همدردی با خانواده ی بزرگ ِ پهلوی


هر جا که تو دیده ای گلی یاد آر مرا
در دیده ی تو شکُفت سُنبلی یاد آر مرا

فریاد ِ گلوی ِ باغ را باور کن
آنجا که رسد صدای ِ بلبلی یاد آر مرا

آه چه سوزی این جگرم را می تراشد و درونم را اشک می باراند

آه چه دردی مرا چون خوره می خورد و استخوانم را می ترکاند

آه چه غمی در این غربت ِ غمگین ِ غرب مرا دل، خون می چکاند

آه چه اشکی از همه ی جان ِ چشمانم پیاله ی درد می ریزاند

بار دیگر غمی جانگداز همه ی جان وُ دل ایراندوستان را در خود فرو کشید و پرچم تاریخ ایران ِ پادشاهی را قامت خم کرد و درد جانسوز ِ سوگش را در جای جای دل وُ جان و جگر وُ پیکر ِ ایرانیان ِ سرفراز، نیشتر ِ شرر فرو کرد.

دوباره اشک ها چون سیلابی از دیده  گان وطندوستان، اقیانوس درد جاری کرد و دلهای بیشمارانی را خون بارانید.

دگر باره داغی جگر سوز دلهای بی قرار ایرانیان را ویران کرد و مادر داغدیده ی همه ی ایرانیان گریان نمود.

چه می شود کرد؟

این جریمه ای است که بابت اشتباه تاریخی خودمان پرداخت می کنیم.

فراموش نکنیم وقتی که پادشاه ایران با چشمی گریان خاک ایران را ترک کرد، ما عابرین پیاده ی تاریخ در همه رنگش و یا در همه ی طیفش در قبیله ی به اصطلاح ملیون و عشیره ی چپ، چه از نوع اسلامی و چه از جنس کمونیستی بر ویرانی تاریخ، تمدن، فرهنگ و همه ی نو آوری ایران را با شادی جاهلانه به استقبال شتافتیم.

دیو جماران را بر شانه های بیگانه پرستی مان بالا کشیدم و با همه ی توش و توان در جای جای وطن بذر ویرانی و مرگ پراکندیم.

و بی گمان:

ما قدر نشناختیم

ما قدر نشناختیم

ما ناسپاسانه، دستاوردهای ملی و میهنی مان را با لگد ِ جهالت کوبیدیم

ما بر روشنایی و سپیده سحر تاختیم و شب را به استقبال شتافتیم

ما زیبایی و رعنایی را در چنگال ِ جنون دریدیم و کهنه پرستی و زشتی و نکبت را بی صبرانه به انتظار نشستیم

ما چهرهای شادمان و آفتاب گون را به نفرت آمیختیم و عبوس سالاری و افسردگی مذمن را سلام کردیم

ما جامعه تاریک اندیشی ِ عصر قبیله ای آخوند سالاری را به جامعه باز روشن اندیشی ِ انسان سروری، ترجیح دادیم

ما قدر و اندازه نشناختیم

با دیو جماران ساختیم

بر خود تاختیم

هر آنچه داشتیم، باختیم

و افسار گسیخته به سوی مرگ شتافتیم

ما

آه

افسوس ما

قدر نشناختیم

و چنین است که امروز این جریمه ی تاریخی را به حساب ِ زندگی ِ جوان ِ ایرانیان هزینه می کنیم تا مرگ شب پرستان  فرا رسد و همه دم و دنبالچه هایشان از صفحه تاریخ محو شوند.

آری

پریروز پادشاه خدمتگزار ایران و تاریخ ایران را با چشمانی از اشک ِ خون وداع گفتیم، دیروز دختر دلبندشان لیلای لاله وش را در سوگ جانسوزش اشک در چشمان جاری کردیم و امروز با همه ی سنگینی این مصیبت وارده بر تاریخ پادشاهی ِ ایران و بویژه پادشاهان پهلوی سرو وار در کنار و همراه خانواده ی پهلوی همدرد اما استوار ایستاده ایم تا مرگ شب ِ تیره ی وطن را به نظاره ی رها شدن ِ نور و رهایی سحر کنیم.

یعنی با همه ی این درد و زخم و خنجر بر جگر، ما قرار نیست در غم و ماتم بر سر بکوبیم و گریبان پاره کنیم، خیر.

بلکه باید ضمن همدردی با شهبانو فرح؛ شاهزاده رضا پهلوی، شاهدخت فرحناز پهلوی و همه ی خاندان سرفرازشان، چون تنی واحد پشت شاهزاده رضا پهلوی زنجیر شویم و با تمامی توش وتوان و یا جان و جهان حمایتش کنیم تا این ننگ تاریخی نشسته بر رخ ایران را با تیزابشان حل کنند و با الماس رهایی و زیبایی امید در دل های خسته ی سالیان ایرانیان بنشانند.

چنین باد

در پایان این دلنوشته ی کوتاه مایل هستم که غزل ِ از دل بر آمده زیر را جهت همدردی با خانواده ی پهلوی تقدیم شهبانو فرح می کنم. باشد که بر من منت بگذارند و این ارمغان کوچک ِ همدردی را بپذیرند.

رفتی وُ ز رفتنت، درد هجران گذاشته ای

دل ها شکستی وُ مادرت، چشم گریان گذاشته ای

شاهزاده رضا را دلش فشردی وُ غم در آن کردی

شاهدخت فرحناز را اشکبار چو باران گذاشته ای

دیروز لیلای تو لاله وار شقایق گذاشت وُ رفت

امروز تو آن شقایش را بر دل مادران گذاشته ای

پرچم تاریخ ز سوگ تو خم کرد قامتش را به احترام

یک ملت سرفراز را در هجر تو نالان گذاشته ای

امروز دوباره مادر تو جامه ی نیلی نموده به تن

دلها فرو ریخته ای وُ ملتی را گریان گذاشته ای

ناگهان جان ِ جوانت به عشق ایران فرو خشکید

بی گمان در قلب بیشماران درد ِ زمان گذاشته ای

سوگواریم وُ همدرد با مادر وُ برادر وُ خواهرت

سوگ ِ زمان را پس از پدر و لیلا تو بی گمان گذاشته ی

اکنون با شنیدن سوگ-ترانه ای که لینکش در زیر آمده است دردمان را قدری تسکین می دهیم.

http://www.youtube.com/watch?v=cVMobOgEJRI&feature=player_embedded

a_panahan@yahoo.de

http://www.apanahan.blogspot.com

Advertisements

فرستادن دیدگاه

Required fields are marked *

*
*

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: