بیست و یکم آذر، سالروز رهایی آذربایجان خجسته باد


غائله آذربایجان و نقش بازیگر آن میر جعفر پیشه وری

احمد پناهنده

قبل از ورود به ماجرای غائله آذربایجان، ابتدا ببینیم میر جعفر پیشه وری کیست؟ برای روشن شدن زندگی نامه اش، رشته سخن را به خود پیشه وری می سپاریم تا از زبان خویش به معرفی خود بپردازد. وام گرفته از کتاب» گذشته چراغ راه آینده است». او می گوید« در زاویه سادات خلخال در سنه 1272 متولد شدم، در اثر حوادث و زدو خوردها در سن 12 سالگی با خانواده خود به قفقاز مهاجرت کردم و از آن تاریخ در تلاش معاش قدم گذاشتم….پس از انقلاب اکتبر….اقیانوس نهضت اجتماعی، مرا هم مانند سایر جوانان معاصر از جای خود تکان داده و به میدان مبارزه سیاسی انداخت….در آزادی ملل روسیه عملاً دخالت داشتم. در این کار بزرگ و پر افتخار علاوه بر مبارزه آزادیخواهی یک نظر ملّی هم مرا تحریک می کرد. من می دانستم که نجات و سعادت ملت و میهن من در پیشرفت رژیمی است که انقلابیون روسیه می خواهند و اگر غیر از لوای پر افتخار لنین، بیرق دیگری در روسیه در اهتزاز باشد، استقلال و آزادی ملت ایران همیشه در معرض خطر خواهد بود…..نهضت جنگل مرا هم مانند همه آزادیخواهان ایرانی جلب نمود…..به اتفاق دوستان صمیمی خود که اغلب آنها توی حزب توده هم هستند، در ده، شهر، در فرونت زیر آتش گلوله توپ پیش می رفتیم. کار می کردیم، نبرد می نمودیم. غذای روحی ما ایمان و عقیده بود….وقتی در ردیف آزادیخواهان بزرگ بودم و برای اجرای وظیفه سنگین و مسئولیت دار اجتماعی انتخاب می شدم، هرگز خود را بزرگ نمی دانستم….در جریان نهضت جنگل بنا به تصمیم مّلیون گیلان به تهران آمدم ودر آنجا سازمان سیاسی و شورای مرکزی اتحادیه کارگران را تشکیل دادم و ارگان روزنامه حقیقت را منتشر کردم…در دوره رضاخان چهار مرکز ما را بواسطه بازداشت و توقیف تعطیل کردند ولی ما خود را سربازان راه آزادی می دانستیم وپُست خود را ترک نکرده، پنجمین مرکز را تشکیل دادیم، فعالیت مطبوعاتی خود را به اروپا منتقل کرده روزنامه و مجلاّت خود را توانستیم از دیوار چینی که پلیس رضاخان دور ایران کشیده بود به ایران برسانیم. بالاخره در سال 1309 بازداشت شدیم…..هشت سال تمام در زندان قصر به غیر از ما زندانی سیاسی نبود….بالاخره بعد از هشت سال پنجاه وسه نفر را نزد ما آوردند. اینها همه تحصیل کرده و کتاب خوانده بودند. ولی تجربه ما را نداشتند». پایان نقل و قول و تأکید از من است. بهتر است کمی در زندگی نامه اش درنگ کنیم، تا این فرد، که حتی امروزهم از نظر افراد و یا گروهها یی که هنوز دیوار گچین ذهنشان با فرو ریختن دیوار برلین ترک بر نداشته و الماس آگاهی در نهانگاه ذهنشان نتابیده است، ملّی است و حرکت اورا ملّی گرایانه ارزیابی می کنند را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم. همانطور که در صفحات گذشته ودر جنبش جنگل اشاره کردم، همین آقای پیشه وری جزء بلشویکهای قفقاز بوده که همراه حیدرخان عمواوغلی به گیلان آمده، تا از طریق حزب بلشویک روسیه به رهبری لنین، گیلان و مازندران را تحت نام مبارزه ملّی از تن ایران جدا کنند و آنجا اشاره کردم که این افراد به دروغ زیر نام ملّی گرایی وهم چنین سؤاستفاده از وجهه مردمی میرزاکوچک خان، می خواستند به حرکتشان وجهه ملّی بدهند. حال اینکه این خزعبلات با اعلام جمهوری شوروی سوسیالیستی گیلان به روشنی بر ملا می شود و مقاصدشان برای مردم گیلان وایران عیان می گردد.

حال روی فرازهایی از رندگی نامه اش درنگ می کنیم و ببینیم که آقای پیشه وری با چه نیّت وارد جنبش گیلان شد و بعد با چه نیّتی به آذربایجان می رود و فرقه دموکرا ت را تشکیل می دهد. او می گوید « در آزادی ملل روسیه عملأ دخالت داشتم » یعنی در کنار حزب بلشویک روسیه در آزادی ملت هایی مثل گرجستان، ارمنستان، تاجیکستان، ازبکستان، ترکمنستان، قرقیزستان، تاتارستان، مغولستان، آذربایجان و……شرکت داشته. وچقدر حیف شد که خیلی زود جوانمرگ شد و این سعادت نصیبش نشد که در رکاب استالین، خروشچف و برژنف سوار بر تانکهای روسی خیابان های بوداپست، پراگ، هاوانا، سایگون، کره، کابل و قبل از این کشورها، کشورهای شمال اروپا را شخم بزند و بیرق پر افتخار لنین را به اهتزاز در بیاورد. و مدعی است که نجات و سعادت ملت و میهن من ( بخوان آذربایجان ) در پیشرفت رژیمی است که انقلابیون روسیه می خواهند. یعنی با زبان الکن خودش می گوید، من دنبال رژیمی در ایران هستم که مورد پسند انقلابیون روسیه باشد و اگر غیر از لوای پر افتخار لنین، بیرق دیگری در روسیه در اهتزاز باشد، استقلال و آزادی ( بخوان جدایی ) ملت ایران همیشه در معرض خطر خواهد بود. به عبارت دیگر استقلال و آزادی ملت ایران به وجود ذی وجود بلشویسم روسیه وابسته است. یعنی بشتابید به طرف پیغمبری که در روسیه ظهور کرده ودنبال امّت پریشان انتر ناسیونالیسم پرولتری است. پس بکوشیم در هر نقطه ای از ایران این لوای پر افتخار لنین را بر افرازیم. زیرا هر گونه سیستم و یا مرامی را که اگر موافق روسیه بلشویک نباشد و در ایران بخواهد قدرت را در دست بگیرد، ایران در معرض خطر است. به عبارت ساده تر هر گونه عدول از رهبری پیغمبرگونه لنین و سپس استالین، ضدّیت با مذهب پرولتاریا است و بزودی در زیر چکش و داس و سندان، گردن زده می شوید و یا در سیبری « بهشت زحمتکشان » جان می سپارید. و با این ایده آقای پیشه وری همراه رفقای دیگرش به گیلان میرود و آن عمل خیانتکارانه را انجام می دهند. و پس از آن، بعد از جنگ جهانی دوم به تبریز میرود تا مأموریت دیگری را که همانا جدا کردن آذربایجان است، به دستور استالین انجام دهد. هم چنین در قسمت دیگری از معرفی نامه اش اشاره می کند « در جریان نهضت جنگل بنا به تصمیم مّلیون گیلان به تهران آمدم و در آنجا سازمان سیاسی و شورای مرکزی اتحادیه کارگران را تشکیل دادم…..و بالاخره در سال 1309 بازداشت شدم » نیک می دانیم که میرزاکوچک خان پس از فهمیدن توطئه حزب بلشویک لنین عطای ریاست دولت شوروی سوسیا لیستی گیلان را به لقایش می بخشد و با یارانش به جنگل عقب نشینی می کند و از این پس این جمهوری تحت ریاست احسان الله خان اداره میشود و پیشه وری هم یکی از وزرایش است. حال به چه دلیل می گوید که به تصمیم مّلیون گیلان به تهران آمدم؟ چون بعد از عقب نشینی میرزا کوچک خان همراه یارانش به جنگل، دیگرفردی که مّلی باشد، در آن جمهوری کذائی وجود نداشت و هر چه بود سرسپردگان قبله » انترناسیونالیسم » پرولتری به پیغمبری لنین و سپس استالین بودند که آرزو داشتند گیلان و مازندران را به » بهشت بَرَین زحمتکشان » ملعق کنند. زیرا پس از رفتن میرزاکوچک خان، آنچه که باقی مانده بود اعضای حزب لنین و دنباله رونده گانشان مثل حیدرخان عمواغلی، احسان الله خان، پیشه وری و…..بودند که اساساً ملّی قلمداد کردن این افراد، توهین به مقوله ملّی گرایی است. بگذریم که در رابطه با مردم گیلان، استفاده از مقوله ملّی اساسأ درست نیست، و گیلانیان مانند سایر اقوام ایرانی، یکی از قوم ها هستند. چون ملتی بنام گیلان وجود ندارد که بعد با این ترفند، نام حکومت ملّی را روی آن بگذاریم و بعد در صدد جدایی آن اقدام کنیم، خیر. ما یک ملت داریم، که آن هم ملت ایران است و گیلانیها هم مثل سایر اقوام در ایران، همگی جزء ملت ایران هستند. هم چنین می دانیم که جنبش جنگل در سال 1300 پرونده اش بسته شد. حیدرخان در یک جنگ داخلی با میرزاکوچک خان کشته می شود، احسان الله خان و رفقای دیگرش به روسیه فرار می کنند، پیشه وری به تهران می آید و سازمان سیاسی و شورای مرکزی اتحادیه کارگران را تشکیل می دهد. جمهوری لنین ساخته شوروی سوسیالیستی گیلان بوسیله سردارسپه، رضاخان به زباله دان تاریخ ریخته می شود. در همین اوضاع می بینیم، پیشه وری به گفته خودش، تا سال 1309 فعالیت سیاسی می کرده و حتی روزنامه ای بنام » حقیقت » منتشر می کرده و به قول خودش اتحادیه کارگری هم داشته است. پس با این وصف، جامعه در آن شرایط، بایستی یک جامعه باز بوده باشد که افرادی مثل آقای پیشه وری فعالیت کمونیستی داشته باشند و بتوانند اتحادیه کارگری هم تشکیل دهند. فراموش نبایستی کرد که آقای پیشه وری در سال 1299 یکی از وزرای کابینه میرزاکوچک خان و سپس احسان الله خان بوده است. پس چگونه است که این فرد تا سال 1309 فعالیت سیاسی، آن هم از نوع اشتراکی انجام می داد؟ در حالی که می دانیم رضاشاه در این زمان 6 سال از پادشاهی اش می گذشت و با این وجود کاری به او نداشته است. اینجا ست که دم خروس بازهم بیرون می آید و دست دروغ و وارونه جلوه دادن باصطلاح روشنفکران را باز می کند، که شرایط دوران رضاشاهی را از روی غرض و مرض و غیر منصفانه، سیاه و تاریک جلوه می دهند. برای اثبات این مدعایم بهتر است، فراز دیگری از معرفی نامه اش را بخوانیم، تا این موضوع قابل فهم گردد. پیشه وری می گوید « هشت سال تمام در قصر به غیر از ما ( بخوان کمونیستهای قفقاز) زندانی سیاسی نبودند، تا اینکه در سال 1317 آن » 53 نفر» معروف که بعدأ همگی توده ای شدند، دستگیر شدند». به عبارت دیگر فضای اجتماعی مورد بحث، اینطور نبوده که نیروهای سیاسی و آگاه اجازه فعالیت نداشته باشند، بلکه نیروهایی تحت پیگرد قانونی قرار می گرفتند که افکاراشتراکی داشتند و خواهان ادغام ایران به شوروی بودند، زیرا می خواستند پرچم پر افتخار لنین، در ایران در اهتزاز باشد. به همین جهت فعالیتشان غیر قانونی اعلام شده بود و مورد پیگرد قرار گرفته بودند، از جمله 53 نفر معروف. چون اگر غیر از این می بود، یعنی اگرهمه آگاهان سیاسی تحت پیگرد قرار می گرفتند، اساسأ هیچ گونه پیشرفتی نمی بایستی در جامعه حاصل می شد. در حالی که تاریخ در این مورد گواهی می دهد که افراد آگاهی چون محمد علی فروغی، علی اکبرداور، علی اصغرحکمت، علی دشتی و…..در کنار رضاشاه قرار گرفتند و با او همکاری کردند.

نتیجه گیری:

1- با توضیحات بالا وهم چنین درصفحات گذشته، « اقیانوس نهضت اجتماعی لنینی»، چون نتوانسته است از سدّ ایران عبورکند و« لوای پر افتخار لنین» را بوسیله پیشه وری ها در ایران به اهتزاز در آورد، پس بایستی مدافعین و نگاهبانان سدّ نفوذ بلشویک در ایران را تخریب کرد. وهرآنچه را که رضاشاه و پس از آن محمدرضاشاه انجام داده بودند، وارونه جلوه داد و از آنها چهره ای زشت به اذهان ناآگاه عمومی معرفی کرد وخاک در چشمان مردم پاشید. واین آن خواسته ای است که از آن تاریخ شروع شده و تا کنون ادامه دارد. هر چند پس از فروریزی دیوار برلین، دیوارهای ذهنی بسیاری از آنها فرو ریخت ولی هستند کسانی از آنها که هنوز در کوچه پس کوچه های 80 سال پیش قدم می زنند. حرکات مشعشع و گاهاً خیانت کارانه خودشان را در زرورق خدمت به خلق جا می زنند و خدمات به واقع خدمت رضاشاه و محمدرضاشاه را وطن فروشی و خدمت به بیگانه ارزیابی می کنند. به خودشان حق می دهند هر حرکت بغایت ضد منافع ایران را انجام دهند ودر جهت بی ثبات کردن شیرازه وامنیّت مملکت گام بردارند ولی آنانی که در رأس حاکمیت برای مسئولیت سنگین حفط امنیّت و منافع ملت، قدم بر می دارند، را بر خود بر نمی تابند. به خود حق می دهند پرچم « پر افتخار لنین» را در سراسر ایران به اهتزاز در آورند ولی پرچم سه رنگ، با نشان شیرو خورشید را که سنبل و نماد کشور ایران در جامعه بین المللی است، ارتجاعی ارزیابی کنند. سرود ملی و میهنی « ای ایران » را که فریادهای برخواسته از سلولهای ایران دوستان و وطن پرستان است که از خامه شاعر ملی ومردمی آقای » گل وگلاب » بیرون آمده، شوونیستی می دانند وپنبه در گوش فرو می کنند تا آن را نشنوند و یا سالن و محل اجرای آن را ترک می کنند ولی زیر آهنگ سرود « انترناسیونالیسم » که ساخته و پرداخته کشور « بهشت زحمتکشان » است، سینه می زنند و اشک پرولتری می ریزیند. کافی است جهت اثبات گفته های بالا، به موضع گیریها، گفته ها، آثارو خاطرات این روشنفکرهای مغرض و غیر منصف نگاه کنید و یا توجه مبذول دارید. از نطر اینها سراسر دوران پهلوی اول و دوم، جز بدبختی، فلاکت، کشتار، زندان، فحشاء، عقب افتادگی، چیز دیگری نصیب مردم ایران نشده است. وتمامی حرکاتشان در خدمت بیگانه بوده است. از این جهت به خودشان حق می دادند و می دهند که تمامی دستاوردهای دوران پهلوی اول ودوم را با خشمی شترگونه و کینه ای عاشورا سا، در هم بکوبند و ویران کنند. ودیدیم که کردند و بر ویرانه های آن دوره های دوران ساز، پیروزی « انقلاب شکوهمند» راجشن گرفتند و از این طریق تمامی مردم ایران وشرایط اجتماعی را حداقل یک قرن عقب بردند. اگر راست نیست، پس بنگرید صورتهای تکیده مردم ایران را که در آن دو دوران گذشته، انارگونه بودند، بنگرید زنان و دختران جوانمان را که چگونه در گونی سیاه وتیره پیچیده شده اند در حالی که در آن دو دوره گذشته، زیبایی اجتماعی از حضورفعالشان، سرشار بود. بنگرید جوانان برومند و آینده سازرا که ناامید به خواب می روند و نا امید از خواب بیدار می شوند در حالی که در دوران گذشته، برق امید از نگاه ها سرشار بود وخنده عشقِ به زندگی مثل گل بین دولب باز می شد. اما امروز چی؟ آیا امروز عشقی، خنده ای، آوازی درتمامی دل، روی دولب و در حنجره باقی مانده است؟ اصلأ آیا قناریها می خوانند، آیا نُکشان را به هم می زنند ودر بهار زندگی به خانه بخت می روند و آیا عشق نمرده است؟ این است « بهشت زحمتکشان» که دنبالش بودید و برای رسیدن به آن سر از پا نمی شنا ختید. نگویئد که اینطوری نمی خواستیم و خمینی انقلاب ما را دزدید. اگر چنین نمی خواستید، پس چگونه می خواستید؟ میدانم که مدینه فاضله و آرمان شهر شماها شوروی مرحوم بوده است و میدانم که در ضمیرتان خواهان آرمان شهر موجود مثل کره شمالی و یا کوبا هستید که می خواهید مانند فیدل کاسترو و کیم سونگ ایل دیواری بدور ایران بکشید ومردم را به گروگان بگیرید واز جهان آزاد باج خواهی کنید. خوب، همین کارها را رژیم آخوندی در ایران می کند، یعنی مردم را به گروگان گرفته و از جهان آزاد بوسیله سلاح تروریسم و نقص حقوق بشر باج خواهی می کند. با فیدل کاسترو،کیم سونگ ایل، پوتین و چین روابط حسنه دارد، فی الواقع نبایستی بین مخالفین » امپریالیسم جهانی به سرکردگی امپریالیسم آمریکا » و رژیم جمهوری اسلامی اختلافی وجود داشته باشد. تنها اشکال ویا اختلاف خیلی خیلی خیلی کوچک، انحصارطلبی بسیار جزءای آخوندها است که مانع می شود قدرت را با دیگر برادران و رفقا شریک شود. و از این جهت من به این رژیم واپسگرا در ایران و در همه زمینه ها لاحق، حق می دهم که چنین بیاندیشد. مگر لنین، استالین، خروشچف، برژنف، کیم سونگ ایل، فیدل کاسترو، پوتین و….چنین نمی اندیشیدند و نمی اندیشند و چنین نبودند و نیستند؟ و آیا اگر نیروهای چپ از قماش حزب توده، چریک های فدایی و مجاهدین خلق، قدرت را در دست می گرفتند، چنین نمی کردند؟ نگوئید، نه، زیرا هنوز به قدرت نرسیده به دور خود دیوارکشیده اند، وای به روزی که قدرت را قبضه کنند. آنوقت من فکر می کنم سراسر ایرن، سیبری می شود و اردوی کار. واز این جهت خیلی خوشحالم که نیروهای از این قماش را در اپوزیسیون می بینم که هیچ شانسی ندارند تا به عنوان نیروی تعین کننده مطرح بشوند و بسیار خوشحال می شوم که اگر بخواهند یک تجدید نظری در ذهن و فکر خودشان انجام دهند و به منافع ملّی ایران وکشور ایران در تمامیتش بیاندیشند. آنوقت است مردم آغوش خود را برای پذیرش آنها باز وبا آنها همکاری می کنند.

2- قیام کلنل محمد تقی خان پسیان در خراسان با کشته شدن کلنل در 9 مهر ماه 1300 در تپه جعفر آباد بر گِل نشست. جنبش جنگل هم با مرگ میرزاکوچک خان در بهمن ماه 1300 در کوه های طالش خاتمه پیدا کرد. در همین زمان یعنی، در سال 1300 پیشه وری به گفته خودش به درخواست سران جنبش جنگل، یعنی حیدرخان عمواغلی و احسان الله خان دوستدار به تهران می آید و یک سازمان سیاسی و شورای مرکزی اتحادیه کارگران را تشکیل می دهد و ارگانی بنام روزنامه » حقیقت » را منتشر می کند. همزمانی این رویدادها، این سئوال را در ذهن ایجاد می کند، که آیا آمدن میر جعفر پیشه وری به تهران با نقشه ای از پیش تعین شده نبوده است؟ زیرا می دانیم که قبل از شکست قیام خراسان، کلنل محمد تقی خان پسیان با سران جنبش جنگل تماس برقرار می کند و از طرف دیگربا جلب حمایت بلشویکهای ترکمنستان شوروی، تصمیم می گیرند، تا به کمک هم به تهران حمله کنند و تهران را در اختیار خودشان بگیرند. و پیشه وری در این زمان در تهران زمینه هجوم آنها را فراهم می کند. و این نقشه در زمانی اتفاق افتاد که در سراسر ایران هرج و مرج حاکم بوده است. بنابراین با طرح سئوال بالا، نمیشود نتیجه گرفت که حزب بلشویک روسیه می خواسته از طریق عوامل خودش، ایران را ببلعد؟ جواب این سئوال اگر تا دیروز مشکل بوده است، امروز دیگر جای هیچ شک و شبهه ای باقی نمی گذارد که شوروی چه در موقع لنین و چه بعداً استالین می خواسته است صفحات شمالی کشور، یعنی از خراسان تا آذربایجان و کردستان را به خود ملحق کند. صحت این گفتار، پشتوانه اش سندی است که اخیرأ در هفته نامه کیهان و نیمروز چاپ شده است که می توانید به آن رجوع کنید. فراموش نباید کرد که یکی از آرزوهای استراتژیک روسیه تزاری قبل از انقلاب اکتبر 1917 و شوروی لنینی و استالینی مرحوم شده و چه بسا روسیه پوتینی رسیدن به آبهای گرم بوده است و هست.

حال با این توضیحات به بررسی اوضاع و زمان شکل گیری فرقه دموکرات آذربایجان و مأموریت پیشه وری اشاره ای می کنم. برای ورود به این قسمت، لازم می بینم که به کتاب « تاریخ بین دو انقلاب » اثر یرواند آبراهامیان رجوع کنیم و با هم قسمتی از آن را بخوانیم « در اواسط شهریور، پیشه وری که اعتبارنامه اش را مجلس رد کرده بود، به تبریز بازگشت و به همراه همکاران کهنه کار باقی مانده از فرقه کمونیست قدیمی و قیام خیابانی، تشکیل سازمان جدید « فرقه دموکرات آذربایجان » را اعلام کرد. رهبران حزبی که آگاهانه همان عنوان سازمان خیابانی را برگزیده بودند، اعلام کردند که تحت حاکمیت ایران باقی خواهند ماند، ولی خواستار سه اقدام اصلاحی عمده شدند: استفاده از زبان آذری در مدارس و ادارات دولتی، صرف درآمدهای مالیاتی منطقه برای رشد و توسعه خود منطقه، و تشکیل انجمنهای ایالتی مقرر در قانون اساسی. بدتر اینکه آنها سیاستمداران تهرانی را بدلیل بی توجّهی به نیازها و مشکلات واقعی استانهای دیگر محکوم کردند و اعلام نمودند که زبان، تاریخ و فرهنگ آذربایجان به مردم این سرزمین » هویت ملّی جداگانه ای » داده است. فرقه دموکرات آذربایجان، ضمن اتحّاد فوری با شاخه حزب توده در آن استان، برای قیامی مسلحانه آماده شد، در حالی که نیروهای شوروی از ورود قوای کمکی ایران به آن استان جلوگیری می کردند. در مهاباد نیز ناسیونالیستهای کرد به تشویق شوروی، فرقه دموکرات کردستان را تشکیل دادند و حقوق و مزایای مشابهی را برای آن منطقه خواستار شدند. ترس و نگرانیهایی که در چهار سال گذشته صورت پنهانی داشت، اکنون آشکار شد ». پایان نقل و قول: تأکید از من است. نیک می دانیم که جنگ جهانی دوم در امتداد پیشرفت خود، حتی به خاک شوروی هم رسیده بود، به عبارت دیگر آلمانیها تا ماخاچ قلعه در قفقاز پیشروی کرده بودند. کشورهای انگلیس و شوروی با زیر پا گذاشتن حق بیطرفی ایران در جنگ، در سوم شهریور 1320 از جنوب و شمال به ایران حمله می کنند. روز 25 شهریور ماه، قبل از اینکه نیروهای متفقین وارد تهران شوند، رضاشاه از سلطنت کناره گیری می کند و استعفانامه خود را تقدیم مجلس شورای ملّی می نماید. رضاشاه در استعقانامه اش می نویسد « نظر به اینکه من همه قوای خود را در این چند ساله مصروف امور کشور کرده و ناتوان شده ام، حس می کنم که اینک وقت آن رسیده است که یک قوه و بنیه جوانتری به کارهای کشور که مراقبت دائم لازم دارد، بپردازد و اسباب سعادت و رفاه ملت را فراهم آورد. بنابراین امور سلطنت را به ولیعهد و جانشین خود تفویض کردم واز کار کناره نمودم و از امروز که روز 25 شهریور 1320 است، عموم ملت از کشوری و لشکری، ولیعهد و جانشین مرا به سلطنت بشناسند و آنچه نسبت به من از پیروی مصالح کشور می کردند، نسبت به ایشان بکنند ». این استعفانامه زمانی نوشته میشود که جهان در اوج جنگ جهانی است ( 1941 )، و کشور ایران بوسیله انگلیس و شوروی اشغال شده است و شاه جوان در این شرایط 20 سال بیشتر ندارد. طبیعی می بود که در این اوضاع بحرانی همه آحاد ملت در جهت حفظ یکپارچگی ملّی بکوشند و از اختلافات گروهی و فرقه ای دست بردارند. ولی همانطور که تاریخ گواهی می دهد، مشاهده می کنیم، در همین اوضاع بحرانی ، افرادی از فرصت استفاده می کنند تا به مقاصد شوم خود که همانا جدایی آذربایجان از ایران است، دست پیدا کنند. درست 35 روز بعد از استعفای رضاشاه، جمعیتی بنام « جمعیت آذربایجان » تشکیل می شود که در روند خود به فرقه دموکرات تبدیل می گردد و روزنامه ناشر افکار خودشان را « آذربایجان » می نامند، که به مدیریت علی شبستری و سردبیری اسماعیل شمس منتشر می شود. و علی شبستری یکی از بنیان گذاران فرقه دموکرات آذربایجان است. فرقه دموکرات آذربایجان پس از ملاقات سید جعفر پیشه وری با میر جعفر باقراف، رئیس جمهور آذربایجان شوروی در باکو و با صلا حدید حزب کمونیست شوروی تحت رهبری استالین و پشتیبانی و مساعدت مادی و معنوی آن دولت در آذربایجان، تشکیل می شود. و پس از تشکیل فرقه، در 12 شهریور ماه 1324 بیانیه ای 12 ماده ای انتشار می دهند که در آن رئوس خطوط سیاسی حکومت آینده خودشان را تعین می کنند. و روز 23 شهریور ماه 1324 مؤسسین فرقه جلسه ای تشکیل می دهند که در آن – کمیته تشکیلات موقت – فرقه را به تعداد یازده نفر به ریاست پیشه وری و معاونت شبستری انتخاب می کنند. جالب است بدانیم که حزب توده با رهبریت صادق پادگان و زین العابدین قیامی به فرقه الحاق می شوند و دکتر جهانشاه لو مسئول شاخه حزب توده در زنجان به عنوان رابط حزب توده به فرقه دموکرات معرفی می گردد. تمامی این حرکات و اقدامات در فاصله جنگ جهانی دوم انجام می گیرد، یعنی دولت مرکزی هیچ گونه قدرتی ندارد و کشور در اشغال بیگانگان است. وقتیکه جنگ در روز 18 اردیبهشت 1324 ( نهم ماه مه 1945 ) پایان پذیرفت، در فاصله چهار ماه فرقه اعلام موجودیت می کند و حزب توده به عنوان یک حزب سراسری، شاخه ایالتی خود را در آذربایجان به آن ملحق می کند و خود حزب هم در یک ارتباط تنگاتنگ با فرقه قرار می گیرد. و این همان نقشه و سئوالی است که در صفحات بالا اشاره کردم که حزب بلشویک لنین در سال 1300 از طریق کلنل محمد تقی خان پسیان، جنگلیان و پیشه وری می خواسته ایران را ببلعد که با همّت مردم ایران و فرماندهی سردارسپه، رضا خان تیرشان به سنگ خورد ولی این بار یعنی 24 سال بعد به دستور استالین از طریق فرقه دموکرات آذربایجان، فرقه دموکرات کردستان ( کومله ) و حزب توده می خواستند برای دومین بار بخت خودشان را بیازمایند که این بار بوسیله مرد استخوانداری مثل احمد قوام در مقام نخست وزیر، با سیاست مدبّرانه خود آذربایجان و کردستان را از چنگال استالین به نوکری پیشه وری و ایادیش بیرون کشید. که البته وارد شدن در این تاریخ از حوصله این نوشته خارج است.

اما بد نیست بدانیم که فرقه دموکرات آذربایجان بدون در نظر گرفتن قانون اساسی در آن خطه، تشکیل دولت می دهد، هر چند که در قانون اساسی مشروطه، انجمن ایالتی و ولایتی پیش بینی شده بود. انجمن ایالتی و ولایتی در قانون اساسی ، حکم شورای منتخب استان و شهر را داشت که یک نهاد مدنی است، مثل شورای شهر و……نه اینکه دولت تشکیل دهند و نخست وزیر تعین کنند ، ارتش درست کنند و دادگستری مستقل داشته باشند. معلوم نیست طبق کدام دیدگاه و برداشت به این نتیجه رسیده اند. حتی اگر فرض را براین بگذاریم که مثلأ آقای پیشه وری از انجمن ایالتی و ولایتی، حاکمیت فدرال را فهمیده است، مثل کشور آلمان، که ایالت ها در آن بصورت فدراتیو اداره می شوند. یعنی ایالت ها هر کدام برای خودشان مجلس و کابینه ایالتی دارند که در چهار چوب دولت مرکزی کار می کنند. به این معنی که ایالت ها ارتش ندارند، بلکه ارتش سراسری است. دادگستری ندارند، چون قوانین جزایی سراسری است و تحت نام دیوان عالی کشور فعالیت می کند. گذشته از اینها ایالت ها تحت یک حکومت مرکزی که از دو مجلس تشکیل میشود ، مثل مجلس سنا و مجلس نمایندگان اداره می شوند. پس چگونه است که آقای پیشه وری بدون در نظر گرفتن قوانین مربوط به قانون اساسی ایران دست به این اقدامات خودسرانه و ضد کلّیت ایران زده است؟ اینجا است که تمامی شعارهای به اصطلاح ملّی گرایانه اش به پشیزی نمیارزد و در واقع این شعارها برای رد گم کردن و اغفال اذهان ناآگاه مردم ساده دل و زحمت کش خطه آذربایجان بوده است. وگرنه چه لزومی داشت که پادگان های تبریز، مراغه، رضائیه ، زنجان و…را خلع سلاح کنند و از شوروی کمک نظامی بگیرند؟ ویا اینکه افرادی از سازمان نظامی حزب توده مثل مرتضی زربخت، حاتمی، رصدی، قاضی اسداللهی، تفرشیان، ارتشیارو تیوا که بعضأ با هواپیماهای ارتش ایران به آذربایجان بگریزند ودر خدمت فرقه دموکرات قرار بگیرند و بخواهند به قول خودشان آنجا نیروی هوایی تشکیل دهند وسکه بنام خودشان بزنند و اسکناس هم چاپ کنند. آیا این اقدامات در چهارچوب یک ایران واحد می گنجد؟ و آیا منصفانه است که اقداماتشان را یک حرکت ملّی گرایانه و حکومتشان را ملّی بدانیم؟ آخر این چه حکوت ملّی است که وزیر دفاعش یک رأس گاومیش، هر چند در جلد بشر بنام غلام یحیی دانشیان است که ضمن بیسوادی، در بیگانه پرستی سرآمد همه بیگانه پرستان است و پرونده این فرد در تاریخ به قدری روشن است که احتیاج به بازگوئی نیست. ولی مسئله فقط به اینجا ختم نمی شود و می بینیم فرقه دیگری به فاصله تقریبأ 2 ماه از تشکیل فرقه دموکرات آذربایجان، در کردستان تشکیل میشود. و حکومت به اصطلاح ملّی دیگری تشکیل می دهند و قاضی محمّد را به عنوان نخست وزیر انتخاب می کنند که در کابینه اش حسین سیف قاضی به سمت وزیر جنگ منصوب می شود. ملا مصطفی بارزانی و عمرخان شکاک به عنوان ژنرال ارتش نیروهای مسلح کردستان در رأس قرار می گیرند. تشکیل حکومت به اصطلاح ملّی کردستان هم مانند حکومت به اصطلاح ملّی آذربایجان ابتدا با ملاقات قاضی محّمد با میر جعفر باقراف در باکو و سپس با مساعدت و پشتیبانی مادی و معنوی دولت شوروی تشکیل می شود. یعنی هر دو فرقه از یک آبشخور آب می خورند و با یک نقشه مشترک، جهت جدائی آذربایجان و کردستان، به دستور استالین تشکیل می شوند و با حکومت مرکزی به جنگ بر می خیزند. و بعد با کمال وقاحت و بی شرمی اسمشان را می گذارند، حکومت ملّی در چهار چوب ارضی ایران. ولی برای خودشان ارتش مستقل و وزیر جنگ دارند و جوانان را جهت آمورش نظامی به شوروی می فرستند.

حال بیائیم در کنار این دو حکومت به اصطلاح ملی که به دستور استالین وبا کمک نظامی میر جعفر باقراف تشکیل شده بود، قیام افسران حزب توده، در 28 امرداد 1324 را قرار دهیم که سرگرد اسکندانی و معاونش سروان دانش از ماهها پیش آن را طراحی کرده بودند. و طبق گفته محمّد علی عموئی، از رهبران حزب توده بعد از « انقلاب شکوهمند »، سروان دانش، سازمان حزب توده در تهران را در جریان به اصطلاح قیام قرار داده بود. به هر حال گروه افسران حزب توده در خراسان پس از خلع سلاح پادگان مراوه تپه، راهی ترکمن صحرا می شوند. اما در گنبد قابوس طی یک درگیری شدید با ژاندارمهای منطقه و با به جای گذاردن 6 کشته و چند زخمی در هم می شکنند. سرگرداسکندانی اولین کسی بود که هدف شلیک ژاندارمها قرار می گیرد، اما سروان دانش و احسائی فرار می کنند و خود را به آذر بایجان می رسانند و به فرقه دموکرات آذربایجان می پیوندند. و همانطور که در بالا اشاره کردم، حزب توده از طریق جهانشاه لو با فرقه دموکرات در ارتباط بود و بطور یقین این حرکت خائنانه با هماهنگی حزب توده در سراسر کشور و سازمان نظامی اش در ارتش ایران و دو فزقه استالین ساخته آذربایجان و کردستان، بوده است.

حال با این توضیحات دیگر تردیدی باقی نمی ماند که استالین قصد داشته است بوسیله فرقه های دموکرات آذربایجان و کردستان، افسران شورشی و متمّرد حزب توده در خراسان و همچنین با همدستی و همکاری حزب توده در سراسر ایران و با کمک سازمان نظامی حزب در ارتش ایران وبا ارتش سرخ شوروی که در شروع جنگ جهانی دوم در صفحات شمالی کشور جا خوش کرده بودند و حاضر نبودند به تعهدات خودشان یعنی خروج از ایران، گردن بنهند، می خواستند از این موقیعت بدست آمده، مقاصد شوم خودشان را که یکبار در سال 1300 آزمایش کرده بودند، برای بار دوم به آزمایش بگذارند و از این طریق ایران را ایرانستان کنند. کافی است ذرّه ای انصاف داشته باشیم تا این رویدادها را در کنار هم تجزیه و تحلیل کنیم، آنوقت به عمق فاجعه و خیانتی که فرقه دموکرات آذربایجان به رهبری پیشه وری، فرقه دموکرات کردستان به رهبری قاضی محمّد، قیام افسران حزب توده به رهبری سرگرد اسکندانی و رهبری حزب توده در سراسرایران با سازمان نظامی اش در ارتش و در کنارشان حمایت بی دریغ ارتش سرخ استالین پی می بریم. حال بیائیم پس از 60 سال بگوئیم، حکومت پیشه وری ملّی است، حکومت قاضی محمّد انقلابی و ملّی است، قیام افسران حزب توده انقلابی است. در شگفتم از اینکه این همه اسناد در رابطه با بیگانه پرستی فرقوی ها و پادوهای استالین بیرون آمده و در معرض نگاه همگان قرار گرفته است. با همه این احوال چشم به واقعیتها می بندیم و گوشمان را برای شنیدن حقیقت، پنبه فرو می کنیم و به آن حرکات خائنانه و جدائی طلبانه می گوئیم حکومت ملّی. حال برای اظهرمن الشمس کردن موضوع مورد بحث، چند سند دیگر را در معرض قضاوت می گذارم تا با ضرب آهنگ این اسناد، وجدان خفته و منجمد شده بیدارشود و دیدگاه تنگ گروهی و ایدئولوژیک ره به روشنائی خورشید حقیقت بپیماید و آن دیوار گچین ذهنی فرو بریزد. با هم نگاهی به کتاب « مهاجرت سوسیالیستی » آقایان بابک امیر خسروی ومحسن حیدریان بیاندازیم . بابک امیرخسروی که خود یکی از عناصر حزب توده و مبلغ سیاست های « تنها سوسیالیسم موجود » بوده است و حتی تا پس از« انقلاب شکوهمند » و مرحوم شدن « تنها سوسیالیسم موجود»، همراه این حزب به فعالیت می پرداخته و خاک در چشمان اعضای پائین حزب و مردم ایران می پاشید. پس از اختلافات فرقه ای با رأس حزب، خود به ساختن و سامان دادن حزبی همت گذاشت، که گرچه نام حزب دموکراتیک ایران را بر پیشانی خود دارد ولی سیاست های آنها، همان سیاست های حزب توده است، البته منهای وجود شوروی مرحوم. و الاّ اگر شوروی جوانمرگ نشده بود و در مختصات سیاست جهانی حضور میداشت این نوکران دائمی، همچنان زیر بیرق « پرافتخار لنین و پس از آن استالین، خروشچف، برژنف و…» سینه می زدند و چشم به جنایات استالین به طول و عرض تاریخ، می بستند و کماکان اورا آموزگار کبیر کارگران و زحمتکشان به خلق الله معرفی می کردند. و اگر امروز گوشه ای از جنایات استالین آدمخوار را افشاء می کنند به این دلیل است که طشت رسوائی « بهشت زحمتکشان» واژگون شد و افرادی جوانسال که سالها دروغ ونیرنگ، بوسیله همین رهبران در گوش وجانشان فرو داده شده بود و با اولین حضور خود در« بهشت زحمتکشان»، اسیرآباد و اردوگاه تدریجی مرگ را مشاهده کردند که در انتظارتازه واردین نشسته بود، بیدار شدند. و کتاب « خانه دائی یوسف » اثر اتابک فتح الله زاده، حاصل آن مشاهدات است. در حالی که پیر توده ای ها با مشاهدات سالها جنایات استالین و…لب فرو بسته بودند و همچنان او را بزرگ می داشتند و سرزمین تحت حاکمیت او را « بهشت زحمتکشان» معرفی می کردند. و اگر خوب بنگریم، قسمت اصلی کتاب « مهاجرت سوسیالیستی » باز نویسی کتاب « خانه دائی یوسف » است وغیر از بخش جدید آن که بوسیله آقای محسن حیدریان نوشته شده، مطالب جدید چندانی ندارد. این را گفتم که موضع من نسبت به این گونه افراد مشخص باشد و اگر نقل و قولی از این افراد می آورم، به هیچ عنوان تائید این افراد و عملکرد آنها نیست، بلکه می خواهم بگویم که واقعیت های اجتماعی آنچنان سرسخت عمل می کنند که اینگونه منجمد شده گان تاریخ در قطب « تنها سوسیالیسم موجود » را آب می کند و علی رغم میل باطنی شان آنها را وادار به یک سری حقایق می کند، که فی الواقع سند خفّت و خواری و بیگانه پرستی خودشان است. هرچند تغییرات ذهنی این افراد در این شرایط عاشورا گونه غنیمتی است ولی ملت بزرگ ایران انتظارات بیشتری از آنها دارند که همانا دراین شرایط، حداقل سر سائیدن به پیشگاه ملت شریف ایران و بوسیدن زمین ادب و یک عذرخواهی از اعمال ننگین گذشته شان است. و چون موضوع این گفتار راجع به عملکرد پیشه وری است، از کتاب « مهاجرت سوسیالیستی » وام می گیرم. در صفحات 256 و 257 تحت عنوان مقایسه کلّی دو دوره مهاجرت چنین می خوانیم « اما مهاجران موج دوم ( 1325 به بعد ) سرنوشت دیگری داشتند. در این دوره، به استثناء جعفر پیشه وری که مرگ او مشکوک است و سرنوشت ویژه محمّد بی ریا و دکتر مهتاش، دیگر سردمداران فرقه دموکرات آذربایجان زنده ماندند. زندان و تبعید و محرومیت که موجب در بدری ها و بی خانمانی اشخاص و خانواده ها گردید، چنانچه ملاحظه شد عمومأ نصیب اعضای عادی و مسئولین متوسط فرقه شد. برخلاف رهبران حزب کمونیست ایران که اغلب افراد با شخصیت و مستقلی بودند، رهبران فرقه در مهاجرت مستقیمأ دست نشانده مقامات امنیتی- حزبی آذربایجان شوروی بودند. این است راز مصونیت آنها، البته وقتی در نظر بگیریم که فرقه دموکرات آذربایجان از اساس و از آغاز ساخته و پرداخته شوروی ها و سرنخ نیز در دست میر جعفر باقراف بود. در آن صورت دست نشاندگی رهبری فرقه در مهاجرت نیز در منطق قضایا می گنجد. از دیدگاه میر جعفر باقر اف « پدر آذربایجان واحد » فرقه دموکرات آذربایجان ابزار تحقق توهمّات اهریمنی او برای ضمیمه کردن آذربایجان ایران با انگیزه ایجاد سومین فدراسیون اتحاد جماهیر شوروی و دست یابی به عالی ترین مقامات در سیستم حزبی- دولتی اتحاد جماهیر شوروی بود. لذا حفظ و حراست از دستگاه گوش به فرمان فرقه و ابوابجمعی آن شرایط لازم برای تحقق سیاست او بود، حتی پس از کنگره بیستم و تغییر سیاست و دیپلماسی اتحاد شوروی نسبت به ایران دستگاه فرقه به گونه تحت الحمایه آذربایجان شوروی ادامه یافت. شوروی ها استخوان لای زخم ( فرقه دموکرات ) را برای نقشه های شیطانی توسعه طلبانه خود نگه داشتند. شایان توجه است که حتی پس از فروپاشی اتحاد جماهیرشوروی و حزب کمونیست شوروی، ناسیونالیست های آذربایجان از لاشه فرقه دموکرات دست بر نمی دارند و این دکّان ورشکسته و آبروباخته را برای سوداگری های احتمالی سرپا نگه داشتند » پایان نقل و قول: سئوالی که می شود در اینجا طرح کرد این است که جنات آقای بابک امیر خسروی! شما که این مسائل را می دانستید چرا » پسا پسا » می راندید؟ چرا قبلاً یعنی بعد از پیروزی « انقلاب شکوهمند » این عملکرد ضد ایرانی را به قلم در نیاوردید؟ اینجاست که آن گفته های بالایم ثابت می شود که اگر شوروی مرحوم در پارامتر سیاسی جهان حضور می داشت، امروز هم سخنی اینچنین نمی شنیدیم. و کماکان برای خزیدن در دامن خرس از هیچ وطن فروشی ای دریغ نمی کردند.

حال سری به کتاب « خاطرات سیاسی » آقای دکتر کریم سنجابی می زنیم و ببینیم که در این باره چه می گویند، ایشان در همان سال 1325 از طرف احمد قوام نخست وزیر مأموریت پیدا می کنند که سفری به آذربایجان بروند و با آقای پیشه وری برای حل اختلاف به گفتگو بنشیند. او در این باره می گوید « بعد ما پیش پیشه وری رفتیم و با او صحبت کردیم. بنده مخصوصأ یادم است به ایشان گفتم. آقا شما چرا کاری نمی کنید که همه ملت ایران مثل آذربایجان از شما استقبال کنند و همه شما را رهبر خودشان بدانند. شما این آزادی و اصلاحات دموکراسی را که می خواهید، چرا فقظ برای آذربایجان می خواهید؟ برای همه ایران بخواهید که مردم از این توّهم در باره شما خلا ص بشوند و شما در داخل مملکت نیرو بگیرید. قوام السلطنه مخصوصأ به ما تأکید کرد که در باره ارتش آذربایجان با پیشه وری صحبت کنیم، چون اختلافشان بیشتر بر سر این بود که قوام السلطنه می گفت باید ارتش آذربایجان ضمیمه ارتش ایران بشود و حکومت ملّی آذربایجان ارتشی نداشته باشد ولی پیشه وری با این نظر مخالفت می کرد. در آنجا بنده باز با ایشان در افتادم و گفتم: این نظر نخست وزیر یک نظر درستی است و اگر شما روی این امر سماجت کنید، سوء ظن مردم به شما زیادتر خواهد شد ».

احمد کسروی نویسنده تاریخ مشروطیت وتاریخ 18 ساله آذربایجان که بوسیله تاریک اندیشان ایدئولوژیک ( فدائیان اسلام » درسالن دادگاه با کارد وخنجر « مکتب رهائی بخش » که در نهایت بوسیله رفقای ایدئولوژیک مکتب « تتها سوییالیسم موجود » با « انقلاب شکوهمند » مارا ازیوغ استکبار و یا امپریالیسم جهانی به سرکردگی امپریالیسم آمریکا رها کردند و هم اکنون در زیر یوغ امپریالیست ها آزادانه در کشورشان قدم می زنیم، تکه پاره شد، می نویسد « جای پرده پوشی نیست که آن خیزشی که در آذربایجان رخ داده موافق سیاست شوروی بوده و با نظر آن دولت انجام گرفته. دلیلش گذشته از همه چیز، تحسین و تصویبی است که رادیو مسکو و روزنامه های شوروی در باره آن خیزش می نمایند. آنگاه چنانکه دیدیم از قوای دولت جلو گرفتند و به آذربایجان راه ندادند. نتیجه کارها تا به اینجا رسیده: دموکراتها با اسلحه قیام کرده، آذربایجان را از ایران جدا ساخته اند، دولت خواسته اقدامی کند و روسها جلو گرفته اند .دراین قضیه خطای بزرگ در آن است که به سیاست بیگانه دخالت داده شده. این دخالت دادن خطر را بزرگتر گردانیده. دموکراتها درخواستهاشان بجا یا بیخا، چرا آن نکردند که صبر کنند تا آرتشهای بیگانه از این کشور بیرون روند و آنگاه هر کاری که می خواهند بکنند؟ ». لازم است بدانیم که نوشته بالا در اردیبهشت ماه سال 1324 از خامه قلم احمد کسروی چکیده است. در حالی که امروز 60 سال پس از آن تاریخ و افشاء شدن اسنادی چند در این باره، باز چشمان فرو می بندیم و گوشهارا سیمان می گیریم که مبادا الماس حقیقت موانع را بدرد و درونگاه ایدئولوژیک ما را روشن گرداند. چون سالها است که در تاریکی زندگی کرده ایم و با نوربه مبارزه برخواسته ایم وسعی کرده ایم روز روشن را شب ظلمانی و واقعیتها را وارونه جلوه دهیم و به این خاطر است که پیشه وری را حتی امروز هم یک فرد ملّی گرا و حکومتش را ملّی می دانیم. اکنون به اظهار نظر دکتر نصرالله جهانشاه لو که هم اکنون در سنین کهولت زندگی بسر می برد و در تاریخ مورد بحث یعنی سالهای 1324 و 1325 نماینده حزب توده در فرقه دموکرات آذربایجان بوده است، در گفتکوئی که در تلویزیون ماهواره ای پارس در لس آنجلس پخش شد، گوش فرا دهیم. او گفت « …در 21 آذرماه با پیشه وری جهت کسب تکلیف به نزد سرهنگ قلی اف می رویم. قلی اف در جواب پیشه وری، کوتاه و خشن می گوید » سنی گیترن، سنه دییرگت » یعنی کسی که شما را آورد به شما می گوید بروید » حال بیائیم بگوئیم که حکومت پیشه وری، یک حکومت ملّی بوده است. اکنون کتاب آذربایجان، نوشته دکتر عنایت الله رضا را ورق می زنیم و قسمتی از آن را با هم می خوانیم. بعد از مرگ پیشه وری در سال 1327، ادامه دهنده گان راه او در سال 1329 تلگرافی به میر جعفر باقر اف، رهبر آذربایجان شوروی مخابره می کنند که متن آن چنین است « پدر عزیز و مهربان، میر جعفر باقر اف! خلق آذربایجان جنوبی که جزء لاینفک آذربایجان شمالی است، مانند همه خلقهای جهان، چشم امید خود را به خلق بزرگ شوروی و دولت شوروی دوخته است ». همچنین در جلسه فعّالان فرقه دموکرات آذربایجان به مناسبت پنجمین سالگرد تأسیس فرقه مذکور قطعنامه ای بتصویب رسید که در آن چنین آمده است: « از کمیته مرکزی فرقه خواستاریم که در مقابل توجّه و کمکهایی که برادران هم خون ما بویژه رهبر حزب کمونیست آذربایجان رفیق میر جعفر باقراف پس از مهاجرت به میهن خود آذربایجان شمالی نسبت به ما مبذول داشته اند سپاسگزاری کند ». حال یک تلگراف دیگر را با هم بخوانیم . « رهبر عزیز و پدر مهربان رفیق میر جعفر باقراف! از تأسیس فرقه دموکرات آذربایجان که رهبری پیکار مقدس خلق آذربایجان در راه آزادی ملّی و نجات قسمت جنوبی سرزمین زاد و بومی وطن عزیز ما آذربایجان را که سالها است در زیر پنجه های سیاه شووینیستهای فارس دست و پا می زنند، بر عهده دارد، سه سال تمام می گذرد…سومین سال تأسیس این فرقه مبارز را به کلیه علاقه مندان خلق آذربایجان و به شما که رهبرعزیز و پدر مهربان هستید شادباش می گوئیم. عده ای از اعضای فرقه، حکومت ملّی و سازمان فدائی ها… به قسمت شمالی و آزاد وطن خود مهاجرت کرده اند». همانطور که ملاحظه می کنید اینگار » شوونیستهای فارس» سرزمین آنطرف آمودریا و سیردریا یعنی ترکستان فعلی و تورانیان قبلی را از کره زمین جدا کردند ودرمحل فعلی یعنی آذربایجان که حداقل در زمان ساسانیان بزرگترین آتشکده آذر گشسب در آنجا بوده و باقی مانده و بنایش هنوزهم خودنمایی می کند و یکی از آثار تاریخی ذیقیمت ایرانیان بشمار می رود، چپانده اند. در حالی که به روایتی خواستگاه آشو زرتشت در آن دیار است. بگذریم، همین ترکیه که قسمتی از آسیای صغیر فعلی است، تا قبل از هجوم ترکان سلجوقی اساساً در تاریخ جهان وجود نداشته است و به گواهی تاریخ از زمان مأمون خلیفه عباسی پای ترکان به سرزمین اهورائی ایران باز شد. همچنین به گواهی تاریخ همین آسیای صغیر فعلی در زمان هخامنشیان، اشکانیان وساسانیان محل نزاع و جنگ بین ایرانیان و یونانیان وسپس رومیان (بیزانس) بوده واساساً ترک زبانانی در آن خطه وجود نداشته و مردم آذربایجان به زبان و لهجه آذری که از مشتقات زبان پهلوی است سخن می گفتند. با مشاهده این اسناد آیا جای تردیدی باقی می ماند که بگوییم حکومت فرقه ملّی بوده است؟ مگر اینکه صفرخان بگوید حکومت ملّی ویا انقلابی، چون طی 32 سال زندان و به عنوان فدایی فرقه هنوز نفهمیده است که سیاست را با سین می نویسند یا با صاد. میدانیم صفرخان در جریان جدائی طلبی فرقه دموکرات آذربایجان دستگیر شده و به زندان افتاد. و راستی صفرخان کیست؟ صفرخان هم یکی از همین فدایی های فرقه دموکرات آذربایجان بود. این فرد در سال 1300 در روستای ششوان بدنیا آمد و طبق گفته خودش پیش ملاّ باجی قرآن را ختم کرده بود و اساسأ مدرسه ای در آن روستا نبود که او و امثال او بتوانند درس بخوانند. تا اینکه به همّت رضاشاه طبق گفته خودش در عجب شیرمدرسه ای درست شد و صفرخان توانست 6 کلاس درس بخواند. حال همین صفرخان در سن 21 سالگی یعنی در سال 1321 مبارزه خودش را بر علیه فئودالها شروع می کند. یعنی صفرخانی با 6 کلاس سواد و با سن 21 سال، کمیته درست می کند و از کشاورزان نا راضی نام نویسی می کند. و با سلاحهایی که در جریان جنگ جهانی دوم به دست مردم افتاده بود و همچنین سلاح هایی که از مرز شمالی کشور یعنی آذربایجان شوروی می آمد، مسلح شدند و به قول خودش قیام کردند. یعنی درست زمانی که جهان در آتش جنگ جهانی می سوخت، و ایران بوسیله انگلیس و شوروی اشغال شده بود ودر تمامی صفحات شمالی کشور ارتش سرخ جولان می داد و در جنوب انگلیسیها یکّه تازی می کردند و شاه جوان هنوز اولین سالگرد پادشاهیش را نگذرانده بود. در همین اوضاع صفرخان ها یاغی شده وبازیچه اجانب قرار می گیرند و امنیّت شهر و روستا را در آن ناحیه به هم می زنند تا راه ورود رهبر خودشان را که پس از ملاقات با میر جعفر باقراف و صلا حدید و کمک مادی و معنوی شوروی و با دستانی پرعازم آذربایجان بود، هموار کنند. حال امروز کسانی و یا جریاناتی هستند که می خواهند اورا سمبل مقاومت، انقلابی و…..در تاریخ جا بزنند و بیچاره تاریخ، که بایستی همواره از طرف جاهلان مورد تعرض قرار بگیرد. آیا شاهسته تر نیست، قبل از اینکه القاب از کیسه خلیفه ببخشیم، از خودمان سئوال کنیم که صفرخان چه چیزی را به ما آموخته است و یا چه چیزی داشته به ما بیاموزد؟ آیا هرگونه یاغی گری را بایستی حرکت انقلابی و ملّی ارزیابی کرد؟ اگر چنین است پس بایستی تمامی راهزنان دوران رضاشاهی و محمدرضاشاهی انقلابی و ملّی باشند. یعنی یاغی گریها و راهزنی ها و حتی آدمخواریهای افراد و یا ایلاتی مثل اسماعیل آقا کرد معروف به سمیتقو، شیخ السلطنه، قشقائیها، ایلات در لرستان، ترکمن ها در گرگان، دوست محمّدخان در بلوچستان و شیخ خزعل در خوزستان را بایستی در زرورق طلائی تحویل تاریخ داد. ولی تاریخ گواهی می دهد که اینان گرازانی بودند که هرجا نظم، آبادی و سرسبزی می دیدند، می خواستند خراب و به ویرانه تبدیل کنند چون مخالف نظم و نظام بودند، چون وحشی بودند. و ذات عناصر وحوش هم ضد اهلیت است، یعنی ضد آبادی و آبادانی. و از اینکه آنهارا به گرازان تشبیه کردم، به این دلیل است که گرازان ذاتاً وحشی هستند و وقتی که وارد مزرعه ای سرسبز می شوند، اول چپاول می کنند، یعنی می خورند و خاک تو سرشان می کنند و بعد توی مزرعه » غلت » می زنند و هر آنچه که نمی توانند بخورند، خراب می کنند. این است ویژه گی گرازان در طبیعت سبزو یاغیان و راهزنان در اجتماع انسانی. حال برای روشن شدن میزان آگاهی و سواد امثال صفرخان که فدائی فرقه دموکرات آذربایجان بودند به مصاحبه » بزرگ علوی » با یکی از همین فدائیان و همرزم ضفرخان که مسلسلی دردست داشت و یک کلت آمریکایی به کمر بسته بود، رجوع می کنیم. لازم به توضیح است که این مصاحبه در سال 1325 انجام شده است.« سئوال: شما کجایی هستید و اسمتان چیست؟ جواب: اسم من عبدالله است و از اهل سراب هستم. سئوال: چند سال داری و چکاره هستی؟ جواب: بیست سال دارم و مأمور کمیته فرقه دموکرات و فدائی هستم. سئوال: برای چه تفنگ بدست گرفته ای؟ جواب: بنا به دستور فرقه دموکرات. سئوال: آیا علت این را می دانید که چرا فرقه به شما دستور برداشتن سلاح را داده است؟ جواب: بلی. سئوال: ممکن است به ما بگوئید؟ جواب: در راه آزادی. سئوال: حال که پادگان تسلیم شده است، مگر آزادی به دست نیاورده اید که هنوزسلاح در دست دارید؟ جواب: نه هنوز. سئوال: چطور شما هنوز آزادی را بدست نیاورده اید؟ جواب: عبدالله رویش را به من که گفته طرفین را ترجمه می کردم نموده، گفت: به این بگوئید آزادی وقتی گرفته خواهد شد که ما با تفنگهای خود به قزوین، به تهران شما، حتی دورتر تا هندوستان برویم.

ملاحظه می کنید اینها افراد فدائی بودند که دنبال سلطان محمود غزنوی ( بخوان پیشه وری و «پدر هر دو آذربایجان، میرجعفر باقر اف» ) می گشتند که حتی هندوستان را هم آزاد کنند، تا «ترکهایی» را که » سالها است در زیر پنجه های سیاه شووینیستهای هندوان دست و پا می زنند، رها سازند». حال برای آگاهی بیشتر از دانایی صفرخان شما را به صحبت های او با آقای ناصر کاخساز توجّه می دهم. وقتی که در دیدار با آقای ناصر کاخساز صحبت به مبارزه کشیده می شود، آقای ناصر کاخساز می گوید که باید امروز در راه کسب دموکراسی مبارزه کرد. صفرخان در جواب می گوید،« پس یعنی ما عقب نشینی کردیم و بجای اینکه به طرف کمونیسم برویم، برگشتیم عقب و می گوییم دموکراسی. » یعنی با این صحبتهایش می خواهد بگوید که هنوز آن ذات وحشی گری و یاغی گری در من عجین است و می جوشد. و این ذات ویرانگر با دموکراسی همخوانی ندارد، چون دموکراسی مربوط به یک محیط آزاد و چند صدایی و عقاید مختلف است. پس ما بایستی مثل گراز این محیط آزاد و آباد را بهم بریزیم و یک جامعه استالینیستی و یا توتالیتر و ایدئولوژیک درست کنیم. در فرهنگ صفرخانها دموکراسی یعنی عقب گرد و اینجا است که امروز افرادی که با گرایش فکری « تنها سوسیالیسم موجود » پرورش یافتند و به غلط زیر علم دموکراسی خواهی سینه می زنند و دامن چاک می کنند، آرمان شهرشان یک جامعه توتالیتر و تک صدایی از نوع » دیکتاتوری پرولتاریا » است. مگر اینکه پس از فروریزی دیوار برلین، شکافی در ذهن منجمد شده برلینی آنها ایجاد شده باشد و نسیم آزادی و دموکراسی خواهی از شکاف ایجاد شده بدرون ذهن انباشته از کینه و خشم کور بوزد و عناصر پلیدی و زشتی را بزادید و جای آن دوستی، عشق، مهر ، وفا، صفا و عشق به وطن را بنشاند. حال بیائیم به آقای صفر قهرمانیان بگوئیم، صفرخان و بزرگش داریم و در مقابل رضاخان را خوار. هر چند هردو پسوند خان دارند، ولی این کجا و آن کجا؟ یکی یاغی ناآگاه، جدائی طلب و دیگری ملّی، متّجدد، آبادگر و استقلال طلب. و از اینکه شرحی بر حال و احوال صفرخان نوشتم، به این دلیل است که خواستم نقدی بر نوشته ای که در آن صفرخان را در کنار حیدرخان و کوچک خان بزرگ جلوه داده بود و در مقابل رضاخان را قلدر و خوارنمایانده بود، کرده باشم. و نسبت به فهم و آگاهی ای که از تاریخ کسب کردم، هر کدام را در جای واقعی خودشان بنشانم. و این را هم بگویم و این قسمت از نوشته ام را به پایان ببرم و آن این است که دادن القاب به شخصیت ها دلبخواهی نیست. بلکه تاریخ نسبت به عملکرد افراد و شخصیت ها به آنها القاب اعطاء می کند و سعی کنیم در بررسی تاریخی، برخوردهای احساسی، عاطفی، کلیشه ای، گروهی وفرقه ای را کنار بگذاریم و آنچه را که این شخصیت ها در پیش برد منافع ملت ایران و اثر گذاری مثبت جهت آگاهی، رفاه و پیشرفت مردم خلق کردند، القاب متناسب با کارکرد تاریخی آنها مفتخرشان کنیم. مثلأ در تاریخ اجازه نداریم به شیخ خزعل و یا اسماعیل آقا سمیتقوی آدمخواربگوئیم ملّی و انقلابی و مردمی. فکر می کنم تا اینجا و با این توضیحات و با اسناد ارائه شده دیگر شبهه ای باقی نمانده باشد و ابهامی که تا کنون موجب عدم شناخت واقعی در مورد پیشه وری وحکومت استالین ساخته شده اش باقی بوده، برطرف شده باشد. ولی با همه این احوال برای زدودن توّهمات باقی مانده و آئینه ای کردن موضوع، توجه همگی را به اسنادی که جدیدأ در هفته نامه کیهان شماره های 1040 و 1041 چاپ شده است، جلب می کنم. در این اسناد که از آرشیو حزب کمونیست شوروی بیرون داده شده، اشاره شده است که فرقه دموکرات آذربایجان و فرقه دموکرات کردستان و حتی برنامه هایشان به دستور استالین و حزب کمونیست شوروی تشکیل و تدوین شده است که خواست آنها علاوه بر جدا کردن صفحات شمالی کشور ایران، حفاری و استخراج نفت بوده است و به همین منظور کمیته هایی از حفاری گرفته تا کمیته های دیگر با رساندن وسایل مورد نیازتشکیل دادند که این پروژه ها را انجام دهند (1). بنا بر این، بار دیگر همچنانکه در صفحات بالا اشاره کرده ام. بایستی برای یک موضوع تاریخی و ابراز نظر در مورد آن، به تاریخ رجوع نمود و بیطرفانه و منصفانه به آن نگاه کرد و در این نگاه بایستی دیدگاه کلیشه شده ایدئولوژیک که در دیوار تنگ ذهنی زندانی است و راه به بیرون ندارد، منظور نگردد بلکه بایستی ابتدا آن دیوار را شکست و چشمان را شست و طوری دیگری دید.

و امّا کلمه ملّی در حکومت استالین ساخته پیشه وری!

با توضیحاتی که در بالا داده شد، درکنار دو حکومت باصطلاح ملّی ِ فرقه های دموکرات آذربایجان و کردستان، قیام ملّی» افسران توده ای » در خراسان، قیام ملّی شیخ محمد خیابانی، قیام» ملّی» محمدتقی خان پسیان، حکومت «ملّی» گیلان خودنمایی می کنند. حال اگر کمی جلوتر بیائیم، درسال 1332 صحبت از حکومت ملّی دکتر محمد مصدق بود. با دیدن این حاکمیت ملل، برایم این سئوال مطرح می شود، مگر ما چند ملت در ایران داریم؟ در حالی که تا آنجا از تاریخ آموختم، کشور ایران از یک ملت یکپارچه با اقوام مختلف ِ زبانی و حتی فرهنگی تشکیل شده است که از هزاران سال به این سو در کنار یکدیگر با صلح و آرامش زندگی می کردند و می کنند. بنا براین نه ملّتی بنام گیلان داریم و نه آذربایجان و کردستان و…اگر چنین باشد، پس نبایستی گفت ملت ایران، بلکه باید گفت ملل ایران. به عبارت دیگر، دکتر محمد مصدق برای ملل ایران جهت مللی کردن نفت مبارزه می کرده است و حکومت او، حکومت ملل ایران بوده است نه حکومت ملّی. ملاحظه می کنید که اطلاق ملّی گرائی به هر کس و نا کسی که در گوشه و کنار مملکت علم جدائی را بلند کرده بودند، چقدر غیر منصفانه است. و با این تلقی از رخدادهای تاریخی، میزان دانش و آگاهی تاریخی خود را در معرض تماشا می گذاریم. بین خودمان جدائی و نفاق می پراکنیم و با این عمل نفرت و کینه می کاریم و بعد طوفان درو می کنیم. و این ادبیات شوم تفرقه را در بین اقوام ایرانی گسترش می دهیم که نسبت به یکدیگر بیگانه بمانیم. در حالی که تمامی اقوام داخل مرز ایران، ایرانی هستند که چند هزار سال است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و مطمئن باشیم، قومی بنام قوم ترک در میان اقوام ایرانی وجود نداشته است. و اگر امروز در قسمتی از کشور ایران، مردم به زبان ترکی صحبت می کنند، دلیلش این نیست که از نژاد ترک هستند و از آغاز تاریخ ایران در آن منطقه زندگی می کرده اند، بلکه در دوره های نه چندان دور بدلیل هجوم اقوام بیگانه ِ ترک زبان به آن نواحی و ماندگاری آنها در طول زمان، زبان آن ناحیه را بتدریج ترکی کردند. و اگر خوب به شاهنامه نگاه کنیم، می بینیم ایرانیان باستان و پادشاهان کیانی همواره با تورانیان در حال جنگ بودند. و تورانیان همان ترکانی هستند که آن سوی آمودریا ( جیحون ) و سیر دریا ( سیحون ) بنام ترکستان فعلی معروف هستند که شامل مغولستان، تاتارستان و سرتاسرچین و ما چین را شامل می شود. بنا براین بیهوده است که امروز بگوئیم، مناطق آذربایجان از نژاد ترک هستند، خیر آنها ایرانی- آذری با زبان ترکی شده هستند. و اگر خوب به تاریخ نگاه کنیم، در زمان ساسانیان بزرگترین آتشکده ایرانیان بنام آذرگشسب در آذربایجان بوده است و نام دانشگاه آن آذر آبادگان نام دارد. اضافه بر این دلایل نام آذربایجان یک نام فارسی است، زیرا آذر به معنای آتش است. از اینها گذشته، کلیت ایران از چند هزار سال به اینسو از جانب سه قوم آریائی- ایرانی در فاصله های مختلف اداره می شدند که نخستین آنها، قوم ماد بوده است که در صفحات شمالی کشور سکنا گزیدند و ما گیلانیها، مازندرانیها، آذربایجانیها و کردها جزء اقوام ماد هستیم که پایتخت آنها شهر هکمتانه ( همدان ) بوده است و بنیانگذار آن دیوکس یا دیاکوبوده و آخرین پادشاهش آژی دهاک است که پدربزرگ مادری کورش هخامنشی است. پس از آن قوم پارس است که سردودمان آنها هخامنش، پدر کورش است که در جنوب و جنوب شرقی یعنی صفحات فارس، خوزستان و….حکومت می کردند و بنیانگذار پادشاهی آنها و بطور کلی ایران، کورش کبیر است که پایتخت آنها شوش و پاسارگاد بوده و آخرین پادشاه آنها دایوش سوم است. این سلسله و پادشاهی بوسیله حمله اسکندر مقدونی برچیده می شود و قرنها سلوکیان برایران حکومت می کنند که از بیگانگان بودند. تا اینکه قوم پار ت که در صفحات شرق کشور یعنی خراسان بزرگ ساکن بودند، سلوکیان را از کشور ایران بیرون می رانند و سلسله اشکانیان را به وجود می آورند که سردودمان آنها ارد ( ارشک ) است و پس از آن ساسان بنیانگذار ساسانیان بر قوم پارت چیره می شود و سلسله ساسانیان را در ایران برپا می کنند که تا قرن هفتم میلادی دوام داشته و آخرین پادشاه آنها یزدگرد سوّم بوده که در حمله تازیان به ایران بدست آسیابانی در مرو کشته می شود و پس از آن تازیان کشور ایران را به اشغال خود در می آورند. با این توضیحات، از دیدگاه تاریخ مشخص می شود که کشور ایران از هزاران سال قبل از یک کشور واحد تشکیل شده بود که در آن اقوام مختلف علی رغم زبان و لهجه ها و بعضأ فرهنگ گوناگون در کنار هم زندگی می کرده اند. حال برای روشن شدن، اینکه قوم ایرانی- آذری ناحیه آذربایجان ترک نژاد نیستند و امروز پان ترکیستها به غلط آن نواحی را ترک نژاد می دانند می توانیم به کتاب محقّقانه آقای دکتر عنایت الله رضا، تحت نام « آذربایجان از کهن ترین ایام تا امروز » رجوع کنیم. همین قدر کافی است که بدانیم، برای اولین بار پس از شکست ساسانیان از تازیان یعنی حدود چهار قرن بعد یک سلاله غیر ایرانی بنام سلجوقیان حدود ایران را تقریبأ به وسعت عهد ساسانیان گسترش داد. اما همین سلسله پس از شکست از خوارزمشاهیان، تنها به آسیای صغیر و روم بسنده کردند و سلسله سلاجقه روم را تشکیل دادند که تا آغاز امپراتوری عثمانی برقرار بود. پس از خوارزمشاهیان، قبایل صحرا نشین مغولان بر ایران تاختند و اوایل قرن سیزدهم آذربایجان را به تصّرف خودشان در آوردند و هلا کوخان مغول شهر مراغه از استان آذربایجان غربی را پایتخت خود قرار داده است. پس از مغولان ایلخانان بر آذربایجان فرمان راندند که آخرین شاه آنها ابوسعید بود. مدتی تیمور برایران از جمله آذربایجان فرمان راند و متعاقب آن دو طایفه قراقویونلو و آق قویونلو که از ترکمانان غز بودند بر آذربایجان فرمان راندند. یعنی پس از آمیختگی غزان با ترکان در آذربایجان و قفقاز و نیز سلاجقه روم در آسیای صغیر، آنها توانستند قرنها در آن نواحی ( آذربایجان ) و آسیای صغیر ( ترکیه فعلی ) حکومت کنند و بتدریج زبان آن نواحی را ترکی کنند، زیرا ثروت و قدرت، هردو در دست ترکان متمرکز شده بود. در روزگار صفویان نیز زمینه برای چیرگی بیشتر زبان ترکی بر آذری فراهم آمد و هنگامی که شاه اسماعیل صفوی به سلطنت رسید، قبایلی از ترکان در خدمت او بودند از جمله ایلهای استاجلو، شاملو، تکلو، ورساق، روملو، ذوالقدر، افشارو قاجار. کسروی در این باره می گوید « کار صفویان همه در دست ترکان می بوده و در دربارشان چه در تبریز و چه در قزوین و چه در اسپهان به زبان ترکی سخن می گفتند و لقبها و نامها بیشتر ترکی بود، همچون قارداش، یولداش، سرداش، عمواغلی، قاپوچی، ایشیک باشی، ایچ آغاسی، اسماعیل قلی، طهماسبقلی، ایل بیگی، ایلخانی، بیگلربیگی و…حال همه این دوران طولانی حکومت و اقامت ترکان در منطقه آذربایجان را در کنار لشکرکشی های متوالی عثمانیان جهت اشغال و ضمیمه کردن آذربایجان به خاک خودشان که نداشته اند، قرار دهیم. آنوقت خواهیم فهمید، طی این قرون چه بر سر زبان آذری آمده است.

نتیجه گیری:

هر چند وارد شدن در قلمرو زبان شناسی و تاریخ آن، نه کار من است و نه در توان من، بلکه این کار از عهده یک تیم بسیار کارآمد زبان شناسان و تاریخ دانان بر می آید. اما برای اشاره لازم بود که بطور کوتاه، زمینه شکل گیری زبان ترکی را در منطقه آذربایجان یادآوری کنم، چون پیشه وری معتقد بود که زبان اصلی و همیشگی آذربایجان ترکی بوده است درحالی که با توضیحات بالا مشخص می شود چنین نبوده و زبان ترکی طی حضور چند قرنیِ ترکان مهاجم در آن خطه، بر مردم آن سامان تحمیل شده است. مثل حضور طولانی عربها درسرزمین های تاریخی فراعنه مصر، روم شرقی یا بیزانس ( سوریه فعلی )، آشوریان و بابلیان ( عراق فعلی )، شمال افریقا مثل مراکش، حبشه نجاشی، سودان، لیبی و سرزمین تاریخی یهودا، داود، یعقوب، موسی که سرزمین مهد تمدن بشری است، توانسته زبان عربی را به آن سرزمینها تحمیل کند. همانطوریکه در بالا اشاره شد، اگر مبداء ورود ترکان را در خطه آذربایجان، ترکیه فعلی و آن نواحی پیرامون را از قرن یازده بدانیم، یعنی از زمان هجوم سلجوقیان تا پایان دوران قاجاریه یعنی ابتدای قرن بیستم، ترکان در مجموع نهصد سال بر آن نواحی حاکم بودند در حالی که کل حاکمیت عربها در سراسر ایران حدود ششصد سال بوده است که دویست سال آن همراه ترکان بوده است. حال برای اینکه نشان داده شود که مردم آن نواحی، قبل از هجوم ترکان به لهجه آذری و یا زبان پهلوی- آذری صحبت می کردند، سری به تاریخ می زنیم تا ببینیم اقوام ما در آن نواحی چگونه صحبت می کردند. برای این کار هماطور که در بالا اشاره کردم از کتاب محققانه دکتر عنایت الله رضا وام می گیرم. 1- ناصر خسرو علوی قبادیانی در سفری که به تبریز داشت ( قرن 438 هجری ) می گوید « قطران تبریزی را دیدم. شعری نیک می گفت، اما زبان فارسی نیکو نمی داشت، پیش من آمد، دیوان منجیک و دیوان دقیقی بیاورد و پیش من بخواند و هر معنی که اورا مشکل بود از من پرسید، با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود برمن خواند». ملاحظه می کنیم که قطران تبریزی در قرن یازده بزبان فارسی شعر می گفته است و طبیعی است نمی توانسته مثل ناصرخسرو به زبان فارسی شعر بگوید. چون قطران به زبان و لهجه پهلوی- آذری صحبت می کرده، در حالی که زبان ناصر خسرو دری بوده است. 2- حمدالله مستوفی که در سده های هفتم و هشتم هجری برابر با قرن سیزدهم و چهاردهم می زیسته، در رابطه با زبان مردم مراغه از شهرهای استان آذربایجان غربی چنین می گوید « زبانشان مغیر است، یعنی پهلوی دگرگون یافته است ». 3- همام تبریزی شاعر شهیر آذربایجان که در قرن دوازده و سیزده میزیسته است، شعرهایی به زبان پهلوی- آذری دارد که نمونه هایی از آن آورده می شود.

وهار و ول و دیم یار خوش بی روی یاران مه ول بی مه وهاران

ترجمه بهار و گل با روی یار خوش است بی یاران نه گل باشد و نه بهاران

یا به مهرت هم بشی خوش گیانم از دست لوانت لاو جمن دیل و گیان بست

ترجمه به مهر تو جانم نیز از دست رفت فریب لبان تو از من دل و جان ببرد

فراموش نکنیم که آذربایجان میان دو استان شمالی کشور ایران بنامهای استان گیلان و استان کردستان محاط است و طبیعی است که از لهجه ها و گویش های یکدیگر تاثیر بپذیرند. مثلأ در شعر بالا در بیت اول واژه « دیم» بسیار جلب نظر می کند. این واژه در گویش گیلکی به معنای «چهره»، «روی» و «صورت» است. ویا در بیت دوّم واژه «گیان» در خور توجه است، هنوز در گویش کردی واژه جان به صورت « گیان » تلفظ می شود. 4- عزالدین عادل بن یوسف تبریزی که در قرون چهارده و پانزده می زیسته است، شعرهایی به گویش پهلوی- آذری دارد که نمونه آن چنین است.

سحرگاهان که دیلم تاوه گیری جه آهم هفت چرخ آلاوه گیری

ترجمه: سحرگاهان که دلم می گیرد از آهم هفت چرخ الو و آتش می گیرد

همانطوری که ملاحظه می کنیم در اشعار بالا کمترین اثری از واژه ترکی دیده نمی شود بلکه به واژه های دلپذیری برخورد می کنیم که هنوز در زبان فارسی مورد استفاده قرار می گیرد، مثل « آلاوه » که در گویش های عامیانه فارسی یعنی الو یا شعله و یا شراره های آتش است. وبه گویش خودمان در لنگرود کراراً مورد استفاده قرار می گیرد. بویژه موقعی که سیب زمینی را تازه برداشت می کنند، خوردن پخته آن لطف دلپذیری دارد، یعنی زمانی که سیب زمینی را پس از پست کندن لای دندان می گذاریم و آنرا دو نیم می کنیم، بخاری از جان سیب زمینی خارج می شود که گرمای آن در داخل دهان و تا درون حلق نفوذ می کند ودر بیرون دهان گرمایش را به لب و دماغ و صورت می فشاند، و اوج لذّت خوردن آن موقعی است که با ترانه و یا شعار دل انگیز فروشنده سیب زمینی هماهنگ شود که جارمی زند و هوار می کشد « الو کُنه سیب زمینی گرما گرمه سیب زمینی »، و چه شیرین منظریست که معشوق از راه رسد و عاشق دلباخته را در حال خوردن سیب زمینی ببیند. این را گفتم که از خشکی مطلب مورد بحث بکاهم و یک همنشینی میان گویشهای اقوام مختلف ایران ایجاد کنم. حال با این توضیحات می خواستم روشن گردانم که نام گذاشتن بر غائله استالین ساخته پیشه وری تحت عنوان « حکومت ملّی » توهین به تاریخ است و هم چنین توهین به یکپارچگی ایران در کلّیت خود. و همانطور که در بالا اشاره کرده ام، ایران کشوری است واحد که از اقوام مختلف با لهجه ها، زبان ها و حتی فرهنگ های گوناکون تشکیل شده است و در واقع یک ملت با موزائیک های رنگا رنگ، اما متقارن است. به عبارت دیگر حذف و یا برداشتن رنگی از تابلوی نقاّشی ایران، تقارن آن را به هم می ریزد و هارمونی دلنوازو چشم خوش گوار را از چشم دل و جان تاریخ بر می گیرد. با جان و دل در اینجا فریاد می زنم، چنین مباد و چنین روزی ناید و عقیم باد چنین ایده و خواستی!

a_panahan@yahoo.de

(1) این مقاله زمانی نوشته شده بود که هنوز کتاب آقای » جمیل حسنلی » منتشر نشده بود. امروز اما هموطنانم می توانند با رجوع کردن به این کتاب به حقایق و درستی این مقاله پی ببرند.

نویسنده: احمد پناهنده

Advertisements

فرستادن دیدگاه

Required fields are marked *

*
*

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: