جشن ِ آتش ِ سوری شاد باد


دکتر احمد پناهنده

در آغاز ِ این جُستار مایل هستم ترانه ی بی همتای گل ِ پامچال را به همه ی عاشقان فرهنگ ایرانزمین و بویژه گیلان عزیزم تقدیم کنم.

پس با هم این ترانه ی زیبا و دل انگیز را در جان و دل عاشقانه فرو می دهیم و سپس جُستار سوری را در لذتی کامروا در خود عشق افشان به جشن می نشینیم و سپس پروانه وار از روی شراره های آتش پرواز رهایی می کنیم.

***

از سی و یک جشن سالیانه که نیاکان ما در هفتاد و سه روز برگزار می کردند، افزون بر سه جشن سده، آذرگان و اردیبهشتگان، جشن چهارشنبه سوری (1) است که به پاس و بزرگداشت آتش آن را گرامی می داشتند و جشن می گرفتند.

در میان این جشن ها که به مناسبت و گرامیداشت آتش برگزار می شد ومی شود، جشن چهارشنبه سوری به دلیل نزدیکی و گاهن همزمانی با جشن بزرگ و سالار ِ نوروز از و یژه گی، جنب و جوش و شور و شیدایی والایی برخوردار است. بطوری که در سراسر ِ پهن دشت ِ بی کرانسرای ِ ایرانزمین، در شب چهارشنبه سوری، فروغی از شراره های آتش، دل و جان ِ شب قیرگون را می درد و سرخی شفق گون را بر چهره شب می افروزد.

در این شب ِ نشاط و گرما بخش ِ شراره های ِ آتش، همواره فریاد شادی و شادمانی ِ پیر و جوان در جای جای ِ جامعه، آهنگی گوشنواز و رقص وُ پایکوبی ِ چشم نواز را در هیئت ِ کنسرتی به وسعت ایران چه در گذشته آواز می داده است و هم اکنون نیز فزون تر آواز می دهد.

شب چهارشنبه سوری شب ِ عاشقان دلباخته ای است که می توانند در این شب ِ بی همتای شادمانی، معشوق را به سیری دل و جان نظاره کنند و حتی در سرور وُ شادی ِ فضای ِ دلکش ِ دود ِ اسپند، دست یار را به قدر فرو نشاندن عطشی از عشق، بفشارند.

از دیر باز تا جایی که در خاطره ام ضبط و ثبت شده است، ما کودکان و نوجوانان ِ بی قرار ِ آن روزهای خوش وُ سرمست وُ آفتابی وُ شادمانی، هرساله برای استقبال از نوروز ِ جوان کننده ی طبیعت ِ سبز و دیده و دل، کودکانه و سپس جوانانه اما عاشقانه ابتدا به پیش باز » جشن سرخ ِ آتش » در آخرین شب ِ چهارشنبه ِ سال می رفتیم.

میدان شهر » لنگرود » ولوله ای از شادی و سرور ِ جمعیت در فضایی از یگانگی ِ بی همتا موج می زد.

دود ِ اسپند در شعاع نورانی لامپ و چراغ ِ زنبوری، حلقه ای از مستان شب را جار می زد و عطر دل انگیزش، مستی شب عاشقان را در تن ما فرو می داد.

دست فروشان، دانه های اسپند را همراه با براده چوب با الوانی از رنگها می آمیختند و آن را در طبق های جداگانه بر روی بستر گاری ِ دستی عرضه می کردند.

منقلی کوچک در مرکز گاریها ی دستی با زغال سرخ وُ بور، دانه های اسپند را در داغی جانش می ترکاند و عصاره معطرش را به ازدحام شب چهارشنبه سوری می پاشاند و عشق رنگین را به عاشقان فرهنگ ایرانی هدیه می داد.

سوزن وُ سنجاق وُ جوراب وُ روسری وُ دستمال وُ کفش وُ پیراهن بر روی هر بساطی جلوه ای از فراوانی و فزونی کالای زندگی را در دیده نوازش می کرد.

جار وُ هوار ِ دست فروشان ِ شب، با آوازی خوش و آهنگین، گوشها را نوازشی دلپذیر می داد.

حلقه های جمعیت از زن ومرد، دختر و پسر بر دورا دور ِ هر بساطی رونق آن را بر رخ می کشیدند.

جوانان اما در سودای دیگری بسر می بردند.

زیرا این شب، شب عاشقان بود.

شب دیدار ِ یار از رخ ِ دلدار و بوسه بر لب ِ تبدار بود.

شب گشایش نگاه ِ معشوق به عاشق و خنده ی عسلین و ناز و عشوه از هر دو دلدار بود.

منتظران، چنین شبی را با سرمستی، هر لحظه اش را غنیمتی، قیمتی می دانستند و با نوش، هوش را مدهوش اما شب را با شور و شیدایی، جلوه ای عاشقانه می بخشیدند.

دختران برای دیدن ِ یار، عیارترین پوشاک را بر تن می آراییدند و با خوشبوترین عطر ِ دل انگیز، خود را معطر می کردند و با آرایشی متین به عشق دیدار ِ یار با خواهر و یاد مادر از خانه، خروجی عاشقانه می زدند.

عاشق در انتظار دیدار ِ معشوق سرو مویش را آب شانه کرده ، در گوشه ای چشم به مسیری دوخته بود تا آمدن یار را در جان و دلش جشن بگیرد.

مادران می دانستند اما چشم فرو می بستند که دخترانشان به هوای دیدن یار، شب ِ بی قرار را به انتظار نشسته اند.

اما چه باک!

بگذار این شب ِ سرفراز و شادمان ِ سالانه را خوش باشند. زیرا مادران هم در این شب ِ عاشقان، شادمان بودند. و حسرت و محرومیت ِ جوانی خودشان را در عشق و دلدادگی دخترکان و پسرکان ِ شب ِ عاشق، جبران می کردند و به ثمره خودشان، جان و توان ِ سالار زیستن می دادند.

بچه های بازیگوش دور از غوغای جوانان ِ به بلوغ رسیده در فضایی از شیطنت، چادرهای دو زن را از پشت به هم سنجاق می کردند و در گوشه ای به تماشای ِ رسوایی ِ افتادن چادرهای زنان، به انتظار می نشستند و خنده های شکرین ِ کودکانه را که از دل و جانشان بر چهره شان ظاهر می شد، سر می دادند.

شهر در غوغای شادی ِ ازدحام غرق بود و شب را آرام و قرار نبود.

در کوچه ها و پس کوچه های خلوت ِ شهر، دلداده گان، فضای دلتنگی خلوتکدهء کوچه ها را با سرگذاشتن بر شانه های یکدیگر و نجواهای بی قراری و اشک عطش ِ عشق، روشنی عاشقانه می بخشیدند.

شب بیدار و آسمان با چراغک های چشمک زنش ماه را به مهمانی عاشقان سور ِ سوری دعوت کرده بود.

هوای دلپذیر ِ بهاری، گونه های شفق گون مستان شب را نوازشی فرح بخش و جانانه و جوان کننده می داد.

در غروب ِ آفتاب، جلوه های جشن ِ سوری با کوپه کردن خار و خاشاک و ساقه های خشک شده ی برنج در هفت تل جدا از هم با نام هفت امشاسپندان آغاز می شد.

آتش ِ کوپه ها در سراسر شهر، شب را از هویت ِ ظلمت گون ِ خویش تهی کرده بود و پرواز ِ پروانه وار ِ پیر و جوان از روی کوپه های آتش، جشن سوری را با آوای » سرخی تو از من، زردی من از تو » طنین افکنده بود.

همه جا آتش بود و شراره های آتش زبانه می کشید.

اهل دلان و شب زنده داران با نوشیدن خون ِ رگ ِ تاک چهره های خود را در همبستگی با آتش ِ سوری، آتش گون و ارغوان نقش می زدند.

عطر دل انگیز ماهی پلو از هر خانه ای فضای شب ِ سوری را معطر کرده بود و سبزیهای تازه روی سفره شب ِ چهارشنبه سوری باغچه سبز را در کنار سفره دامن گستر کرده بود.

در هر خانه ای، شادی و سرور موج می زد و کودکان هدیه خود را از پدر و مادر در ازدحام شادمانی خانواده، دریافت می کردند.

جوانان عاشق پس از بدرقه یار به خانه و کاشانه شان، شیطنت نیمه شب چهارشنبه سوری را آغاز می کردند. و وقتی که شهر پس از یک جشن ِ شادمانی بخش ِ طولانی، به خواب می رفت. جوانان ِ شیطان، شیرین کاریهای خود را آغاز می کردند. مثلاً برای بیدارکردن خفتگان شب، نخی سیاه به زنگ ِ دروازهء خانه ای می بستند و چند متر دورتر در گوشه ای در کمین می نشستند و با کشیدن نخ که به زنگ وصل بود، زنگ خانه را بطور مداوم به صدا در می آورند تا صاحب خانه از خواب بیدار شود. و همینکه صاحبخانه پس از بیداری، در ِ خانه را باز می کرد، کسی را نمی یافت. اما جوانان برای اذیت کردن او، در بیخ گوشش زنگ را مجددن به صدا در می آوردند. گاهن آنچنان ترسی بر این صاحب خانه ها مستولی می شد که پا به فرار می گذاشتند. اما آنانیکه قدری باهوش تر بودند به آهستگی دست را روی زنگ می گذاشتند و نخ را می گرفتند و به مبداً هدایت کننده این شوخی بی مزه اما در عین حال با مزه و خاطره انگیز، آهسته آهسته در تاریکی شب راه می افتادند. اما همینکه به نزدیکی ما جوانان می رسیدند، ما با صدایی دلخراش، همگی از کمین بیرون می آمدیم که سبب می شد آن مرد درجا میخ کوب شود و یا پا به فرار بگذارد.

البته مراسم این شب در جای جای جامعه زیاد و متنوع است و تاکنون بوسیله عاشقان سنن ایرانی در این باره قلم زده شد و این قلم برای طولانی تر نشدن مطلب از آنها صرف نظر کرده است.

***

باور کنید وقتی که این سطور را می نویسم، خود را درشب چهار شنبه سوری سالهای پر شور و شر ِ جوانی ام احساس می کنم و آن لحظات شیرین زنده گانی را که با رسوایی و شیدایی همراه بوده است،در جلوی دیده گانم که چون فیلمی برروی پرده سینما به نمایش در می آید، می بینم و احساس می کنم، آنجا هستم. و چه خوشحالم که آنجا هستم و در روزهای آفتابی ِ جوانی ام بسر می برم و دنیا را زیر نگین جوانیم دارم.

اما افسوس که قدر نشناختیم و با لگد جهالت، هر آنچه را که داشتیم، جفتک انداختیم و بر سرمان خراب و آوار کردیم و جامه سیاه پوشیدیم و فرهنگ عزا و ناله و مرگ و سینه زنی و قمه زنی را به استقبال شتافتیم.

آری:

ما قدر نشناختیم

ما ناسپاسانه دستاوردهای ملی و میهنی مان را با لگد جهالت کوبیدیم

ما بر روشنایی و سپیده سحر تاختیم و شب را به استقبال شتافتیم

ما زیبایی و رعنایی را در چنگال دریدیم و کهنه پرستی و زشتی و نکبت را بی صبرانه به انتظار نشستیم

ما چهرهای شادمان و آفتاب گون را به نفرت آمیختیم و عبوس سالاری و افسردگی مذمن را سلام کردیم

ما قدر و اندازه نشناختیم،

با دیو جماران ساختیم

بر خود تاختیم

هر آنچه داشتیم، باختیم

و افسار گسیخته به سوی مرگ شتافتیم

آه

ما قدر نشناختیم

ما قدر نشناختیم

در پایان مایل هستم شما را به گیلان ِ جانم ببرم و ببینیم که مردم ساده دل شهر لنگرود این جش آتش ِ شادمان را چگونه بر گزار می کردند و به چه رسوماتی باور داشتند.

کول کوله چار شمبه **
در آخرین سه شنبه شب سال ِ کهنه، مردم شهر لنگرود هیجان بیشتری پیدا می کنند. پیر و جوان، زن و مرد، در کوچه ها و محله ها وحتی خیابانها ساقه های خشک شده برنج ( کولوش )، همچنین چوب های نازک ِ خشک شده و کئونه جارو ( جاروی کهنه ) را آتش می زنند و بَل بَل َ آتیش ( آتش ِ شعله ور ) روشن می کنند و از روی آن می پرند و می خوانند:

کول کوله چارشمبه بَدَر

سال بَدَر ( کهنه سال بیرون! )

ماه بَدَر ( ماه بیرون! )

سینزه بَدَر ( سیزده بیرون! نحوست بیرون! )

بعد از آتش افروزی و پریدن از رو آنها به کارهای زیر می پردازند:

* حتمأ یک چیز نو می خرند

* ( ساتور تخته ) تخته ساتور را ( تخته ای که سبزی و پیاز را با ساتور بر روی آن خُرد می کنند ) حتمأ به صدا در می آورند زیرا معتقد هستند که شگون دارد.

* صبح زود ِ بعد از آئین کول کوله چهارشنبه بدر، زنهای خانه دار، اطاق ها را با جاروی تازه ای تمیز می کنند. آت آشغالها را در بیرون اطاق گرد می آورند و روی ِ لت پاره ( تکه ای از تخته ) یا بَشکَسَه گَمج ( دیگ سفالین ِشکسته ) می ریزند و آن را کنار » راشی » ( گذرگاه ) می گذارند و پشت ِ سر خود را نگاه نمی کنند و به خانه باز می گردند.

به هنگام بردن آشغال به خارج از خانه، کسی نباید آنها را ببیند زیرا عقیده دارند که این کار شگون و میمنت دارد.

* در روز چهارشنبه سوری هیچکس به خانه کسی مهمانی نمی رود.

* برای شام، تره ( نوعی خورشت از انواع سبزی های کوبیده شده با تخم مرغ که در تابه سرخ می کنند) آماده می کنند.

* انواع ماهی ( دودی، شور، سفید، کولی ( نوعی ماهی کوچولو )) را روی سفره می آرایند.

* دختران ِ دم ِ بخت را با جارو از خانه بیرون می کنند و بعد یکی از بستگان میانجیگری می کند و او را به خانه می آورد تا در سال ِ جدید شوهر پیدا کند.

* سوخته های هر چیزی را که آتش می زنند و از روی آن می پرند، زیر درختان می ریزند.

* بعصی از زنها به چاه دباغ خانه می رفتند و از پسر نابالغی می خواستند که بند تنبان شان را بگشاید تا در سال جدید بختشان باز شود.

* بعضی ها به فالگوش اعتقاد داشتند. مثلأ در همه شبهای چهارشنبه، خصوصأ شب چهارشنبه سوری، برای برآورده شدن خواستشان، نیت می کنند.

برای این کار پارچه ای به عرض دو تا سه و به طول بیست تا بیست و پنج سانتیمتر ( آب ندیده ) و دوک ِ کج ریسی ( نوعی ابریشم ِ مخصوص ِ چادرشب بافی ) را برمی دارند. دوک را وسط پارچه می گذارند و دو سر پارچه را با یک دست می گیرند و می کشند و با دست دیگر، محل ِ تا شده را به دور ِ دوک می پیچند و در گوشه ایوان می گذارند وخود در اطاق می نشینند. پس از نیم ساعتی، دوک را برمیدارند و دوسر پارچه را می گیرند و باز می کنند.

اگر دوک، خارج از پارچه قرار گیرد نیت برآورده می شود ولی اگر دوک در داخل دوسر پارچه قرار گیرد، نیت باطل است.

چهارشنبه سوری همه شما شادمان و آتش افشان باد

** برگرفته از کتاب ِ آئین ها و باورداشتهای ِ گیل و دیلم اثر زنده یاد، عزیز ِ جان محمود پاینده لنگرودی

(1) در زمان نیاکان باستانی ما جشنی با نام چهارشنبه سوری وجود نداشت. اما جشن سوری چرا

زیرا در سالشمار نیاکانمان سال به 12 ماه سی روزه تقسیم می شده است و هر روز از ماه نامی داشت.

به معنای دیگر هفته ای وجود نداشت تا روزی بنام چهارشنبه داشته باشد.

تقسیم شدن ماه به هفته ها از بعد از حمله ی تازیان در در سالشمار ما مرسوم شد و چون روز چهارشنبه از نظر تازیان نحس و شوم بود، ایرانیان برای زنده نگاه داشتن جشن آتش در پنج روز آخر سال، در شه شنبه شب آخر سل آتش می افروختند تا هم جشن آتش را پاس بدارند و هم به تازیان بگویند که ما با آتش این نحسی و نحوست و بد یمنی را می سوزانیم و شادابی و شادی و سرور را در جای جای ایران می باریم.

و از این تاریخ است که نام چهارشنبه با جشن سوری ِ نیاکانمان گره خورده است.

http://www.apanahan.blogspot.com

a_panahan@yahoo.de

Advertisements

فرستادن دیدگاه

Required fields are marked *

*
*

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: