نابود و از خود بی خود شدند اما ما ایرانیان با تمدن و فرهنگ ِ گوهر آفرینمان در طول تاریخ با چنین پشتوانه ای ماندگار ماندیم و ماندگارتر بر پا خواهیم ماند.

آری:

هنوز در چله ی بزرگ، با سرما و برودت در ستیزیم که بهمن ماه از راه می رسد و با خود بستر سپید را چون عروسان ِ سپید پوش، در جان و دلمان فرش می کند و ما را مژده ی فرا رسیدن ِ جشن ِ سالاری دیگر از آتش را فرا می خواند. تا گرمای ِ آن را در دل بهمن شعله ور کنیم.

و این بهمن ماه است که سده را در برودت ِ چله ی بزرگ، آتش افشان می کند و جشنی سزاوار از این عنصر ِ بی همتای ِ طبیعت را به ارمغان می آورد.

می دانیم که دومین روز ِ هرماه، بهمن نام دارد، و چون با نام ِ ماه ِ بهمن یکی می گردد. پس این روز جشن است و بهمنگان نامش گذاشته اند.

به عبارت دیگر، بهمنگان، بهمن روز از ماه ِ بهمن است که در دوم ِ بهمن ماه ِ زرتشتی برگزار می شود.

اما امروز این جشن نه در دوم ِ بهمن ماه، بلکه در بیست و ششم دی ماه ِ کنونی برگزار می گردد. دلیل این اختلاف ِ زمان ِ بر گزاری ِ دیروز با امروز، تغییر سال شمار ِ نیاکانمان در امروز است. زیرا در دوره ی باستان سال به دوازده ماه و هر ماه به سی روز تقسیم می شد. اما امروز شش ماه اول ِ سال به سی و یک روز و پنج ماه بعدی به سی روز و ماه آخر سال به بیست و نه روز واگر سال کبیسه باشد به سی روز تقسیم می گردد. به همین دلیل، جشن ِ بهمنگان، نسبت به سال شمار ِ دیروز، شش روز جلوتر، یعنی بیست و ششم دی ماه برگزار می گردد که این روز منطبق با روز ِ دوم ِ بهمن ماه، در دوران ِ نیاکانمان است.

بهمنگان جشنی در ستایش خرد پاک و منش نیک است و در این روز آشی بنام » بهمنگان » در دیگی بنام بهمنجنه از حبوبات و انواع گوشتها می پزند و به شادی و شادمانی می پردازند.

بطوریکه ابوریحان بیرونی در کتاب «التفهیم» درباره­ی بهمنجنه می­نویسد :

» بهمنجنه بهمن روز است از بهمن ماه، ایرانیان در این روز بهمن سفید (نام گیاهی است که در کرانه­ی خراسان و جاهای دیگر ایران می­روید) با شیر خالص پاک می­خورند و می­گویند حافظه را زیاد می­کند و فراموشی را از بین می­برد، ولی در خراسان هنگام این جشن مهمانی می­کنند و بر دیگی که در آن از هر دانه­ی خوردنی و گوشت حیوان حلال گوشت و تره و سبزی­ها پدیدار است، خوراک می­پزند و به مهمانان خود می­دهند و برای هریک از داده­های خدا سپاس به جای می­آورند «.
در آثارالباقیه نیز آورده است :
» بهمن ماه روز دوم آن روز بهمن، عید است که براى توافق دو نام آن را بهمنجه نامیده­اند، بهمن نام فرشته­ی موکل بر بهایم است که بشر به آن­ها براى عمارت زمین و رفع حوایج نیازمند است و مردم فارس در دیگ­هایى از جمیع دانه­هاى ماکول با گوشت غذایى مى­پزند و آن را با شیر خالص مى­خورند و مى­گویند که حافظه را این غذا زیاد مى­کند و این روز را در چیدن گیاهان و کنار رودخانه­ها و جوى­ها و روغن گرفتن و تهیه­ی بخور و سوزاندنى­ها خاصیتى مخصوص است و بر این گمانند که جاماسب وزیر گشتاسب این کارها را در این روز انجام مى­داد و سود این اشیا در این روز بیشتر از دیگر روزهاست «.

در ترجمه­ی خرده اوستا نیز بر موکل بودن بهمن بر چهارپایان اشاره­ای شده است بدینہگونه که : » در جشن بهمنگان، برای اینکه امشاسپندِ بهمن در جهان ِ مادى نگهبان ِ چارپایان سودمند است، از خوردن گوشت پرهیز مى­کنند. ایرانیان ِ قدیم این روز را به احترام ِ آن جشن می گرفتند و شادی می کردند و خود را برای ِ پیروی از صفات ِ پسندیده ی آن که راهنمای ِ پیشرفت و سعادت است، آماده می ساختند «.

در پایان بخش این جشن ِ سزاوار شادمانی، خلاصه ی چکامه ای چند از شعرای ِ نامدار ِ ایرانزمین را به همین مناسبت، آذین بخش ِ دیده و دل می کنیم.

فرخش باد و خداوند فرخنده کناد ‎ عید فرخنده و بهمنجه و بهمن ماه

فرخی سیستانی

انوری گوید :

بعد ما کز سر عشرت همه روز افکندی سخن رفتن و نا رفتن ما در افواه

اندر آمد ز در حجره­ی من صبحدمی روز بهمنجه یعنی دوم بهمن ماه

عثمان مختاری شاعر سده­ی ششم نیز می‌سراید :

بهمنجه است خیز و می آرای چراغ ری تا برچینیم گوهر شادی ز گنج می

این یک دومه سپاه طرق را مدد کنیم تا بگذرد ز صحرا فوج سپاه دی

بهمنگان ِ شادمان بر ملت با فرهنگ ایران، شاد باد!

17 دی، روز ِ رهایی ِ خورشید ِ زیبایی از اسارت ِ دیو تاریکی


تی چا د َره، ویگیر، هوا بَدی تَه (1) ( چادرت را بردار و سر وُ تنت را با هوای تازه نفس بکش)
تی مو، بیرون فوکون، صفا بَدی تَه ( موهایت را چون آبشار بر شانه ات افشان کن و صفایی به سر و چهره ات بده)

چِقدر، حیفه، تی قِشِنگی، بِه بون، بند ( حیف نیست که زیبایی ِ تو در پشت ِ چادر و چاقچور در بند و اسیر باشد)
نازوک، پیرهن دکون، نَما بَدی ته ( لباس ِ لطیف بر تن کن و لطافت وزیبایی خود را در چشمان طبیعت آینه بکار)

اگر تا دیروز فهم کردن ِ حرکتی که به رهانیدن ِ زن، از بند ِ روبند ِ بنده ساز، بغرنج و بسا مشکل بود، امروز اما زنان ِ ما بیش از هر زمان و هر جهانی، آن حرکت ِ غرور آفرین ِ مرد ِ قرن ِ بیستم ِ ایران را آه می کشند و روز های ِ آفتابی ِ مادران و گذشته شان را حسرت ِ مطبوع در این زمانه ی جور و ستم، بر خود و در جان ِ خود فرو می دمند.
مردان هم اگر ذره ای انصاف و صداقت، درونشان را قلقلکی به هوشیاری بیدار کند، به آن روزان ِ شاداب ِ روشن ِ دیروز، درود می فرستند و امروز ِ رنجبار و دل آزار را ملامت می کنند.
اگر چنان باشد و چنین شود که هم زنان و هم مردان، آن دوران را آه بکشند، حتی اگر این آه در درونشان باشد به پاس ِ قدر نشناختن ِ آنچه که داشتند و بی دریغ در سبد آخوندها ریختند تا خودشان را به بند ِ بنده ساز گرفتار کنند و سپس آینده ی فرزندان شان را تیره و تار و سیاه رقم بزنند، یک عذر خواهی به تاریخ و نسل بعد از شورش ِ شوم ِ شرارت بار ِ سال ِ 57 بدهکار هستند.
اگر این شهامت ِ پذیرش ِ آن وارونه خواهی ها که ما را این چنین خوار و زمین گیر کرده است، در ما نجوشد که لبی به سخن تر کنیم و یا خود پیشقدم شویم که آن را برای نسل ِ حال و آینده گزارش کنیم، تاریخ و نسل ِ حال و آینده بر ما نخواهند بخشید.
جامعه در تمامیت خود تغییری بنیادین را می طلبید تا از فرو رفتن هر چه بیشتر در قعر بی خبری و نابودی از بودن ِ خود، بجهد.
کهنگی و ماندگی و مندرس ماندن در جهل و جنون ِ بی مایگی که نگاهی سر به درون ِ ژرفای ِ فنای ِ بودن داشت، جوانه ی نو و وسبزینه ی جوانی را می طلبید تا درونگاه عقب ماندگی را بترکاند و برگچه های ِ سبز ِ نو آوری را در چشمان ِ عاشقان ِ آب وُ آینه، بهار ِ رها شدن بیاغازد. و این چنین بود که آن مرد که رضا شاه در تاریخ تثبیت شد از خود آغاز کرد و ابتدا نیشتر ِ تیز ِ برّای ِ جراحی را به دمل ِ چرکین ِ جهل و جنون فرو خفته در جان و جهان ِ خود و خانواده اش فرو برد و تازه شد و سپس جامعه را تازه کرد تا تازه تر وُ تازه تر وُ تازه تر شوند.

اجازه بدهید در این جشن ِ رهایی ِ خورشید ِ زیبایی، برای درک کردن و شناخت هر چه پر مایه تر از رویداد ِ خجسته ای که 17 دی را در تاریخ تثبیت کرد، ابتدا شرح این ماجرا را به علی اصغر حکمت، کفیل وزارت ِ معارف ِ کابینه ی محمد علی فروغی » ذکا الملک » محول می کنیم و سپس مقاله را بیاغازیم:

« یک روز در تیر ماه 1314 جلسه ی هیئت وزرا در سعد آباد با حضور اعلیحضرت تشکیل شد. هفته ای یک روز اعلیحضرت شخصا در هیئت دولت می آمدند که در سعدآباد تشکیل می شد و در مذاکرات ِ جلسه شرکت میفرمودند و اوامری می دادند. در آ ن روز اعلیحضرت رو به من کردند و فرمودند من سابقا به وزرا و کفیل وزارت ِ معارف سابق دستور داده بودم این عادت منحوسی که در ایران مرسوم است که زنها روی خودشان را میپوشانند و پیچه و نقاب می زنند برچیده شود و زنها هم مثل سایر نقاط دنیا آزاد باشند و در اجتماع شرکت کنند ولی اینها هیچکدام انجام ندادند حالا از تو می خواهیم ببینیم تو چه کار می توانی بکنی؟ عرض کردم امر اعلیحضرت را که درست امر وجدانی خودم هم هست انجام می دهم. آمدم وزارت معارف و یک برنامه ای نوشتم. برنامه را به عرض رساندم و تصویب فرمودند. برنامه عبارت از این بود که حالا شروع کنیم در مدارس دخترها حاضر شوند و در حضور مهمانان مرد نطق کنند و تکلم کنند و جشن بر پا کنند و بعد در شهرها هر یک از وزرا و مامورین عالیرتبه دولت می روند در مجالسی که تشکیل می شود خانمها هم شرکت داشته باشند و در عین حال یک محلی تاسیس کنیم به اسم کانون بانوان که در آنجا خانم های تحصیل کرده جمع بشوند و آن کانون کارش این باشد که از رجال و دانشمندان و اشخاص معروف تهران دعوت کنند که در آنجا برای حضار از زن و مرد خطابه ای راجع به مقام زن در جامعه و به خصوص جامعه اسلام ایراد کنند….
ماده بعد این بود که اجازه داده شود در مدارس ابتدایی تا سال چهارم مدارس به صورت مختلط باشد و دبستانها از بچه های ذکور و اناث ( پسر و دختر ) که در سن 12- 13 هستند تشکیل شود و معلمشان هم زن باشد زیرا که ما از حیث معلم دبستان در مضیقه هستیم و بالاخره وقتی این کارها انجام شد و افکار حاضر شد یک روزی در حضور اعلیحضرت همایونی و علیاحضرت ملکه و والاحضرت های شاهدخت جلسه ای تشکیل شود و اعلام آزادی نسوان (زنان) به اطلاع اهل عالم برسد….
در اوایل دی ماه 1314 که من در خوزستان بودم، تلگرافی؛ از طرف آقای جم نخست وزیر وقت احضار شدم. وقتی به تهران آمدم و حضور اعلیحضرت رفتم گفتند: سابقا به شما گفته بودیم یک روزی جلسه بکنید و خانمها هم حاضر باشند و این عادت منحوس حجاب از میان برداشته شود.
آن وقت من هنوز مصمم نبودم ولی حالا به واسطه حوادثی که در خراسان پیش آمده و بعضی اشرار در مسجد گوهرشاد تجمع کرده بودند و متفرق شدند و خیانتکاران مجازات شدند زمینه حاضر است باید به فوریت این جلسه را حاضر کنید. بعد در جلسه وزرا فرمودند که وزیر معارف پیشنهاد می کند که یک روز من و خانواده ام در یک مجلس عمومی مشترک زن و مرد حاضر شوم. شما که اقدام نمی کنید. این عبارت خودشان است که فرمودند شما که اقدام نمی کنید بالاخره من پیر مرد حاضر شدم که اقدام کنم.
به همین مناسبت به من فرمودند کی این کار می شود؟ آن روزها این عمارت دانشسرای مقدماتی در خیابان روزولت تمام شده بود و تازه از دست بنا بیرون آمده بود و ما می خواستیم افتتاح کنیم. قرار گذاشته بودیم که در روز افتتاح جشن توزیع دیپلم ها و جوایز هم ضمنا به عمل بیاید. من بغتتا به نظرم رسید که خوب است امسال اعلیحضرت در همان جلسه حاضر شوند و این دیپلم ها را بدهند. معلمان و مفتشات و بانوان خدمتگزار هم حاضر شوند و وزرا هم با زنها و خانواده هایشان حاضر باشند . یک جلسه رسمی انجام بدهیم. فرمودند کی اینکار را خواهید کرد؟ من فورا عرض کردم هفدهم دی روز پنجشنبه. فرمودند بسیار خوب….
روز هفدهم ِ دی ماه 1314 هوا خوب، آفتاب ِ درخشان و نسیم معتدلی می وزید. ایشان تشریف آوردند و سر ِ راهشان دخترهای پیشاهنگ ایستاده بودند و سلام دادند و اعلیحضرت همایونی جلوی ِ عمارت ِ دانشسرا پیاده شده و به وزرا اظهار مرحمت فرمودند و من راهنمایی کردم به تالار بزرگی که در طبقه دوم بود. آنجا تشریف آوردند توی سالن دیگر که خانم ها ایستاده بودند. علیاحضرت ملکه و والاحضرتها و شاهدخت شمس و شاهدخت اشرف با لباس های بسیار زیبا و نجیبانه و محترمانه ایستاده بودند. صف بانوان و معلمات و مفتشات هم با لباس متحد الشکل در یک کنار ایستاده بودند. اعلیحضرت رو به آنها کردند. خانم هاجر تربیت در آنجا خطابه ای حاضر کرده بود که از طرف بانوان ایراد کرد. »

سپس اعلیحضرت رضا شاه بزرگ فرمودند:
«بی نهایت مسرورم که می بینم خانمها در نتیجه دانایی و معرفت به وضعیت خود آشنا شده و پی به حقوق و مزایای خود برده اند. همانطور که خانم تربیت اشاره نمودند، زنهای این کشور به واسطه خارج بودن از اجتماع نمی توانستند استعداد و لیاقت ذاتی خود را بروز دهند بلکه باید بگویم که نمی توانستند حق خود را نسبت به کشور و میهن عزیز خود ادا نمایند و بلاخره خدمات و فداکاری خود را آن طور که شایسته است انجام دهند و حالا می روند علاوه بر امتیاز بر جسته مادری که دارا می باشند از مزایای دیگر اجتماع نیز بهره مند گردند.
ما نباید از نظر دور بداریم که نصف جمعیت ما به حساب نمی آمد، یعنی نصف قوای عامله مملکت بیکار بود. هیچوقت احصائیه (سرشماری) از زنها برداشته نمی شد مثل اینکه زنها یک افراد دیگری بودند و جزو جمعیت ایران به شماره نمی آمدند. خیلی جای تاسف است که فقط یک مورد ممکن بود احصائیه زنها برداشته شود و آن موقعی بود که وضعیت ارزاق در مضیقه می افتاد و در آن موقع سرشماری می کردند و می خواستند تامین آذوقه نمایند.
من میل به تظاهر ندارم و نمی خواهم از اقداماتی که شده است اظهار خوشوقتی کنم و نمی خواهم فرقی بین امروز با روزهای دیگر بگذارم ولی شما خانمها باید این روز را یک روز بزرگ بدانید و از فرصتهایی که دارید برای ترقی کشور استفاده کنید. من معتقدم که برای سعادت و ترقی این مملکت باید همه از صمیم قلب کار کنیم.

همین طور باید در راه معارف کار کرد. گر چه معارف در نتیجه کوشش اعمال دولت پیشرفت دارد ولی هیچ نباید غفلت نمایند که مملکت محتاج به فعالیت و کار است و باید روز بروز پیشرفت و بهتر برای سعادت و نیک بختی مردم قدم برداشته شود.
شما خواهران و دختران من، حالا که وارد اجتماع شده اید و قدم برای سعادت خود و وطن خود بیرون گذارده اید. بدانید وظیفه شماست که باید در راه وطن خود کار کنید.»

۱۷دی سالروز دریده شدن پرده جهالت ِ حجاب بر بانوان ایران زمین خجسته باد

اراده چنین بود که کشور ِ ایران، از عقب ماندگی ِ تاریخی در همه ی عرصه ها، به سمت پیشرفت و ترقی، جهشی پرواز وار انجام دهد. ماندن و درجا زدن دیگر زمانش سپری شده بود و مردم ایران را دیگر سزاوار نبود در گذشته زندگی کنند.
تاریک اندیشان را می بایستی به حال خود رها می کردند تا در جهالت و در درزهای عنکبوت گرفته اجتماعی، سیاهچال ِ درماندگی خود را با نعره ی شوم، جغدوار در خرابه ها عربده بکشند.
نفس نسیم ِ طراوت آفرین ِ زندگی نو، چهره ها را از غبار ِ فقر و عقب ماندگی می شست و تن و جان و دل خرافات زده را از خمودگی و افسردگی، شاداب می کرد و زندگانی سبز را چون بهاری از پس زمستان ِ تیرگی و جهل ارمغان می آورد.
بنای کهنه و فرسوده ی کشور در حال فرو ریختن بود و عرصه های اجتماعی چون نگینی الماس وش، چشمان هر بیننده و چهره هر جنبنده ای را نوازش می داد.
امنیت بار دیگر به کشور برگشته بود. مکتب خانه های قرون وسطایی ِ ملاّها، متروک شده بود و جای آن را مدارس نوین در هر شهر و دیار، زینت گستر کرده بود و بر خرافات و جهل در همه سویش هجومی شکوهمند می بردند.
در کنار صدها پروژه ی پیشرفت آفرین از جمله تأسیس بانکهای ملی، کشاورزی ، رهنی و همچنین راه آهن سراسری، تأسیس دانشگاه تهران بود که افق جدیدی را در برابر چشمان منتظر ِ همگان، به سوی آینده ی تابناک و روشن، گشوده بود.
چنین حرکت ِ ظرفیت آفرینی، ندای دریدن جهل و پاره کردن حجاب کهنه پرستی را در جای جای ِ جامعه جار می زد و روزهای نوین ِ فردای ِ آفتابی را در هرکوی و برزنی فریاد می کرد.

بی گمان منطقی و طبیعی است، کشوری که اراده کرده است، زنجیرهای بنده ساز و برده وار را پاره کند و از عقب ماندگی تاریخی – جهت شوق رسیدن به شمع روشنگر پیشرفت – با پرواز پروانه وار، چرخشی مستانه بزند، بر زنجیرها است که پاره شوند و تاریکیها است که دریده شوند.

کشوری که اراده کرده است، راه آهن، دانشگاه، مدرسه، ارتش منظم، بیمارستان، کارخانه جات صنعتی، راههای شوسه و در کاکل همه اینها امنیت داشته باشد – به اعتبار چنین نوآوری و جهش مدرن – در شرایطی قرار می گیرد که دیگر با چادر و چاقچور، لباس گل و گشاد، بند دنبان و گیوه ی عهد خرافات و جهل زده قاجاریه، همخوانی نداشته باشد. به عبارت دیگر قدم گذاشتن در جاده شوسه، لازمه اش این است که بر کوره راهها و راه های » مال رو» پشت کنند و دنیای نوین ِ آینده را در جاده های مدرن با سرعت زمان، پیمودنی گشاینده طی کنند. و در این مسیر پیشرفت آفرین، نگاه جامعه را به سمت مدرنیته از غبار اعصار پاک کنند.
زیرا وقتی که دانشگاه تهران تأسیس شد، بر مکتب خانه های خرافه پرور بود که فروریزند و خرافات از تن جامعه بتدریج رخت بر بندد و یا وقتیکه صنعت کارخانه ای، راه آهن، بیمارستان و مدرسه مدرن، تأسیس و گشایش یافت، بر چادرها، روبندها و چاقچورهای در بند کننده و اسارت بار و کنیزساز ِ زنان بود که از هم دریده شوند و جلوه های زیبایی و رعنایی و شیدایی را در سرسرای میهن، چون عروسان ِ طبیعت سبز، جویبار جاری نماید و فضای ِ مطهر زندگانی نوین را گلباران کند.
و پای زنان ستم کشیده ی قرون اعصار، از دخمه های حرمسراها به جای جای جامعه باز شود و همپای مردان در کارهای سازندگی ِ کشورشان به فعالیت های اجتماعی در همه عرصه ها بپر دازند. به دانشگاه راه یابند و در مصدر کارهای بزرگ فرهنگی، ادبی و علمی قرار بگیرند.

آری ۱۷ دی سرآغاز ِ هجوم بر جهل و جنون و خرافات ِ نشت کرده ی قرنهای ِ متمادی در درزهای عنکبوت گرفته جامعه بود، که زنان کشور را در گونی سیاه پیچیده بودند و هیچ ارزش و حرمتی که آنها را در ردیف انسان قرار دهد، برایشان قایل نبودند.
هر چند در ابتدای این عمل ِ تاریخی و راه گشا، زور و اجبار بکار رفته است. اما باید بدانیم که خرافات وُ روبند وُ چادر وُ چاقچور ِ نهادینه شده در دل و جان جامعه ، طی قرون متمادی به زور بر زنان، این سالارانهمسران،خواهرانشیران و آزاده دختران ِ ایران تحمیل شد، بدون آنکه مردم و بویژه زنان از آن استقبال کرده باشند.
به گواهی تاریخ تا قبل از حمله ی تازیان به ایران، زنان ِ کشورمان بر تخت ِ طاووس تکیه می زدند و رهبری کل امپراتوری برزگ ِ ایران ِ باستان را به عهده می گرفتند. بنا براین برای شروع ِ این حرکت تاریخ ساز، لازم بود که در مقابل ِ ابلهان تاریخ، زور بکار گرفته شود. کما اینکه برای فرستادن جوانان به خدمت اجباری ِ نظام وظیفه در مقابل آخوندهای مرتجع زور بکار گرفته شد. و یا باز کردن مدارس نوین و تحصیل دختران در مدارس و سپس در دانشگاه با مقاومت واپسگرایان روبرو شد.

تی چا د َره، ویگیر، هوا بَدی تَه (1) ( چادرت را بردار و سر وُ تنت را با هوای تازه نفس بکش)
تی مو، بیرون فوکون، صفا بَدی تَه ( موهایت را چون آبشار بر شانه ات افشان کن و صفایی به سر و چهره ات بده)

چِقدر، حیفه، تی قِشِنگی، بِه بون، بند ( حیف نیست که زیبایی ِ تو در پشت ِ چادر و چاقچور در بند و اسیر باشد)
نازوک، پیرهن دکون، نَما بَدی ته ( لباس ِ لطیف بر تن کن و لطافت وزیبایی خود را در چشمان طبیعت آینه بکار)

سخن کوتاه

آنچه که با نگاه امروز، می توان دیروز را تحلیل کرد و امروز را به داوری نشست، این است که اگر در ۱۷ دی ماه ۱۳۱۴ آن جهش ِ تاریخ ساز و پیشرفت آفرین جهت دریدن حجاب ِ خرافه گرایی و بیرون کشیدن زنان از گونی سیاه با همتی بی همتا انجام گرفت و زنان را از پستوها و حرمسراها بیرون کشید و به آنها شخصیت انسانی و اجتماعی بخشید، تاریخ نشان داده است که زنان، نه اینکه به گذشته رجعت نکردند بلکه با لباس ِ شیک و مدرن و آرایشی متین، زیبایی و رعنایی را هر چه تمام عیارتر، بر بلند بالای ِ بام ِ جامعه، چون بهاری شاداب، شکوفه باران کردند.
امروز اما با حجاب اجباری، زنان با شهامتی بی نظیر بر اسارت ِ کنیزساز حجاب هجوم می آورند و بر حقوق پایمال شده خود در تمامی عرصه های اجتماعی با دیو واپسگرایی به مبارزه شورانگیز روی آوردند.

***

اکنون مایل هستم، اولین گروه از زنان والامقامی که پس از تأسیس دانشگاه تهران، جامه ی جهالت را دریدند و با اندوختن علم و معرفت، در مصدر کارهای ستُرگ ِ فرهنگی، اجتماعی و سیاسی قرار گرفته اند، به مناسبت ۱۷ دی ماه، در معرض ِ قضاوت ِ همگان قرار دهم تا ببینیم که طی ۱۰ سال، از شروع ِ
دوران ِ نوین ِ ایران، چگونه این زنان از قهر ِ پستوها و حرمسراها، بر بام ِ بالا بلند ِ برج ِ اجتماعی راه یافتند و نام ایران را با چهره ای جدید، از بانوان، بلند آوازه کردند.

۱ – دکتر شمس الملوک مصاحب *** سناتور
۲ – بدرالملوک بامداد *** در خدمت آموزش و پرورش
۳ – سراج النساء *** ……
۴ – دکتر مهرانگیز منوچهریان *** سناتور
۵ – زهرا اسکندری *** دبیر آموزش و پرورش
۶ – بتول سمیعی *** دبیر آموزش و پرورش
۷ – طوسی حائری *** دبیر آموزش و پرورش
۸ – شایسته صادق *** محقق در ادبیات ایران و فرانسه
۹ – تاج الملوک نخعی *** دبیر و بازرس آموزش و پرورش
۱۰ – دکتر فروغ کیا *** پزشک
۱۱ – دکتر زهرا کیا ( خانلری ) *** استاد دانشگاه

پس از راه گشایی این زنان عالیقدر، زنان ِ دیگر، در سراسر ِ پهن دشت ِ بی کرانسرای ایرانزمین، یکی پس از دیگری، پردهی حجاب ِ جهالت و روبند ِ بندگی را دریدند و در حّد َ قد و قامت خود، وارد فعالیت های اجتماعی شدند که در صدر آنها بایستی از روانشاد دکتر فرخ روی پارسا، وزیر آموزش پرورش و خانم دکتر مهناز افخمی، وزیر امور زنان کشور را نام برد.
قدم گذاشتن در جاده پیشرفت و ترقی را پایانی نبود و زنان قصد داشتند، با آزاد کردن انرژی فرو خفته ی قرون و اعصار در خود را، در همه عرصه های اجتماعی ، با صلاحیت شورانگیزی فتح کنند. و به همین منظور عرصه مردانه ورزش را جلوه ای از صفا و زیبایی و لطافتی به شیرینی طراوت گل، معطر کردند.
سالار زنان کشور، با تلاشی بی همتا کاری کردند، کارستان. و برای اولین بار در تاریخ ایران پس از رقابتهای انتخابی ِ تیم ملی، یک تیم دختران ِ دو ومیدانی و ژیمناستیک تشکیل دادند و راهی المپیک توکیو شدند ( ۱۹۶۳ ).
و این در حالی است که در اطراف ِ نیاخاکمان، کشورهایی حضور دارند که زنان کشورشان هنوز هم بوسیله مرتجعین در بند هستند و جمهوری اسلامی در قرن ۲۱ زنان ما را با ماهیت بغایت ضد تاریخی، از عرصه ورزش محروم کرده است.
هرچند سخن راندن در این باره و شادی و شادمانی برای این روز خجسته پایانی ندارد اما اجازه بدهید برای پایان بردن این بخش از نوشته، توجه شما را به فرازهایی از مصاحبه یکی از این سالار زنان، خانم » ژولیت گورکیان » جلب کنم که در المپیک توکیو ( ۱۹۶۳ ) شرکت داشت. مصاحبه کننده آقای ایرج ادیب زاده

» نخستین بار بود که قرار بود، یک تیم دختران دو ومیدانی و ژیمناستیک راهی بازی های المپیک شوند. کشور ما تازه می خواست، مشکلات اقتصادی و سیاسی را بر طرف کند و به راهی بیفتد که ملت های پیشرفته آغاز کرده بودند. ورزش یکی از همین نشانه های بهبود اقتصادی و پیشرفت و آرامش بود. به ویژه ورزش دختران ایران که به عنوان یکی از پدیده های تجدد راه خود را باز می کرد . هنگام مسابقه، من گرمکن را در آوردم و با پیراهن ایران و شورت ورزشی برای پرتاب آماده شدم. اما دیدم یکی از مسئولان ِ برگذاری مسابقه ها، یک آقای پاکستانی، آمد جلو و گفت زودباش گرمکن خودت را بپوش! گفتم چرا؟ گفت: پاهایت برهنه است. مردها می بینند!! در آن زمان کشور ما سال ها از همسایگانش جلوتر بود. این حرف ها را نداشتیم. در ورزش ما زن و مرد فرقی نداشتند. من واقعاً برایم مشکل بود که با گرمکن وزنه و دیسک پرتاب کنم. غیر ممکن بود…»

تلنگری به وجدانهای خفته و اذهان یخ بسته

برای بیدار کردن وجدان خفته و اذهان رطوبت کشیده در جهل و ذوب شده در ولایت » انترناسیونالیسم ِ پرولتری و امت جهانی » کافی است اشاره کنم که زنان ما در آن شرایط یعنی سال ۱۳۰۰ به بعد علی رغم پوشش ِ اجباری در چادر و چاقچور فقط ساعاتی در روز اجازه داشتند بیرون بیایند و از تمامی حقوق اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و….محروم بودند و از ترس ِ واپس گرایان قادر به هیچ کاری نبودند. موسیقی، این وسیله نوازش روح انسانی، تا آن زمان، فقیهان آن را صدای شیطان می نامیدند و هر کس که به آن می پرداخت و یا حتی آن را گوش میداد، مرتکب گناهی کبیره می شد. ولی می بینیم در همین دوران، موسیقی فاخر و سرزنده ی دوره ی ساسانی با باربد و نکیسایش که این چنین خوار و ذلیل شده بود، به همت علینقی خان وزیری و حمایت رضاشاه و وزیرمعارفش علی اصغر حکمت، مبتکرطرح ِ دانشگاه ِ تهران واولین رئیس آن، دوباره نسیم ِ نوازش آفرین ِ خودش را در روح افسرده ی ایرانی دمید و از این طریق پای ِ زنان را از پستوها واندرون ها بیرون کشید و شور و حال و جلوه ای تازه به موسیقی در حال ِ شگفتن بخشیدند که در صدر فهرست این زنان ِ هنرمند می توان قمرالملوک وزیری را نام برد که نه تنها برای همگان (مرد و زن) می خواند بلکه بی حجاب ونقاب برروی صحنه ظاهرمی شد.
و برای نخستین باردر سال ۱۳۰۳ یعنی یازده سال پیش از کشف حجاب، در تالار گراند هتل ِ تهران در خیابان لاله زار بر روی صحنه رفت و در برابر ِ زنان و مردان ِ شگفت زده به آوازخوانی پرداخت. حال ببینیم قمر، خود در این باره چه می گوید.

« آن روزها هر کس بدون چادر بود، به کلانتری جلب می شد، با این همه وقتی به من پیشنهاد شد، بدون چادر، درنمایش ِ گراندهتل ظاهر شوم، قبول کردم و پیه ی کشته شدن را به تن خود مالیدم و روی صحنه رفتم. هیچ اتفاقی هم نیافتاد. حتی مورد استقبال هم قرار گرفتم ».

هم چنین در رابطه با موفقیت واستقبال عمومی و بسلا مت گذشتن از دست قداره بندان و واپسگرایان، چنین شرح می دهد.

« رژیم مملکت تغییر کرده و پس از یک بحران بزرگ، دوره آرامش فرا رسیده بود. حدس می زنم فکر برداشتن حجاب از همان موقع پیش آمده بود…».

نگاهی به شرایط زنان پس از » انقلاب شکوهمند اسلامی»

به این می اندیشم که چگونه زنان ِ ایران زمین، اینگونه در گونی سیاه پیچانده شده اند و هرگونه حرکت ِ دل انگیز و جلوه های زیبایی از آنان دریغ گشته و قوانینی ضد انسانی بر آنها تحمیل شده است.
و یا امروز در این شرایط ِ بس کشنده و درد آور، خواهران ما در خاک ِ اهورایی ایران، که زمانی بر تخت طاووس ِ پادشاهی تکیه داده بودند و از همه گونه حرمت و منزلت انسانی ِ والا برخوردار بودند، اینگونه خوار وُ ذلیل و سرکوب شده اند و روزگار ِ غریبی را در وسعت غربت زده ایران زمین سپری می کنند؟
ظاهر ِ اوضاع ِ اجتماعی ایران، چنین می نماید که زنان را رمقی و یا شوری برای رها شدن از روبند ِ بنده ساز، در آنها نمی جوشد و همگی سر خم کرده اند و به شرایط تسلیم شده اند.
اما در عمق اگر بنگریم و چشمان ِ بصیرت داشته باشیم، خواهیم دید که زنان سالار ما نه اینکه تسلیم شرایط نشدند بلکه در تمامی عرصه ها حکومت ِ اسلامی ِ واپسگرا را به چالش طلیبده اند.
و هر یک در درون و بیرون از خود با دنیایی از جهل و جهالت و تعصب فنا کننده ی تحمیل شده بر خود، مبارزه ای ستُرگ را در میدان ِ بیداد و ستمگری، آهنگ ِ عزمشان کرده اند که ابتدا خود رهبری به زمین زدن این سیه دلان ضد زن و زیبائی و لطافت و ظرافت را به عهده بگیرند و با آزاد سازی خود از چنبره دست و پا گیر تعصب و تیرگی، مردان ِ در بند جهل و جهالت را آزاد کنند.
و این منظری است دلنواز و شادی بخش در چهره های غمگین امّا امیدوار که در زیر آوار ِ تعصب و جهل، جوان نا شده در دست انداز پیری افتاده اند.
و اما چند پرسش از وجدانهای ِ بیدار؟
آیا شرم آور نیست که باز گفته شود یک زن برابر با نصف مرد در جامعه ارزشیابی می شود و یا اینکه زن نمی تواند قاضی بشود و بدون اجازه شوهر به مسافرت برود؟
آیا شرم آورتر نیست که زنان را از حق انتخاب شدن به مقام ریاست جمهوری، به این دلیل که چون » رجُل » نیستند، از آن محروم کنند؟
آیا … و باز آیا …؟
و راستی چرا زنان ِ کشور ما، امروز به این سطح از شرایط ِ زندگی نزول داده شده اند؟
چرا باز در چادر و چاقچور، اسیر و از همه ی مواهب آزاد زیستن محرومشان کرده اند؟ این سوال و سوالاتی از این دست را بایستی هر وجدان بیدار و آگاه و طرفداری از حقوق زنان و برابری آنان با مردان در همه عرصه ها پاسخ دهند و منصفانه به تاریخ بنگرند که چرا چنین شد؟
آیا بیهوده است که باز این سوال دردناک را بر زبان بیاوریم که چرا روشنفکران ِ ما پس از اتقلاب اکتبر ِ روسیه بر هرچه مدرنیته و جامعه ی باز هجوم بردند و در آغاز دهه ۴۰ خورشیدی چشم بر هر گونه ترقی و پیشرفت ِ اجتماعی بستند و پشت فردی مرتجع بنام خمینی سینه زدند که با آزادی زنان در عرصه های اجتماعی و حق رأی و انتخاب شدن آنها مخالف بود و پس از آن سلاح بدست گرفتند و جامعه ی آفتاب گون را تیره و تار کردند و در هر کوی و برزنی خون ریختند و جامعه و آزادیهای ِ اجتماعی را محدود و قفل نمودند و رژیم را در حالت تدافعی قرار دادند که در مقابل از خود عکس العمل نشان دهد و عاقبت پس از به زیر کشیدن رژیم پادشاهی، جامعه را با تمامی دستاوردهای اجتماعی و ثروتش، بدست رجاله های قرون اعصار ِ تاریک سپردند که اولین اقدامشان به حاشیه کشاندن زنان کشور بود و سپس پیچاندن آنها در گونی سیاه؟
آیا وقت آن نرسیده است که وجدانن گذشته ناشاد خودمان را مورد ملامت قرار دهیم و ابتدا به خودمان انتقاد کنیم و سپس در پیشگاه ملت ایران و بویژه زنان زانو بزنیم و از عملکرد بغایت ضد تاریخی خود عذر خواهی کنیم؟

مگر زنان ِ روشنفکر ما در نظام پادشاهی گذشته چه کمبودی داشتند که آنچنان شوریدند تا دوباره در گونی سیاه فرو روند؟
اگر آن آزادیهای اجتماعی به قول روشنفکران آن زمان مبتذل بود، فرو رفتن در چادر و چاقچور را چه می نامند ؟
آیا به خاطر محدودیت سیاسی می بایستی جامعه پیشرفته در دیگر عرصه ها را به غول ارتجاع می سپردیم که همه دستاوردهای ما را لگد کوب کند؟
هر چند این قلم معتقد است که زنان کشورمان چنین نمی خواستند که امروز بر آنها می رود ولی آیا حق داریم از آنها سوال کنیم که در یک طیف ترقی خواهی و پیشرفت اجتماعی می توان واپسگرایان ضد زن را بر یک نظام مدرن و امروزی مقدم شمرد؟
آیا حق داریم سوال کنیم که چرا در دهه ۴۰ خورشیدی زنان ِ روشنفکر در طیف چپ، تمامی مظاهر ِ زیبائی را نفی می کردند و آرایش چهره و مو و لباس پوشیدن ِ امروزی را به سُخره می گرفتند و دوست داشتند ژولیده و زمُخت، لباس چریکی به تن کنند و از هر چه زیبائی متنفّر باشند؟

زنان در حکومت اسلامی

آیا رد کردن چنین مظاهر پیشرفت و مدرنیته، استقبال از کهنه پرستی و عقبگرائی نبود و نیست؟ نگوئید نه، زیرا به لحاظ منطقی نمی شود آن نظام پیشرفته در زمینه های اجتماعی و آزادی های فردی در تمامی عرصه ها را رد کرد و از آخوند جماعت توقع بیشتراز آن را داشت.
تازه اگر بر فرض محال آخوندها حاکم نمی شدند، مطمئناً ما امروز یکی از اقمار روسیه شوروی بودیم که همگان پس از فروپاشی ِ این جسد مردار شده، دیدیم که چه جهنمی بوده است.
قصد ملامت ندارم ولی دردمند هستم. زیرا خود در آن شرایط، جوانی بودم که از دوران جوانی ام بهره می بردم و با تمامی مظاهر ِ زیبائی نرد ِ عشق می باختم.
دختران ِ همسن و سال من در اوج ِ آزادی ِ فردی و اجتماعی آنچه را که دلخواهشان بود انجام می دادند.

زنان در دوران پادشاهی

روزگار ِ دوران ِ من روشن و آفتابی بود و از درخت پر تراوت ِ شرایط زندگی، گل عشق می چیدیم و در عشق جوانی سرشار بودیم ( و اگر هم محدودیتی بود، تعصّب و خشک مغزی فرهنگ شریعتمداران بود که هنوز رمقی داشتند و آزادیها را مانع می شدند ).
در شب های تابستان ِ » چمخاله » با دختران زیباروی، شب های تاریک را جلوه ای از عشق ِ مستانه و شادکامی عاشقانه می بخشیدیم و چون کبوتری گردن فراز چرخشی جانانه می زدیم .
به نام عشق به خواب می رفتیم و به عشق ِ دیدار ِ یار و بوسه بر لب ِ تبدار، بیدار می شدیم و در غروب ِ روشن ِ شهرمان به کوچه معشوق پا می گذاشتیم و دلی می دادیم و بوسه ای شکرین از لبهای داغ و تب دار ِ دلدار می ربودیم.
آرشیو جوانی ام پر است از نامه های عاشقانه دل انگیز و جگر سوز که گاه گاه بر روی شانه یکدیگر اشک شوق می ریختیم و روی زانوان یکدیگر به خواب می رفتیم. امیدوارم روزی بتوانم دوران رسوائی و شیدائی خود را بر روی کاغذ بنگارم و تقدیم دختران و پسران نسل جدید کنم که از همه ی این شور و شیدائی ِ جوانی محروم هستند.
آری در یک کلام، دوره ی جوانی ِ من دوره ی رمانتیک ِ عشق سالاری بود. ولی امّا امروز دلم گرفته است، نه به خاطر خود بلکه به خاطر دختران و پسران جوانی که هنوز شهد عشق را نچشیده، بایستی به خانه » بخت » بروند تا بدبخت شوند چون نه جلوه ای از عشق موجود است و نه آزادی و دلدادگی، هرچه است سیاهی و تیرگی و پیچیده در چادر و چاقچور. و بر سر هر چهار راه و گذرگاها پاسداران شب در کمین هستند تا مبادا لبخندی از معشوق به سوی عاشق پرتاب شود. امروز اجبار کور حاکم است و زنان مجبورند آنچه را که آخوندهای ِ ما قبل تاریخ می پسندند، انجام دهند.

سخن ِ پایانی

می گفتند و بعضاً می گویند و چه عبث می گفتند و می گویند که چون رضاشاه چادر را از سر زنان برداشت، جامعه انتقام خودش را در » انقلاب شکوهمند » گرفت و دوباره به عصر چادر برگشت. می گوئیم خیر، در بعضی مواقع و در شرایطی خاص برای هماهنگ کردن یک جامعه عقب مانده، بایستی از بالا و حتی اگر هم شده با زور اقدام کرد و آنانی را که در چنبره دین و مذهب از نوع خرافی اش اسیر هستند، ازبند خرافات نجات داد و نشاط جامعه را بارور کرد و جامعه را با دنیای امروزی هماهنگ نمود و این گامی بود که رضاشاه برداشت و دین و مذهب را به حاشیه راند و اگر چادر را از سر زنان برداشت، در عوض پای آنها را در عرصه های اجتماعی باز کرد که این خود یکی از مظاهر مدرنیته و آزادیخواهی بود که نسل قبل تر در انقلاب مشروطیت خواستارش بودند امّا نتواستند. و تاریخ نشان داده است که این عمل رضاشاه درست بوده است و زنان ما در حرکت به سمت آینده به گذشته رجعت نکردند، یعنی با اینکه شرایط آزادی پوشش ایجاد شده بود زنان در اکثریتشان در شهرها چادر برسر نگذاشتند ولی امروز، پس از آن پیشرفت اجتماعی در نظام ِ گذشته، زنان ما را به گذشته رجعت دادند و چادر و چاقچور برسرشان کردند. حال اگر شرایطی ایجاد شود که آزاد باشند خود در مورد پوشش تصمیم بگیرند خواهیم دید که بیش از ۷۰ درصد آنها چادر و روسری را بر میدارند و کشف حجاب می کنند.

(1) این رباعی به لهجه گیلکی سروده شده است و چون با این روز ِ تاریخی مناسبت داشت در کاکل این نوشته تزئین کردم.

17 دی، رهایی ِ خورشید ِ زیبایی از اسارت ِ دیو ِ سیاهی بر همه ی بانوان ِ ایرانزمین همایون باد!

1- این رباعی به گویش گیلکی سروده شده است

نویسنده و سراینده: احمد پناهنده

a_panahan@yahoo.de

www.apanahan.blogspot.com

شب چله ( یلدا ) شاد باد


مقدمه

زمستان سنبل مرگ و میرایی ِ طبیعت است و با تیغ ِ سرما و بلعیدن نور، تاریکی و ظلمت را بر جان ِ طبیعت، فزون می کند.

جدال نور با ظلمت در این فصل ِ مرگبار به آنجا راه می برد که جبهه ی نور هر چه ضعیف تر و کوتاه تر می شود و شب در بلندای زمان و وسعت ِ خود، نیشتر ِ جهالت و تیرگی را بر جان ِ بی رمق ِ نور فرود می آورد.

روز، بیمار، اما باردار، نطفه ی بهار را در بطن وُ جان خود می پروراند و فرسودگی ِ شب را، به نگاهی در انتظار، نظاره گر است که عربده ی دیو سرشت ِ خود را، کف بر دهان، در فضای ِ ظلمت، نعره می کشد.

یلدا تقابل و نقطه عطف ِ جشن ِ مرگ ِ شب و تولد ِ نور است.

پایان ِ پایداری ظلمانیت ِ شب و آغازگر ِ اقتدار ِ روز است.

جشن ِ تاج گزاری ِ خورشید و پادشاهی نور است

از این جهت است که ما ایرانیان، چنین شبی را به انتظار می نشینیم تا مرگ ِ شب و تولد ِ فزونی نور را جشن بگیریم.

در شب یلدا نیاکانمان با بر افروختن ِ آتش، قلب تیرگی ِ ظلمت را می دریدند و به تماشای ِ بر افتادن جنازه ی شب، با نوشیدن ِ شراب ِ ارغوانی و شکستن آجیل و خوردن انار و هندوانه و… لحظات ِ شورانگیز مرگ ِ اهریمن ِ تیرگی و چیرگی نور را شادکامی ِ مستانه می بخشیدند.

شادمانی و شادخواری و شاد خوانی و شادگویی و شاد رقصی در این شب ِ زایش میترا و مهر یا زایش خورشید، تو دانی چه شور و شیدایی برانگیزد و چه رسوایی را در سرسرای هر خانه و کاشانه ای و در رخسار هر جنبنده ای آواز می دهد؟

و چه شیرین منظری است که در کنار خم و شراره های آتش بنشینیم و با شراب ِ

ارغوانی، گونه های ِ انارگون ِ مستان ِ شب را جلوه ای از یکرنگی و نشاط ِعاشقانه ببینیم.

آه!

چه می گویم و چه حالی مرا به آن سرای ِ دل و جان در پرواز است؟

من گم شده در این غربت ِ غریب ِ غمگین ِ غرب آرزوی ِ یلدای ِ رهایی وطنم را به درازای سی سال به انتظار نشسته ام و با اهریمن ِ شب طولانی ِ فرود آمده بر جان ِ جامعه ام با چنگ وُ نی وُ می وُ قلم و قدم در ستیزم تا مرگ شب ِ وطن را به نظاره ی رها شدن ِ نور سحر کنم.

و چه عاشقانه به زلالی ِ عشق ِ کبوتری که گردن فراز، معشوق ِ جگرسوزش را چرخشی مستانه می زند و در ظلام شب ِ تاریک وُ از خود بیگانگی، نور را در شریان جانش جاری و عشق را در سرسرای هر منزلی ساری می کند.

جان می بخشد و جانان به جای جای ِ جامعه، جار می زند تا عشق سپید ِ پیروزی ِ نور را به تماشا بنشیند.

ما جبهه فرو رفتگانیم و با رمق ِ حرکت بیمار اما تبدار و باردار بر فرسودگی شب می تازیم تا بر افتادن جنازه اش را در بیکرانسرای ِ ایران، سرزمین جاوید ِ جانان به تماشای ِ شورانگیز ِ مستان، گریان اشکی شوق انگیز اما گل چهره ای خندان بنشینیم.

یلدا زایش است و تولد نور. و چه چشم نواز است که این زایش از پس اهریمن شب رخ نماید و روشنایی و امید و رعنایی را در هر بام خانه ای آواز دهد و شادابی و شادکامی را در رخسار و کام هر جنبنده ای، شور و شیدایی و شیرینی ِ شکربار بنشاند.

چرا به شب ِ اول ِ زمستان، شب چله می گویند؟

شب اول زمستان را به این دلیل » شب چله » می گویند، که آغازین شب ِ چله ی بزرگ وُ سرد است. زیرا در پندار نیاکانمان، چهل روز و چهل شب ِ آغاز ِ زمستان را چله ی بزرگ می نامیدند که تا روز ِ کشف آتش توسط هوشنگ شاه، از پادشاهان ِ پیشدادی در دهم بهمن ماه ( سده ) ادامه داشت. به عبارت ِ دیگر فاصله ی اول دی تا دهم بهمن ماه چهل روز و چهل شب است و این چهل روز و شب ِ اول زمستان را نیاکانمان چله بزرگ می گفتند. پس از آن چله کوچک شروع میشود که بیست روز از بهمن ماه و بیست روز از اسفند ماه را شامل می شود که نسبت به چله ی بزرگ سرمایش کمتر است.

بد نیست بدانیم که در فرهنگ مردم عامیانه بیست روز آخر ماه بهمن به چله کوچک معروف است. یعنی بیست روز و بیست شب که روی هم چهل می شود.

از نظر نجومی در کوتاهترین روز سال، خورشید در دورترین نقطه جنوبی از استوا قرار می گیرد و شب در بلندای وسعت ِ تیرگی ِ خود، میدان دار جهالت است. به باور نیاکان ما در شب چله که بلند ترین و تاریک ترین شب ِ سال است، نبرد سنگینی میان نور و تاریکی در می گیرد که سر انجام به شکست تاریکی و زایش دوباره ی نور منتهی می گردد. بطوریکه امروز در ادبیات شعری ما این ضرب المثل برای نبرد ِ ظفرنمون ِ نور رایج است

» پایان شب ِ سیه سپید است «.

زیرا در فردای ِ این نبرد ِ زندگی بخش ِ طبیعت ِ جان، روز با دمیدن خورشید ِ روشنایی آفرین، بزرگ و بزرگتر می شود و تابش نور ایزدی افزون تر می گردد تا در تولد ِ بهار به تعادل دلخواه برسد و طبیعت را نشو نمایی از بر انگیختگی ِ زندگی، در مداری نوین فرا بگیرد. به همین منظور است که نیاکان ِ مان شب ِ آخر پائیز را شب ِ زایش ِ مهر و یا زایش خورشید می نامیدند و به یمن آن جشن باشکوهی بر پا می کردند.

و در این شب رسم بر این بود که پیران و پاکان ِ نیاکان ِ ما به تپه ای می رفتند و با لباس نو، طی مراسمی از آسمان می خواستند که آن » رهبر بزرگ » را برای رهایی آدمیان گسیل دارد. زیرا باور داشتند که نشانه ی شب یلدا، ستاره ای است که بالای کوهی بنام کوه پیروزی پدیدار خواهد شد و بعد همراه موبد بزرگ دعایی می خواندند که هنوز قسمتی از آن در کتاب » بهمن یشت » برجای مانده است.

آن شب که سرورم زاید

نشانه ای از ملک آید

ستاره از آسمان ببارد

همانگونه که رهبرم در آید

ستاره اش نشان نماید

چرا به شب ِ چله، شب ِ یلدا می گویند؟

از نظر لغوی، یلدا واژه ای است سریانی که به معنای تولد و یا زاده شدن است که ابوریحان بیرونی آن را » شب زادان » که همان شب ِ چله است، ترجمه کرد ه است.

جالب است بدانیم که رومیان پس از گرویدن به دین مسیحیت تا سیصد سال، روز مشخصی را برای تولد عیسی مسیح نمی شناختند تا اینکه کلیسا، جشن تولد مهر را به عنوان زاد روز عیسی پذیرفت. دلیل اینکه امروز بابا نوئل با لباس و کلاه موبدان ظاهر می شود و همچنین برپا داشتن درخت سرو و ستاره بالای آن در ایام کریسمس همگی یادگار و یادمان و یاد آور جشن مهر و مهربانیها و مهرورزی هاست.

به عبارت دیگر روز 25 دسامبر روز واقعی زاده شدن عیسی مسیح نیست، بلکه روز تولد میترا یا مهر است. تا امروز هم محققین جهان مسیحیت و غیره نتوانستند تاریخ دقیق تولد مسیح را پیدا کنند. دلیل اینکه روز تولد میترا را برای زادروز عیسی مسیح انتخاب کردند، دلیلی است تاریخی که آئین میترائیسم قبل از ظهور مسیح و حتی تا سال 354 میلادی آئین غالب امپراتوری رم بود.

زیرا یک قرن پیش از تولد مسیح آیین تازه ای قدرتمندانه وارد امپراتوری پهناور رم شد و به اصطلاح فرانتس کومون میترا شناس بلژیکی ِ معروف قرن نوزدهم، چون فتیله باروتی سرتاسر امپراتوری را از رود دانوب گرفته تا اقیانوس اطلس و از بریتانیا گرفته تا صحرای آفریقا درنوردید. این آیین تازه ی ایرانی، مهر ( میترا ) بود. به نوشته همین محقق گسترش این کیش ایرانی با سرعتی چنان شگفت آور انجام گرفت که حتی امروز هم درک علل آن به صورت کامل دشوار است.

میترا ایزد بزرگ آریایی، روشنایی، دادگستری، پای بندی به پیمان، دوستی و پیروزی بود. در دوران حکومت پانصدساله ی پارت ها ( اشکانیان ) آیین میترا، کیش ِ برتر ِ این امپراتوری بود. پادشاهان متعددی از خاندان اشکانی به همین مناسبت مهرداد نام گرفتند. و در بیرون از امپراتوری ِ پارت نیز شاهان مختلفی میتریدات ( نام یونانی شده مهرداد ) نامیده شدند که سرشناس ترین آنها میتریدات کبیر حریف قدرتمند امپراتوری رم در قرن پیش از میلاد است.

به نوشته پلوتارک آیین میترا به وسیله لژیون های رومی که با پارت ها می جنگیدند. در سال 71 پیش از میلاد مسیح به امپراتوری رم آورده شد و تدریجاً از منطقه دانوب به سراسر امپراتوری، شامل ایتالیا و فرانسه و انگلستان و اسپانیا و بالکان و افریقای شمالی و خاور نزدیک امروزی گسترش یافت.امر استثنایی این بود که چندین تن از امپراتوران رم شخصاً بدین آیین گرویدند و بطوری که از طرف سه تن از آنها ( دیو کلسین، گالرین و لیسینین ) معبد با شکوهی در نزدیکی شهر وین کنونی ( اتریش ) به افتخار او با عنوان » خدای نگاهبان امپراتوری » بر پا شد. در خود شهر رم نیز، در تپه مقدس کاپیتول، پرستشگاهی برای میترا با عنوان خورشید جاودانی ساخته شد و این امری بود که تا آن وقت در امپراتوری رم سابقه نداشت.

نیروی بنیادی میترائیسم زیربنای بزرگ اخلاقی آن بود. زیرا از نظر پیروان این آیین، زندگی، مبارزه دائم در راه پاکی و سازندگی بود، از طریق فضیلت های والای برادری، وفاداری، راستی، جوانمردی، مردانگی و میهن پرستی و همه اینها ویژگی هایی بود که جاذبه ای پر قدرت بر رومیان داشت.

استیلای کیش میترا در امپراتوری رم، چهار قرن تمام ادامه یافت تا اینکه کنستانتین امپراتور رم آیین مسیحت را به عنوان کیش رسمی امپراتوری اعلام کرد و از آن پس مخالفت با آیین میترایی شروع شد.

اما این کیش جدید نتوانست حتی با حمایت امپراتوری بر نفوذ چهارصد ساله میترائیسم خاتمه دهد و در نهایت کوشید به جای جنگیدن با این کیش با آن به تعامل و همزیستی روی آورد. به همین منظور به جای تدوین سالروزها و سنتهای جدید کوشید همان سالروزها و سنت های شناخته شده و آشنای میترایی را به مسیحیت منتقل کند که معروفترین آنها تعیین روز تولد عیسی مسیح در 25 دسامبر است. و این همان روزی است که از صدها سال پیش از آن به عنوان روز تولد مهر ( خورشید ) در امپراتوری رم جشن گرفته می شد.

همین سازشکاری در مورد روز مقدس مسیحیت ( یکشنبه ) صورت گرفت که قبلاً روز مقدس میترا ( مهر ) بود و به همین مناسبت روز خورشید نامیده می شد که هنوز هم عنوان روز خورشید را در زبان آلمانی و انگلیسی تحت نام » زون تاگ » و » سان دی » حفظ کرده است.

آثار بنیادی دیگری از کیش میترا در مسیحیت باقی مانده است که همه آنها نیز توسط خود پژوهشگران جهان مسیحی ارزیابی شده اند از مهمترین آنها می توان از نظریه تولد عیسی از مادری باکره یاد کرد که یادآور تولد میترا از آناهیتا باکره است.

یا از تولد عیسی در یک طویله که یادآور تولد میترا در یک غار است.

و یا از رفتن مغان ِ سه گانه به محل تولد عیسی به راهنمایی یک ستاره که یاد آور رفتن چوپان به غار ِ زایش میترا به راهنمایی ستاره ای است.

یا از مراسم تعمید مسیح که عیناً یاد آور مراسم تعمید میترایی است.

و یا تقسیم نان و شراب در مراسم » عشای ربانی » مسیحیت که یاد آور همین مراسم در شاگرد پذیری میترایی است و رسم آواز خوانی کلیسائی که یاد آور موسیقی ها و آواز های میترایی است و نماد علامت صلیب که به توارد در میترائیسم وجود دارد.

همچنین کلاه بلند پاپ ها که میتر نامیده می شود و کلاه » فریگی » که » ماریان » است و سمبل جمهوری فرانسه هر دو یاد آور کلاه سنتی میترا هستند.

ورمازرن برجسته ترین پژوهشگر معاصر میترائیسم، فهرستی از بقایای 125 مهرابه را در خاک فرانسه کنونی و 68 مهرابه را در انگلستان به دست داده است که بسیاری از کلیساهای کنونی بر فراز آنها ساخته شده اند و نتردام معروف پاریس یکی از آنها است. ( 1 )

*****

در شب یلدا نیاکانمان در کنار آتش گرد آمده و به ترانه خوانی و پایکوبی می پرداختند. امروز هم ایرانیان در گوشه و کنار ِ پهن دشت ِ بی کران سرای ِ ایران زمین، آئین شب یلدا را به خوردن آجیل ِ مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه های خشک و تر ِ دیگر در پرتو روشنایی شمع و یا نور چراغ، با شکوه هرچه تمامتر در سرسرای ِ خانه و کاشانه شان مشغول می شوند، جشن می گیرند و به رقص و آواز و پایکوبی می پردازند.

در غربت غریب غرب و شرق هم، ایرانیان باورمند و عاشق به آداب و رسوم زندگی بخش ِ نیاکانمان که سراسر شاد خواری و شاد خوانی و شاد رقصی و شاد گویی بوده است، با جمع شدن در هیئت یک کنسرت و یا محفل ِ رقص و آواز، این شب نبرد نور با اهریمن شب را تا صبح به پایکوبی مشغول می شوند و با نوشیدن خون رگ ِ تاک، گونه ها را به رنگ ِ ارغوانی عاشقانه نقش می زنند. با هم این رباعی را که از دل بر آمده است، بخوانیم:

امشب ز شراب ِ شهر ِ یاران، مستم

با یار نشستم و به او، دل بستم

ای! می! تو گواه باش که من از دل و جان

از شوق ِ وصال ِ رخ ِ یار سر مستم

در پایان ِ این نوشته جشن گون، شما را به یکی از روستاهای شهر » ملایر » به نام » دره میانه » می برم و مراسمی را در این شب به تماشا می نشینیم و شادی و شادخواری خودمان را با روستاهیان دیار یاران وُ جانان تقسیم می کنیم.

در این روستا دو سه روز پیش از شب چله به خانه تکانی و شستشوی ظرف و وسائل خانه می پردازند تا شب چله که آن را چله ی پائیز یا شب چله زری می نامند، فرا رسد. در این روز مردمان رخت های نو یا شسته خود را می پوشند.

نزدیک های غروب ِ آفتاب، کدبانوی هر خانه جامی از آب چشمه پر کرده و در تاقچه ی اتاق می نهد. پس از صرف شام همه ی اهل خانه به دور کرسی که روی آن یک سینی با دو بشقاب پر از نقل های رنگارنگ گذاشته شده است، گرد می آیند. سپس هر یک از اهل خانه به این باور که تا سال دیگر هم چون شمع روشن بمانند، شمعی روشن کرده، درون سینی جای می دهند.

بخش بسیار زیبای مراسم، گزینش دختری است از میان دختران شوهر نکرده ی روستا که پس از گزینش، زنان با کل زدن و هلهله به همراه نوازندگان محلی، این ترانه را می خوانند:

چله زری، چله زری امسال و سال دگری

اروس کیه، اروس کیه چله زری می باشد

چو ماه تابان رخش چهره پری می باشد

چشمش چو چشم آهو چه میگه تاق ابرو

دختر به نام زری ابروی او یک وری

چله زری، چله زری عزیزم ماه تابان

مبارک، مبارک شب چله مبارک

سپس چله زری را همچون اروس، رخت سپید پوشانیده بر تختی که روی پشت بام نهاده شده، می نشانند و هر خانواده به سهم خود شمعی در کنار تختی که اروس روی آن نشسته است، روشن می کنند. مردان و زنان با گرمای شمع دستان خود را گرم کرده به صورت می کشند و می خوانند:

زردی من از تو سرخی تو از من ( این نغمه در جشن چهارشنبه سوری هنگام پریدن از روی بوته های آتش که جلوه ای از شرارهای شفق گون آتش را در رخسار ِ پرنده نقاشی می کند، شور و شیدایی دیگری را آواز می دهد. )

جشن با نقل پاشون بر سر چله زری ادامه می یابد، چله زری نقل هایی که روی سر و دوربرش ریحته شده است، جمع می کند و یک دانه نقل به زن و یک دانه به مرد می دهد. زن نقلش را به مردش می دهد و مرد نیز نقل را به زنش. سپس دو زن، چله زری را از روی تخت بلند می کنند، پدر چله زری در سمت جلو و برادرش در پشت سر و مادرش در سمت چپ، چله زری را رو به سوی خانه اش می برند و نوازندگان می نوازند و مردم پایکوبان می روند تا به خانه چله زری برسند. در خانه، پدر اناری به دست چله زری می دهد. چله زری انار را دون می کند، نخست خود چند دانه می خورد. باور چنین دارند که دختر شوی نکرده اگر یک دانه از این انار به نیت شوهر کردن بخورد، حتماً در سال آینده به خانه ی بخت خواهد رفت…

این مراسم در واقع یک جشن نور است که با رقص و پایکوبی و خواندن ترانه:

چله زری نشونه

اروس کهکشونه

میون گلرخونه

تاوسون او دخوره

زمستون او وتوره

زمستون او وروده

تا ایسیه او خو کرده

چله زری دکاره

پشت سرش بهاره

ادامه پیدا می کند ( 2).

همانطوریکه تاریخ باستان ایرانیان گواهی می دهد، سراسر زندگی مردم پهن دشت ایرانزمین بر بستر شاد خوانی و شاد خواری و شاد گویی و شاد رقصی، سفره شادمانی پهن کرده بود و غم را در سرسرای کاشانه نیاکانمان مکانی نبوده است و حتی در مرگ عزیزان خود لباس سفید می پوشیدند و باور داشتند که شادمانی فروخفته در عزیز از دست رفته را باید در زندگان شکوفا کرد. به همین مناسبت سراسر ایام سال را با جشن و سرور بدرقه می کردند.

اما افسوس و صد افسوس با حمله تازیان به ایران، اعراب بیابان گرد ِ مهاجم، این فرهنگ غنی شاد را به ماتم و ناله و لابه و عزا تبدیل کردند. بطوریکه سکان دار این فرهنگ عزا از طایفه تازی شده، امام محمد غزالی در کیمیای سعادت سفارش می کند که:

» ایرانیان جشن نوروز و سده را نگیرند! چراغانی نکنند! لباس نو نپوشند! بر عکس عزاداری کنند تا مجوس از بین برود!»

اما بر خلاف خواست او مردم فرهنگ دوست ایرانی، آن جشن ها را به کوری چشمان ِ ذلت پرست و عزا خو، زنده نگاه داشتند. بویژه از جشن های ملی، سه جشن نوروز، مهرگان و سده امروز هم با شکوه هر چه تمامتر در پهن دشتِ بی کرانسرای ایران زمین برگزار می شود و در کنارشان جشن های سوری و یلدا با جلوه های خیره کننده چشمان در هر سرا و مکانی از ایرانیان، با شادی و شادمانی و شادخواری برگزار می شود.

( 1 ) بر گرفته از نوشته دانشمندانه استاد دکتر شجاع الدین شفا در کیهان ( چاپ لندن ) شماره 1087

( 2 ) بر گرفته از کتاب انجوی شیرازی در باره جشن و آداب زمستان، جلد دوم، رویه ۱۵۳ از انتشارات امیرکبیر سال ۱۳۵۴ بهره جسته اند.

*** همچنین برای غنا بخشیدن به این نوشته از کتاب پر بار دکتر فرهنگ مهر تحت عنوان » فلسفه زرتشت » یا » دیدی نو از دین کهن » بهره جسته ام.

نویسنده و سراینده: احمد پناهنده

a_panahan@yahoo.de

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.