غائله ی آذربایجان و نقش ِ میر جعفر پیشه وری (2)


قسمت دوم

قبل از ورود به ماجرای غائله آذربایجان، ابتدا ببینیم میر جعفر پیشه وری کیست؟

برای روشن شدن زندگی نامه اش، رشته سخن را به خود ِ پیشه وری می سپاریم تا از زبان خویش به معرفی خود بپردازد. وام گرفته از کتاب» گذشته چراغ راه آینده است».

او می گوید« در زاویه سادات خلخال در سنه 1272 متولد شدم، در اثر حوادث و زدو خوردها در سن 12 سالگی با خانواده خود به قفقاز مهاجرت کردم و از آن تاریخ در تلاش معاش قدم گذاشتم….پس از انقلاب اکتبر….اقیانوس نهضت اجتماعی، مرا هم مانند سایر جوانان معاصر از جای خود تکان داده و به میدان مبارزه سیاسی انداخت….در آزادی ملل روسیه عملاً دخالت داشتم. در این کار بزرگ و پر افتخار علاوه بر مبارزه آزادیخواهی یک نظر ملّی هم مرا تحریک می کرد. من می دانستم که نجات و سعادت ملت و میهن من در پیشرفت رژیمی است که انقلابیون روسیه می خواهند و اگر غیر از لوای پر افتخار لنین، بیرق دیگری در روسیه در اهتزاز باشد، استقلال و آزادی ملت ایران همیشه در معرض خطر خواهد بود . . . نهضت جنگل مرا هم مانند همه آزادیخواهان ایرانی جلب نمود…..به اتفاق دوستان صمیمی خود که اغلب آنها توی حزب توده هم هستند، در ده، شهر، در فرونت زیر آتش گلوله توپ پیش می رفتیم. کار می کردیم، نبرد می نمودیم. غذای روحی ما ایمان و عقیده بود . . . وقتی در ردیف آزادیخواهان بزرگ بودم و برای اجرای وظیفه سنگین و مسئولیت دار اجتماعی انتخاب می شدم، هرگز خود را بزرگ نمی دانستم . . . در جریان نهضت جنگل بنا به تصمیم مّلیون گیلان به تهران آمدم ودر آنجا سازمان سیاسی و شورای مرکزی اتحادیه کارگران را تشکیل دادم و ارگان روزنامه حقیقت را منتشر کردم . . . در دوره رضاخان چهار مرکز ما را بواسطه بازداشت و توقیف تعطیل کردند ولی ما خود را سربازان راه آزادی می دانستیم وپُست خود را ترک نکرده، پنجمین مرکز را تشکیل دادیم، فعالیت مطبوعاتی خود را به اروپا منتقل کرده روزنامه و مجلاّت خود را توانستیم از دیوار چینی که پلیس رضاخان دور ایران کشیده بود به ایران برسانیم. بالاخره در سال 1309 بازداشت شدیم . . . هشت سال تمام در زندان قصر به غیر از ما زندانی سیاسی نبود….بالاخره بعد از هشت سال پنجاه وسه نفر را نزد ما آوردند. اینها همه تحصیل کرده و کتاب خوانده بودند. ولی تجربه ما را نداشتند». پایان نقل و قول و تأکید از من است.

بهتر است کمی در زندگی نامه اش درنگ کنیم، تا این فرد، که حتی امروزهم از نظر افراد و یا گروهها یی که هنوز دیوار گچین ذهنشان با فرو ریختن دیوار برلین تَرَک بر نداشته و الماس آگاهی در نهانگاه ذهنشان نتابیده است، ملّی است و حرکت اورا ملّی گرایانه ارزیابی می کنند را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم. همانطور که در مقالات گذشته و در باره ی جنبش جنگل اشاره کردم، همین آقای پیشه وری جزء بلشویکهای قفقاز بوده است که همراه حیدرخان عمواوغلی به گیلان آمده بود تا از طریق حزب بلشویک روسیه به رهبری لنین،  گیلان و مازندران را تحت نام مبارزه ملّی از تن ایران جدا کنند و آنجا اشاره کردم که این افراد به دروغ زیر نام ملّی گرایی وهم چنین سؤاستفاده از وجهه ی مردمی میرزاکوچک خان، می خواستند به حرکتشان وجهه ی ملّی بدهند. حال اینکه این خزعبلات با اعلام جمهوری شوروی سوسیالیستی گیلان به روشنی بر ملا می شود و مقاصدشان برای مردم گیلان وایران عیان می گردد.

حال روی  فرازهایی از رندگی نامه اش درنگ می کنیم تا ببینیم که آقای پیشه وری با چه نیّتی وارد جنبش گیلان شد و بعد با چه نیّتی به آذربایجان می رود و فرقه دموکرا ت را تشکیل می دهد؟

او می گوید « در آزادی ملل روسیه عملن دخالت داشتم » یعنی در کنار حزب بلشویک روسیه در آزادی ملت هایی مثل گرجستان، ارمنستان، تاجیکستان، ازبکستان، ترکمنستان، قرقیزستان، تاتارستان، مغولستان، آذربایجان و . . . شرکت داشته. وچقدر حیف شد که خیلی زود جوانمرگ شد و این سعادت نصیبش نشد که در رکاب استالین، خروشچف و برژنف سوار بر تانکهای روسی خیابان های بوداپست، پراگ، هاوانا، سایگون، کره، کابل و قبل از این کشورها، کشورهای شمال اروپا را شخم بزند و بیرق پر افتخار لنین را به اهتزاز در بیاورد. و مدعی است که نجات و سعادت ملت و میهن من ( بخوان آذربایجان ) در پیشرفت رژیمی است که انقلابیون روسیه می خواهند. یعنی با زبان الکن خودش می گوید، من دنبال رژیمی در ایران هستم که مورد پسند انقلابیون روسیه باشد و اگر غیر از لوای پر افتخار لنین، بیرق دیگری در روسیه در اهتزاز باشد، استقلال و آزادی ( بخوان جدایی ) ملت ایران همیشه در معرض خطر خواهد بود. به عبارت دیگر استقلال و آزادی ملت ایران به وجود ذی وجود بلشویسم روسیه وابسته است. یعنی بشتابید به طرف  پیغمبری که  در روسیه ظهور کرده ودنبال امّت پریشان انتر ناسیونالیسم پرولتری است. پس بکوشیم در هر نقطه ای از ایران این لوای پر افتخار لنین را بر افرازیم. زیرا هر گونه سیستم و یا مرامی را که اگر موافق روسیه بلشویک نباشد و در ایران بخواهد قدرت را در دست بگیرد، ایران در معرض خطر است. به عبارت ساده تر هر گونه عدول از رهبری پیغمبرگونه ی لنین و سپس استالین، ضدّیت با مذهب پرولتاریا است و بزودی در زیر چکش و داس و سندان، گردن زده می شوید و یا در سیبری « بهشت زحمتکشان » جان می سپارید.

و با این ایده آقای پیشه وری همراه رفقای دیگرش به گیلان میرود و آن عمل خیانتکارانه را انجام می دهند. و پس از آن،  بعد از جنگ جهانی دوم به تبریز میرود تا مأموریت دیگری را که همانا جدا کردن آذربایجان است، به دستور استالین انجام دهد.

او در قسمت دیگری از معرفی نامه اش اشاره می کند « در جریان نهضت جنگل بنا به تصمیم مّلیون گیلان به تهران آمدم و در آنجا سازمان سیاسی و شورای مرکزی اتحادیه کارگران را تشکیل دادم . . . و بالاخره در سال 1309 بازداشت شدم » نیک می دانیم که میرزاکوچک خان پس از فهمیدن توطئه ی حزب بلشویک لنین عطای ریاست دولت شوروی سوسیا لیستی گیلان را به لقایش می بخشد و با یارانش به جنگل عقب نشینی می کند و از این پس این جمهوری تحت ریاست احسان الله خان اداره میشود و پیشه وری هم یکی از وزرایش است. حال به چه دلیل می گوید که به تصمیم مّلیون گیلان به تهران آمدم؟ زیرا بعد از عقب نشینی میرزا کوچک خان همراه یارانش به جنگل، دیگرفردی که مّلی باشد، در آن جمهوری کذائی وجود نداشت و هر چه بود سرسپردگان قبله ی » انترناسیونالیسم » پرولتری به پیغمبری لنین و سپس استالین بودند که آرزو داشتند گیلان و مازندران را به » بهشت بَرَین زحمتکشان » ملعق کنند. زیرا پس از رفتن میرزاکوچک خان، آنچه که باقی مانده بود اعضای حزب لنین و دنباله رونده گانشان مثل حیدرخان عمواغلی، احسان الله خان، پیشه وری و . . . بودند که اساساً ملّی قلمداد کردن این افراد، توهین به مقوله ملّی گرایی است. بگذریم که در رابطه با مردم گیلان، استفاده از مقوله ملّی اساسن درست نیست، و گیلانیان مانند سایر اقوام ایرانی، یکی از قوم ها هستند. چون ملتی بنام گیلان وجود ندارد که بعد با این ترفند، نام حکومت ملّی را روی آن بگذاریم و بعد در صدد جدایی آن اقدام کنیم، خیر.

ما یک ملت داریم، که آن هم ملت ایران است و گیلانیها هم مثل سایر اقوام در ایران، همگی جزء ملت ایران هستند.

هم چنین می دانیم که جنبش جنگل در سال 1300 پرونده اش بسته شد. حیدرخان در یک جنگ داخلی با میرزاکوچک خان کشته می شود، احسان الله خان و رفقای دیگرش به روسیه فرار می کنند،  پیشه وری به تهران می آید و سازمان سیاسی و شورای مرکزی اتحادیه کارگران را تشکیل می دهد. جمهوری لنین ساخته ی شوروی سوسیالیستی گیلان بوسیله سردارسپه، رضاخان به زباله دان تاریخ ریخته می شود. در همین اوضاع می بینیم، پیشه وری به گفته خودش، تا سال 1309 فعالیت سیاسی می کرده و حتی روزنامه ای بنام » حقیقت » منتشر می کرده و به قول خودش اتحادیه کارگری هم  داشته است. پس با این وصف، جامعه در آن شرایط، بایستی یک جامعه باز بوده باشد که افرادی مثل آقای پیشه وری فعالیت کمونیستی داشته باشند و بتوانند اتحادیه کارگری هم تشکیل دهند. فراموش نبایستی کرد که آقای پیشه وری در سال 1299 یکی از وزرای کابینه میرزاکوچک خان و سپس احسان الله خان بوده است. پس چگونه است که این فرد تا سال 1309 فعالیت سیاسی، آن هم از نوع اشتراکی انجام می داد؟ در حالی که می دانیم رضاشاه در این زمان 6 سال از پادشاهی اش می گذشت و با این وجود کاری به او نداشته است. اینجا ست که دم خروس بازهم  بیرون می آید و دست دروغ و وارونه جلوه دادن باصطلاح روشنفکران را باز می کند، که شرایط دوران رضاشاهی را از روی غرض و مرض و غیر  منصفانه، سیاه و تاریک جلوه می دهند. برای اثبات این مدعایم بهتر است، فراز دیگری از معرفی نامه اش را بخوانیم، تا این موضوع قابل فهم گردد.

پیشه وری می گوید « هشت سال تمام در قصر به غیر از ما ( بخوان کمونیستهای قفقاز) زندانی سیاسی نبودند، تا اینکه در سال 1317 آن » 53 نفر» معروف که بعدأ همگی توده ای شدند، دستگیر شدند». به عبارت دیگر فضای اجتماعی مورد بحث، اینطور نبوده که نیروهای سیاسی و آگاه اجازه فعالیت نداشته باشند، بلکه نیروهایی تحت پیگرد قانونی قرار می گرفتند که افکاراشتراکی داشتند و خواهان ادغام ایران به شوروی بودند، زیرا می خواستند پرچم پر افتخار لنین، در ایران در اهتزاز باشد. به همین جهت فعالیتشان غیر قانونی اعلام شده بود و مورد پیگرد قرار گرفته بودند، از جمله 53 نفر معروف. چون اگر غیر از این می بود، یعنی اگرهمه آگاهان سیاسی  تحت پیگرد قرار می گرفتند،  اساسن هیچ گونه پیشرفتی نمی بایستی در جامعه حاصل می شد. در حالی که تاریخ در این مورد گواهی می دهد که افراد آگاهی چون محمد علی فروغی، علی اکبرداور، علی اصغرحکمت، علی دشتی و . . . در کنار رضاشاه قرار گرفتند و با او همکاری کردند.

منبع زندگی نامه ی پیشه وری از کتاب » گذشته چراغ راه آینده است، پژوهش از جامی، چاپ ششم» است.

نتیجه گیری:

1- با توضیحات بالا وهم چنین در مقالات ِ گذشته، « اقیانوس نهضت اجتماعی لنینی»،  چون نتوانسته است از سدّ ایران عبورکند و« لوای پر افتخار لنین» را بوسیله پیشه وری ها در ایران به اهتزاز در آورد، پس بایستی مدافعین و نگاهبانان سدّ نفوذ ِ بلشویک در ایران را تخریب کرد. وهرآنچه را که رضاشاه و پس از آن محمدرضاشاه انجام داده بودند، وارونه جلوه داد و از آنها چهره ای زشت به اذهان ناآگاه عمومی معرفی کرد وخاک در چشمان مردم پاشید. واین آن خواسته ای است که از آن تاریخ شروع شده و تا کنون ادامه دارد. هر چند پس از فروریزی دیوار برلین، دیوارهای ذهنی بسیاری از آنها فرو ریخت ولی هستند کسانی از آنها که هنوز در کوچه پس کوچه های 80 سال پیش قدم می زنند. حرکات مشعشع و گاهن خیانت کارانه ی خودشان را در زرورق خدمت به خلق جا می زنند و خدمات به واقع خدمت رضاشاه و محمدرضاشاه را وطن فروشی و خدمت به بیگانه ارزیابی می کنند. به خودشان حق می دهند هر حرکت بغایت ضد منافع ایران را انجام دهند ودر جهت بی ثبات کردن شیرازه وامنیّت مملکت گام بردارند ولی آنانی که در رأس حاکمیت  برای  مسئولیت سنگین حفط امنیّت و منافع ملت، قدم بر می دارند، را بر خود بر نتابند. به خود حق می دهند پرچم « پر افتخار لنین» را در سراسر ایران به اهتزاز در آورند ولی پرچم سه رنگ، با نشان شیرو خورشید را که سنبل و نماد کشور ایران در جامعه بین المللی است، ارتجاعی ارزیابی کنند. سرود ملی و میهنی « ای ایران » را که فریادهای برخواسته از یاخته های ایران دوستان و وطن پرستان است که از خامه شاعر ملی ومردمی آقای » گل وگلاب » بیرون آمده، شوونیستی می دانند وپنبه در گوش فرو می کنند تا آن را نشنوند و یا سالن و محل اجرای آن را ترک می کنند ولی با آهنگ سرود « انترناسیونالیسم » که ساخته و پرداخته کشور « بهشت زحمتکشان » است، سینه می زنند و اشک پرولتری می ریزیند. کافی است جهت اثبات گفته های بالا، به موضع گیریها، گفته ها، آثارو خاطرات این روشنفکرهای مغرض و غیر منصف نگاه کنید و یا توجه مبذول دارید. از نطر اینها سراسر دوران پهلوی اول و دوم، جز بدبختی، فلاکت، کشتار، زندان، فحشاء، عقب افتادگی، چیز دیگری نصیب مردم ایران نشده است. وتمامی حرکاتشان در خدمت بیگانه بوده است. از این جهت به خودشان حق می دادند و می دهند که تمامی دستاوردهای دوران پهلوی اول ودوم را با خشمی شترگونه و کینه ای عاشورا سا، در هم بکوبند و ویران کنند. ودیدیم که کردند و بر ویرانه های آن دوره های دوران ساز، پیروزی « انقلاب شکوهمند» راجشن گرفتند و از این طریق تمامی مردم ایران وشرایط اجتماعی را حداقل یک قرن عقب بردند. اگر راست نیست، پس بنگرید صورتهای تکیده مردم ایران را که در آن دو دوران گذشته، انارگونه بودند، بنگرید زنان و دختران جوانمان را که چگونه در گونی سیاه وتیره پیچیده شده اند در حالی که در آن دو دوره گذشته، زیبایی اجتماعی از حضورفعالشان، سرشار بود. بنگرید جوانان برومند و آینده سازرا که ناامید به خواب می روند و نا امید از خواب بیدار می شوند در حالی که در دوران گذشته، برق امید از نگاه ها سرشار بود وخنده عشقِ به زندگی مثل گل بین دولب باز می شد. اما امروز چی؟ آیا امروز عشقی، خنده ای، آوازی درتمامی دل، روی دولب و در حنجره باقی مانده است؟ اصلأ آیا قناریها می خوانند، آیا نُکشان را به هم می زنند ودر بهار زندگی به خانه بخت می روند و آیا عشق نمرده است؟ این است « بهشت زحمتکشان» که دنبالش بودید و برای رسیدن به آن سر از پا نمی شنا ختید. نگویئد که اینطوری نمی خواستیم و خمینی انقلاب ما را دزدید. اگر چنین نمی خواستید، پس چگونه می خواستید؟ میدانیم که مدینه فاضله و آرمان شهر شماها شوروی مرحوم بوده است و میدانیم که در ضمیرتان خواهان آرمان شهر موجود مثل کره شمالی و یا کوبا هستید که می خواهید مانند فیدل کاسترو و کیم سونگ ایل دیواری بدور ایران بکشید ومردم را به گروگان بگیرید واز جهان آزاد باج خواهی کنید. خوب، همین کارها را رژیم آخوندی در ایران می کند، یعنی مردم را به گروگان گرفته و از جهان آزاد بوسیله سلاح تروریسم و نقص حقوق بشر باج خواهی می کند. با فیدل کاسترو،کیم سونگ ایل، پوتین و چین روابط حسنه دارد، فی الواقع نبایستی بین مخالفین » امپریالیسم جهانی به سرکردگی امپریالیسم آمریکا » و رژیم جمهوری اسلامی  اختلافی وجود داشته باشد. تنها اشکال ویا اختلاف خیلی خیلی خیلی کوچک، انحصارطلبی بسیار جزئی آخوندها است که مانع می شود قدرت را با دیگر برادران و رفقا شریک شود. و از این جهت من به این رژیم واپسگرا در ایران که در همه ی زمینه ها لاحق است، حق می دهم که چنین بیاندیشد. مگر لنین، استالین، خروشچف، برژنف، کیم سونگ ایل، فیدل کاسترو، پوتین و….چنین نمی اندیشیدند و نمی اندیشند و چنین نبودند و نیستند؟ و آیا اگر نیروهای چپ از قماش حزب توده، چریک های فدایی و مجاهدین خلق قدرت را در دست می گرفتند، چنین نمی کردند؟ نگوئید، نه، زیرا هنوز به قدرت نرسیده به دور خود دیوارکشیده اند، وای به روزی که قدرت را قبضه کنند. آنوقت من فکر می کنم سراسر ایرن، سیبری می شود و اردوی کار.  واز این جهت خیلی خوشحالم که نیروهای از این قماش را در اپوزیسیون می بینم که هیچ شانسی ندارند تا به عنوان نیروی تعیین کننده مطرح بشوند و بسیار خوشحال می شوم که اگر بخواهند یک تجدید نظری در ذهن و فکر خودشان انجام دهند و به منافع ملّی ایران وکشور ایران در تمامیتش بیاندیشند. آنوقت است مردم آغوش خود را برای پذیرش آنها باز وبا آنها همکاری می کنند.

2- قیام کلنل محمد تقی خان پسیان در خراسان  با کشته شدن کلنل در 9 مهر ماه 1300 در تپه جعفر آباد بر گِل نشست. جنبش جنگل هم  با مرگ میرزاکوچک خان در بهمن ماه 1300 در کوه های طالش خاتمه پیدا کرد. در همین زمان یعنی، در سال 1300 پیشه وری به گفته خودش به درخواست سران جنبش جنگل، یعنی حیدرخان عمواغلی و احسان الله خان دوستدار به تهران می آید و یک سازمان سیاسی و شورای مرکزی اتحادیه کارگران را تشکیل می دهد و ارگانی بنام روزنامه » حقیقت » را منتشر می کند. همزمانی این رویدادها، این سئوال را در ذهن ایجاد می کند، که آیا آمدن میر جعفر پیشه وری به تهران با نقشه ای از پیش تعین شده نبوده است؟ زیرا می دانیم که  قبل از شکست قیام خراسان، کلنل محمد تقی خان پسیان با سران جنبش جنگل تماس برقرار می کند و از طرف دیگربا جلب حمایت بلشویکهای ترکمنستان شوروی، تصمیم می گیرند، تا به کمک هم به تهران حمله کنند و تهران را در اختیار خودشان بگیرند. و پیشه وری در این زمان ماموریت فراهم کردن ِ زمینه هجوم آنها را به تهران فراهم می کند. و این نقشه در زمانی اتفاق افتاد که در سراسر ایران هرج و مرج حاکم بوده است. بنابراین با طرح سئوال بالا،  نمیشود نتیجه گرفت که حزب بلشویک روسیه می خواسته از طریق عوامل خودش، ایران را ببلعد؟ جواب این سئوال اگر تا دیروز مشکل بوده است، امروز دیگر جای هیچ شک و شبهه ای باقی نمی گذارد که شوروی چه در موقع لنین و چه بعداً استالین می خواسته است صفحات شمالی کشور،  یعنی از خراسان تا آذربایجان و کردستان را به خود ملحق کند. صحت این گفتار، پشتوانه اش سندی است که در هفته نامه کیهان و نیمروز چاپ شده است که می توانید به آن رجوع کنید. فراموش نباید کرد که یکی از آرزوهای استراتژیک روسیه تزاری قبل از انقلاب اکتبر 1917 و شوروی لنینی و استالینی مرحوم شده و چه بسا روسیه پوتینی رسیدن به آبهای گرم بوده است و هست.

ادامه دارد

نویسنده: احمد پناهنده

a_panahan@yahoo.de

www.apanahan.blogspot.com

 

Advertisements

فرستادن دیدگاه

Required fields are marked *

*
*

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: