گفتگو با خدای ِ خونریز


هزار بار شکایت ببردم به درگاه ایزدی

و هر بار به خشم رانده شدم ز سرای سرمدی

پرسیدم آخر ای خدا ز چه روی آفریدی مرا و ما را

گفتا مپرس که در آیین ما پرسش نیامدی

گفتم ولی حل هر مشکلی با پرسش بوَد

گفتا اگر پرسش مجاز شدی شک می آمدی

گفتم چه باک گر خلایق شوند شکاک

گفتا اگر شک مجاز بودی، ایمان نیاوردی

گفتم این همه غارت و قتل و کشتار از برای چیست

گفتا ترس است وُ رُعب تا به رافت ما سجده آوردی

گفتم نمی شود فتل وُ عارت و ُکشتار نباشد در دین

گفتا اگر چنین بودی همه به کافران روی می آوردی

گفتم مگر دین امر شخصی آفریده های تو نیست

گفتا بس کن تو کفر، که این دین دین محمدی ست

گفتم که دین محمد ی دیگر چه صیغه ای ست

گفتا از جنس من که همانا آیین ِ احمدی ست

آنگاه که گفتگویم با خدای خونریز به اینجا رسید

گفتم تفو بر تو ای قاتلخدای ی جبار و احمد وُ محمد تو باد

احمد پناهنده

الف. لخند لنگرودی

Advertisements

فرستادن دیدگاه

Required fields are marked *

*
*

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: