فرجام ِ اسلام ِ سیاسی در ایران


image001

آنجا که پوزه ی اسلام ِ سیاسی در مقابل ناسیونالیسم ِ نگهدارنده ی ایرانی به خاک مالیده می شود، اسلامیون ِ نوع ِ جمکرانی حاکم برای تسکین این شکست ، خودشان را در غریو شادمانی ملت بزرگ ایران به عوامفریبانه ترین شکلی نفوذ می دهند و در حالی که برای منشور کورش دستشان را جهت ِ یارگیری و همراهی با شادی ملت ایران به هم می زنند،همزمان پیشانی شان را برای اسلام به نشانه ی تسلیم و خواری به زمین می سایند.

در این میان سنگواره های اسلامی از همه رنگش از ترس اینکه مبادا عنقریب اسلامشان ریق رحمت را سر کشد، دیوانه وار به فغان آمدند و بر سر و سینه می کوبند و فریاد می کشند وا اسلاما

و چون حریف حاکمان اسلامی از نوع امام زمانی نمی شوند، هر یک با انشاء خاص خودشان دست به سوی دامن » رهبر معظم انقلاب » دراز می کنند و اندر مظالم دولت جمکران بر اسلام ناب محمدی شان شکوه ها سر می دهند و اشک ها از چشمانشان جاری می کنند تا نگذارد اسلام سیاسی از قدرت واژگون گردد.

غافل از اینکه شخص » معظم رهبری » برای از میدان بدر کردن افعی هایی که در اطراف لانه اش کمین کرده اند، به این عوامفریبی ِ مردمفریب چراغ سبز نشان داده و دست عوامل خودش را در این میدان ِ گشاده ی جنگ ِ قدرت باز گذاشته است تا بتواند با کشیدن یک دیوار حفاظتی به دور خود، از زهر کشنده ی جناح رقیب تا وقتی که زنده است،  در امان بماند.

به معنای دیگر این سنگواره های اسلامی نمی دانند که اگر » مقام معظم رهبری » بخواهد لگام به پوزه ی احمدی نژادها بزند، در واقع طناب دار را داوطلبانه در گردنش انداخته است.

به عبارتی فراموش کرده اند که در این میدان ِ فراخ و بی رحم جنگ ِ قدرت، افراد فرصت طلبی چون رفسنجانی در کمین نشسته اند و با تعریف و تمجید دروغین از خامنه ای به انتظار ایستاده اند  تا پشت او را با این چُس ناله های بی محتوا خالی کنند و توازن قدرت را به سمت خود بچرخانند و سپس با گردن زدن خامنه ای و یا به حاشیه کشاندن او تیغ را بر گردن این سنگواره های اسلامی بگیرند.

دورنمای تمامیت جناح های حکومت اسلامی

بی گفتگو دیر زمانی است که تاریخ مصرف به اصطلاح اصلاح طلبان حکومتی تمام شده است و آخرین تلاش این وامانده گان اسلامی برای کسب قدرت ِ دوباره، خرداد ماه سال 88 بود که با همه ی قوا به میدان آمده بودند تا با تبلیغات عوامفریبانه و تمسک جستن به اسلام رحمانی ِ دوران طلایی امامشان قدرت را در یک کارزار زار به اصطلاح انتخاباتی از نوع منحصر به فرد نظارت استصوابی شورای نگهبان کسب کنند.

غافل از اینکه آن شورایی که این کسان را تایید صلاحیت کرده بود، این قدرت را داشت که از صندوق انتخابات، کاندیدای مورد علاقه خودش را در بیاورد.

اما برای رونق بازار انتخابات این کسان را به بازی گرفتند تا هم وانمود کنند در حکومت اسلامی انتخابات برگزار می شود و هم چهره ی این کسان را در شوی تلویزیونی در قبل از انتخابات، به لجن بکشند و در کنارش ثروت تاراج کرده ملت ایران، توسط این کسان را افشا کنند.

در واقع قبل از اینکه انتخابات برگزار شود، شورای نگهبان و » مقام معظم رهبری » نفر مورد علاقه شان را انتخاب و یا انتصاب کرده بودند.

در این شرایط است که رفسنجانی به فراست در می یابد که می خواهند او را قربانی کنند و بعد برای نجات خود و تضمین آینده اش، با انتشار نامه ی سرگشاده ای به خامنه ای دست به یک ریسک مرگبار می زند تا شاید بتواند با ترساندن او و مردم توازن قدرت را به سمت خود بچرخاند.

این در حالی است که کروبی و موسوی و خاتمی بدون شناخت از شرایط، چون کودکانی که یک آب نبات چوبی دستشان دادند، وارد دامی می شوند که خامنه ای و دولت جمکرانی و شورای نگهبان برایشان پهن کرده بودند.

غوغای بعد از انتخابات و سنگر گرفتن پشت مردم جهت قدرت نمایی، در واقع ترساندن حریف بود نه پائئن کشیدن قدرت حکومت اسلامی از نوع امام زمانی.

اما مردم را در سر سودای دیگری بود و می خواستند از شرایط بدست آمده آرام آرام از اسلام سیاسی و حکومت اسلامی در یک کارزار نافرمانی مدنی و بدون خشونت با شعارهایی چون » جانم فدای ایران، جمهوری ایرانی ( بخوان نظام پادشاهی )» و و و عبور کنند و جامعه ی ایران را به صاحبان ذیصلاح خودشان که همانا ناسیونالیست های ایرانی با تاریخ بیش از 2500 سال تمدن و فرهنگ پادشاهی هستند، بسپارند.

جامعه ای که به ناحق و با ناسپاسی روشنفکران و عدم درک سیاسی و تاریخی سازمان های چپ در همه رنگش در بهمن سال 57 به خمینی سپرده شد تا این شرایط ِ زندگی ِ مرگبار و ایران بر باد ده را برای همه ی ایرانیان فراهم کند.

زمان زیادی لازم نبود تا ماهیت نا پایدار و نا پیگیر رهبران خود خوانده ی جنبش سبز بر همگان روش شود.

روز عاشورای ِ سینه زنان حسینی ِ همین حکومت اسلامی نقطه ی عطفی بود تا هم ماهیت این رهبران خود خوانده ی اسلامی برای مردمی که هنوز نسبت به آنها توهم داشتند، روشن شود و هم ماهیت ِ خواست های مردم برای رهبران خود خوانده معلوم گردد که آنها به کمتر از سرنگونی تمامیت حکومت اسلامی رضایت نمی دهند.

از این پس است که این رهبران خود خوانده برای نجات اسلام از نوع رحمانی اش فقط به اطلاعیه دادن بسنده کردند و مردم را به سکوت فرا خواندند تا مبادا با باز شدن پای مردم به خیابان ها حکومت اسلامی در تمامیتش جارو شود.

البته در این میدان نبرد رفسنجانی در قیاس با آن سه نفر دیگر با هوش تر بود و وقتی دید مردم با این جنبش می روند اسلام سیاسی و حکومت اسلامی را در تمامیتش به بزیر بکشند و توازن قوا را به سمت نیروهای ناسیونالیست ایرانی بچرخانند، پایش را به آرامی از صحنه ی قدرت کنار کشید و سکوت پیشه کرد و سپس آهسته آهسته به شکل خزنده صف خود را از دوستان دیروزی اش جدا کرد و به مداحی خامنه ای پرداخت تا شاید با چنین حیله ای بتواند خامنه ای را از حلقه ی دولت جمکرانی و سپاه و شورای نگهبان جدا کند و به سمت حلقه ی دوستان خودش بکشاند.

پنداری  خامنه ای را ابله ای فرض کرده است است که قدرت فهم ِ شرایط و شناخت ماهیت ِ چنین دوستانی را ندارد و نمی داند که در صورت انجام کوچکترین خطا و یا نشان دادن اندک تزلزلی عمامه ی ولایتش را از دست می دهد که هیچ حتا به جانش هم ایمن نخواهد بود.

اما خامنه ای تا کنون نشان داده است که درون و پشت ِ ذهن این دوستان فریبکار و افعی گون  را به تمامی خوانده است و می داند که راه برگشتی برایش متصور نیست.

به همین خاطر کوچکترین عقب نشینی را در مقابل این جناح چون زهر مهلک می داند که می تواند در اندک زمان ممکن دودمانش را هلاک و بر باد دهد.

با این تفاسیر معلوم می شود که در این میان » اصلاح طلبان  » و رهبران خود خوانده ی جنبش، تاریخ مصرفشان تمام شده است و عنقریب است که هر یک از این سه نفر در خوش بینانه ترین شکل مفروض، خودشان را در کنج قفس رافت اسلامی ببینند و از شربت شیرین نوازش های اسلامی بهره بیشتری ببرند.

حال می ماند جناح احمدی نژاد با همه ی عمله و اکره اش در بسیج و سپاه و لباس شخصی ها که تا این زمان خامنه ای را با همه ی اما و اگرها با خود و در کنار خود دارند.

جناح احمدی نژاد تا کنون نشان داده است که برای کسب تمامی قدرت در حکومت اسلامی خیز برداشته است و حتا نشان داده است، بادی نیست که با تشر علی خامنه ای بلرزد و میدان ِ قدرت را خالی کند بلکه با پشت گرمی از سپاه و بسیج و ارازل لباس شخصی چنان درسی به » اصلاح طلبان » داده است که حتا رفسنجانی را با همه ی سابقه اش در انقلاب و همچنین قدرت بی همتایش در حکومت به زانو در آورد.

امروز هم برای خلع سلاح کردن دایناسورهای حوزه نشین قم با ایرانگرایی و منشور کورش چنان بر سر اسلامشان می کوبد که گویی تاریخ مصرفشان دیر زمانی است با تمامی ِ فقهایش تمام شده است.

و آنچنان برهنه و بی پروا در روز روشن به حریم خانه ی این دایناسورها هجوم می برد که گویی جاسوس بیگانه هستند و آمدند روزگار را بر دولت جمکرانی شان تیره و تار کنند.

بتا براین خامنه ای در این وسط راهی برای عبور از این بحران مرگبار که سرتا پای اسلامشان را گرفته است، ندارد. به این معنی اگر بخواهد به جانب حلقه ی دوستان رفسنجانی برود و جناح احمدی نژاد را قربانی کند، دو حالت از هم اکنون قابل پیش بینی است.

یکم:  چنین چرخشی ممکن است  به جنگ داخلی و یا یک کودتای نظامی کشیده شود که اولین قربانی همین خامنه ای خواهد بود.

دوم: اگر هم در خوش بینانه ترین شکل مفروض کار به جنگ داخلی و یا کودتا کشیده نشود و قدرت با رفتن خامنه ای به سمت جناح رفسنجانی تغییر ِ مسیر دهد، باز هم خامنه ای به جان و آینده ی خود و خانواده اش ایمن نخواهد بود. زیرا در این حالت نه دیگر ولی فقیه خواهد و نه » رهبر معظم انقلاب «، بلکه مهره ای می شود اسیر در دست رفسنجانی و باندش.

اما با شناختی که از خامنه ای موجود است، به نظر می رسد که او تا وقتیکه زنده است چنین خطایی نکند. معنی اش این است که او بطور غریضی این حس را دارد که بفهمد نباید از پلکان قدرت پله ای پایین بیاید زیرا به خوبی اطرافیانش را می شناسد که چه افعی هایی هستند.

یادمان باشد که او هنوز از کابوس آن نامه ی سرگشاده ی رفسنجانی بیرون نیامده است و به همین دلیل برای از دست ندادن موقعیت خود در حکومت اسلامی، شخصن وارد کارزار شد و دستور سرکوب تمام عیار جنبش رنگارنگ را داد. و این مقوله ای بود که رفسنجانی و جناحش از درکش عاجز بودند و وقتی که دیدند خامنه ای را خیال کوتاه آمدن از قدرت در سر نیست، هر یک به مقتضای حال و توانش عقب نشینی را بر ماندن در کار زار جنگ قدرت ترجیح دادند.

با این نگاه و تحلیل از اوضاع ورشکسته ی » اصلاح طلبان » و جناح رفسنجانی اکنون میدان قدرت برای جناح احمدی نژاد با حمایت همه جانبه خامنه ای و شورای نگهبان گشاده تر شده است.

از این رو است که دولت جمکران برای به خاک مالیدن پوزه ِ اسلام پناهان رحمانی و ظلمانی بی پروا به ایرانگرایی و منشور کورش و تاریخ پر شکوه ملت ایران روی آورده است تا با عوامفریبی بی مقدارش، ناسیونالیست های نا آگاه و متزلزل را به سوی خود جلب کند و بتواند با این نیروی سرشار از عرق وطن، ابتدا جناح مقابلش را برای همیشه از میدان نفس کشیدن خارج کند و آنگاه حساب همین ناسیونالیست ها را برسد.

چرا چنین نگاه می کنم؟

زیرا اسلام هیچگاه به کشور و ملت معتقد نبوده و نیست. بنابراین فرهنگ، تاریخ و تمدن ملت ها نمی تواند مورد قبولش باشد. از این جهت ناسیونالیست گرایی احمدی نژاد بی معنی و بی مقدار و مبتذل است.

گواه این سخنم ضدیت کور و دشمنی همین اسلامیون و اسلام با تاریخ، فرهنگ، تمدن و جشن های شادی سالار ِ نیاکان ایرانی مان است و هر جا که دستشان رسیده است یا با تبر جهل آثار به جای مانده از دوران پر شکوه ِ نیاکانمان را سر بریدند و یا با بیل جنون تخریب کردند.

همچنین ضدیت جنون آسای این جماعت با شادی و جشن های ایرانی به قدری آشکار است که نیازی به تفسیر ندارد. بطوریکه در این سالهای ِ سیاه و نکبت بار ِ حکومت اسلامی شان، نوروز و سده و سوری و سیزده بدر و شب چله و دیگر جشن های شادی آفرین را با تاریک اندیشی از سفره شادمانی ملت پُر غرور ایران بیرون کشیدند و به جای آن گریه و ماتم و ناله های شوم جغدان را در جای جای وطن زوزه ی مرگ نفیر کشیدند.

بنابراین بی هیچ گفتگو می توان نتیجه گرفت که فرهنگ این جماعت اسلامی در همه رنگش و بویژه فرهنگ اسلامی از نوع جمکرانی را با فرهنگ سالار ِ ایرانی هیچ سازگاری نیست.

یکی شادی است و دیگری ناله و گریه

یکی انسان ساز است و دیگری انسان کُش

یکی تمدن ساز است و دیگری ویرانگر

یکی فرهنگ مدارا و تسامع و تعامل است و دیگری فرهنگ ضدیت و دشمنی و تیغ کشی است

یکی احترام به حقوق بشر و ملت است و دیگری توهین به بشر و توهین به ملت

یکی نور و روشنایی را کعبه خرد ِ خود قرار داده است و دیگری تاریکی و ظلمت را چرخشی دیوانه وار می زند و از نور گریزان است

وظیفه ما در این شرایط چیست؟

بی گفتگو وظیفه ی ما ایرانی ها که به یک ایران سربلند، آزاد، رها، ادامه ی ایران باستان و ایران دوران پهلوی می اندیشیم این نیست که در این شرایط به حمایت از یکی از این جناح ها برخیزیم. خیر بلکه وظیفه ما این است که با تمامی نیرو و توان و سواد خود فرهنگ ایران و ناسیونالیسم ایرانی را هرچه بیشتر برجسته کنیم و بر بستر این برجستگی، اسلام را هر چه بیشتر در انزوا قرار دهیم.

باید بدانیم تا وقتیکه اسلام سیاسی قدرت را در دست دارد، انتظار ِ سربلندی و رهایی ایران از محالات است حتا اگر امروز این عوامفریبان از  نوع جمکرانی اش عوامفریبانه به منشور کورش و ایرانگرایی تمسک جویند.

زمان و شرایط حاضر از هر نظر به نفع ناسیونالیست های ایرانی است که پشتوانه ی 2500 سال تاریخ، فرهنگ و تمدن پادشاهی را با خود حمل می کنند.

بویژه اینکه ملت ایران از فردای 22 خرداد سال 88 به روشن ترین شکلی ایران را در همه سویش در مقابل اسلام فریاد زدند.

شعار  جانم فدای ایران در مقابل نه غزه و نه لبنان ( بخوان نه اسلام )، در روز قدس سابق نقطه ی عطفی بود که ایرانیان توانستند به خویشتن ایرانی خویش پیوند بخورند و با صدای رسا، مرگ اسلام سیاسی را در گوشهای خفتگان  و غرق شده گان در هپروت اسلامی و امروز جمکرانی ترانه بخوانند.

بر ما است که در جای جای ایرانزمین این شعار ِ ایرانگرایی و ملی ِ ملت ایران را هر چه شیواتر فریاد کنیم تا خفتگان ِ بیشتری که هنوز در اعماق چاه های اسلامی فرو رفته  مانده اند، ترانه ی دل نشین جانم فدای ایران را بشنوند و سپس بیدار گردند و بفهمند که ایرانی هستند و بالا تر از ایران، ارزشی دیگر برای ایرانی متصور نیست.

مطمئن باشیم که جناح احمدی نژاد در این شرایط پایانی ِ اسلام سیاسی با تمسک جستن به منشور کورش کبیر و ایرانگرایی تیر خلاص را به اسلام رحمانی و ظلمانی و جمکرانی زده است.

زیرا چنین تمسک جستنی، ملت خفته در هپروت ِ اسلام گرایی را هر چه بیشتر از خواب غفلت ِ اسلامی و از خود بیگانگی بیدار می کند و با پیگیری ما ایرانیان در برجسته کردن فرهنگ و منشور کورش، ملت ایران سزاوارتر به خویشتن ایرانی خویش پیوند بیشتری می خورند و در این پیوند خوردن، عرصه هر روز بر اسلام و اسلامیون تنگ و تنگ تر می شود تا ریق رحمت را بنوشند.

مطمئن باشیم که روز فرجام ِ اسلام سیاسی دور نیست.

در پایان قسمتی از یک شعر گیلکی ِ بلند را که خطاب به دختری زیبا و رویایی ِ ایران که اکنون زیباییش در گونی سیاه پیچیده شده است و خورشید از دیدار رخش محروم و از چشمانش گریه ی خون می بارد، تقدیم همه ی ایرانیان پاکسرشت و نیک آیین می کنم.

آها لاکو، خرفتی و خرافات ( آری: دختر ِ زیبا! خرافات و خرافات سالاری )

گوما کونه، گوره، بعد با مکافات ( با مکافات ِ در خور، گورشان را گُم می کنند)

وقتی فنا بَه بون، جهل و جهالت ( این را بدان! وقتیکه جهل و جهالت، فنا و نابود بشود )

اونه جا سر هَنه، عقل و درایت ( جای آن را عقل و درایت می گیرد و نهادینه می شود)

کم کم عاقل بونیم، عاقل موجینیم ( کم کم در این شرایط ِ حاکمیت ِ عقل، عاقل می شویم و عاقلانه حرکت می کنیم )

کم کم بیدار بونیم، دِ خواب نَبونیم ( و کم کم بیدار می شویم و دیگر به آن خوابی که 1400 سال پیش رفته بودیم، نمی رویم )

هزار و چهارصد سال، خمار ِ خواب بیم ( هزار وچهارصد سال در خمار ِ خواب ِ خرافات بودیم )

امی چشمون باز بو، اما تو خواب بیم ( هرچند چشم هایمان باز بود اما در نشئه آن خواب بودیم )

خواباودن اَمَره، همه بَبوردن ( ما را خواب کردند و بعد همه چیز ما را بردند )

هر چی داشتیم، هَمَه، غارت بَبوردن ( هر چه اندوخته بودیم، همه را غارت کردند و بردند )

امی خاکه، هَمَه، پار پاره بَودَن ( سرزمین ما را پاره پاره کردند )

امی باغ ِ گل ِ، ویرونه  بَودَن ( تمامی باغ ِ گل ِ ما را ویرانه کردند )

دِ بَسّه خواب، بی یه بیداری، بَی سیم ( دیگر بس است خواب، بیاییم از این پس بیدار بمانیم )

هوشیار بَبیم، هیتو، هوشیاری بَی سیم ( هوشیار باشیم و همیشه هوشیار و بیدار بمانیم )

چقدر خوبه، آدم، بیداری بَی سه ( چقدر خوب است که آدم بیدار باشد )

دنیا، بیدار بَی نَه، خماری نَی سه ( با چشم ِ باز دنیا را ببیند ودر خمار خواب نباشد )

www.apanahan.blogspot.com

www.golchai.wordpress.com

a_panahan@yahoo.de

Advertisements

فرستادن دیدگاه

Required fields are marked *

*
*

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: