تخم دو زرده ی مصدق السلطنه


تخم دو زرده ی مصدق السلطنه

همیشه می پنداشتم که یاغی گری و سر پیچی ِ مصدق از فرمان پادشاه ایران مبنی بر عزلش از نخست وزیری در غیایب مجلس در 25 امرداد 1332 و ایجاد بحران تکان دهنده ای که می رفت ایران را در دهان خرس قطبی ببلعاند، اشتباه بزرگ مصدق بوده است.
اما هرگز در این چند ساله ی ویرانی ایران توسط حکومت اسلامی و حمایت بی دریغ حامیان مصدق در کنار رنگارنگی ِ طیف چپ، به این اندیشه نمی کردم و یا ذهنم را به آن مشغول نمی داشتم که مصدق به ارتجاعی ترین بخش روحانیت که آشکارا با هر گونه آزادی زنان در انتخاب کردن و انتخاب شدن و اصلاحات ارضی مخالفت کرده و فاجعه و غائله ی 15 خرداد سال 1342 را آفریده بودند، کمک مالی برای بزک کردن ترویسیم فلسطینی تحت عنوان کمک به چاپ و نشر کتاب ضد ایرانی فلسطین بکند تا آخوندها به رایگان آن را در اختیار همریشان و هم کیشان و و به نوعی میان جانبداران ِ ناسیونالیسم عربی که ناصر سردمدارش بود، پخش کنند.
همان ناصری که اظهار لحیه کرده بود که خوزستان ایران، عربستان است.
همان ناصری که برای بلعیدن خاک و آب ِ ایران برای اولین بار خلیج همیشه پارس را » خلیج عربی » زوزه کشید.
همان ناصری که پس از تشکیل کشور اسرائیل احمد شقیری را پرورش داد و در راس یک سازمان تروریستی بنام ساف ( سازمان آزادیبخش فلسطین ) گماشت تا اسرائیلیها را در دریا غرق کند.
اما چون در جنگ شش روزه همراه با سوریه و عراق و اردن و همین سازمان تروریستی ساف نتوانست اسرائیلیها را در دریا بریزد گوش احمد شقیری را گرفت، از قدرت پایین کشید و عرفات را جای آن نشاند تا این عمل ضد انسانی و ضد بشری نابودی ِ یهودیان را انجام دهد که تا امروز هم خونریزی در آن منطقه ی پر بلا ادامه دارد.
و این کتاب درست در همان زمان در آن هیاهوی ِ ضد اسرائیلی و به شکلی ضد ایرانی توسط اکرم زعیتر که بعدن سفیر اردن در ایران شد، نوشته شد که چیزی جزء شرح و احوالات سازمان تروریستی ِ الفتح و سایر سازمانهای از این دست نبود که در آن روزگار ِ داغی ِ جنگ سرد بوسیله ناصر علم شده بود تا بتوانند زندگی را پودر کنند.
فراموش نکنیم ناصر وقتی که در سال 1954 در مصر به قدرت رسید برای توسعه و نفوذ خود به کشورهای مجاور اعراب، پان عربیسم را تبلیغ کرد و در این راستا با زوزه های ضد اسرائیلی، گستاخی را به آنجا کشاند که خلیج همیشه پارس را » خلیج عربی » بنامد و در کنارش آرزو داشت خوزستان ایران را به عربستان ملعق کند.
یعنی با این عمل ضد ایران و ایرانی به زبانی به ایران و ایرانیان اعلان جنگ داده بود.
در همین دوران است که پادشاه ایران برای برون رفت از جامعه ی کهنه ی ارباب رعیتی شش اصل انقلاب سپید را اعلام می کند و می روند تا جامعه ی ایران را با شتابی بی مانند از باتلاق عقب گرایی بیرون بیاورند.
و با به رسمیت شناختن حق رای برای بانوان، پای زنان را در همه ی عرصه های اجتماعی باز کنند.
یا با تقسیم اراضی خانها و مالکین بزرگ بین دهاقین، آنان را از ستم سالیان ارباب برهانند و خود محصول خویش را به خانه ببرند.
و کارگران را در سهام کارخانه جات شریک کردند تا برای خود و فرزندانشان پس از سالها کار، آینده ای اندوخته کنند.
سپاه دانش را به دورترین نقاط کشور فرستادند تا روستاییان محروم از خواندن و نوشتن را با نور دانش و سواد آشنا کنند.
سپاه بهداشت را برای حفظ هر بیشتر سلامتی و آشنا کردن هموطنان ِ محروم از بهداشت را در جای جای سرزمین ایران فرستادند.
در فضای چنین حرکت غرور آفرینی بودیم که خمینی واپسگرا در راس روحانیت مرتجع با خیل خرافات باوران و سُفله شدگان، کفن پوشان و بر سر کوبان به خیابانها ریختند و فریاد و اسلاما سر دادند.
که چرا به زنان آزادی انتخاب شدن و انتخاب کردن داده شد؟
چرا زمین های اربابان و بزرگ عمامه داران مرتجع بین دهاقین تقسیم گردید؟
چرا سپاه دانش به روستا ها فرستاده شد تا مردم به علم و معرفت آشنا بشوند و از خرافات و جهل فاصله بگیرند؟
و چرا . . .؟
15 خرداد سال 1342 اوج این حرکت واپسگرایانه ی ضد ِ ایران وُ ایرانی و آن غائله ی ننگین خرافات پروری و ضد حقوق زنان و کشاورزان ایران بوده است.
در همین زمان است که ناصر می خواهد ابتدا اسرائیلی ها را در دریا بریزد و سپس هر جا که مردمی به زبان عربی صحبت می کنند، خاک و آبشان را به کشورهای عربی ملعق کنند.
و چنین بود که در آن هیاهوی ضد اسرایئلی و ضد ایرانی، خلیج همیشه پارس را » خلیج عربی » عرعر کرد.
کتاب اکرم زعیتر در همین زمان یعنی قبل از جنگ شش روزه و در دوران ِ شکوهمند ِ پرواز وار ایران بسوی سازندگی، رفاه و پیشرفت نوشته می شود که خمینی به عراق تبعید شده است.
و در همین زمان است که رفسنجانی و خامنه ای و آخوندهای هم اکنون در قدرت و شاگردان سینه چاک خمینی در حال توطئه بودند.
و طبق گفته ی خودشان در پنهان سعی می کردند ایران را نا امن کنند و مردم را از سازندگی و پیشرفت بترسانند. زیرا پیشرفت ایران به سمت سازندگی و رفاه و آگاهی را در مرگ اسلام سُفله پرور خودشان می دیدند.
ترجمه کتاب اکرم زعیتر و پخش رایگان آن به دست همریشان و هم کیشان در واقع همسویی با ناصریسم در مصر علیه ایران و دوستان ایران در منطقه ی پر آشوب خاورمیانه بود.
همین کتاب بود که تروریست های وطنی را با ترور و چگونگی آموزش ترور برای نا امن کردن کشور ایران آشنا کرد که پس از آن فوج فوج برای یاد گیری و گرفتن اسلحه از تروریست های فلسطینی به اردن و سوریه و لبنان می رفتند و با نارنجک و اسلحه ی آدمکشی به ایران بر می گشتند تا ایرانی بکشند و سپس خود در این نزاع خون آلود پودر شوند.
فکر نکنید دشمن هویت ایرانی و پیشرفت و سرفرازی ایران فقط آخوندها از جنس خمینی و رفسنجانی و خامنه ای و . . . نیروهای جهان وطنی از قبیل سازمان مجاهدین و کمونیست های رنگارنگ بودند، خیر.
در این مخالفت دشمن خویانه افرادی که زمانی مستوفی خراسان، والی فارس، وزیر خارجه، نماینده مجلس شورای ملی و نخست وزیز بوده اند- هم – دست داشتند و پنهانی برای ویرانی و نا امن کردن ایران و به اسارت کشیدن ایرانی از هیچ کوششی دریغ نکردند.
آری درست فهمیدید یکی از این افراد که به غلط بت یک سری افراد ِ به ظاهر ملی گرا اما در باطن ضد ایران و هویت ایرانی شده است، مصدق السلطنه بود.
او در دوران کهولت و چند قدمی مرگ در باغ مصفای به غارت گرفته شده ی خویشان قاجار خود در احمد آباد و پول های اندوخته کرده از چهار حقوق ِ همزمان از بودجه دولت های قاجار و سایر ثروت های باد آورده از دهان و سفره ی ملت ایران در مخالفت با دودمان پهلوی بویژه محمد رضا شاه با دشمن ترین دشمنان ایران بعد از ساسانیان هم کاسه شد و برای نا امن کردن کشور و بر هم زدن شیرازه ی مملکت به چاپ کتابی کمک کرد که جزء تروریسیم و آدمکشی از آن بهره ای به انسان ِ ایرانی نرسید و عاقبت همین رجالگان حاکم با کمک مصدق السلطنه ها و سپس سنجابی ها از تاریک خانه ی تاریخ بیرون کشیده شدند و بر گرده ی ملتی بزرگ و با فرهنگ بی همتا سوار شدند.
آری آن زمان که شخص ِ شخیص شان در قدرت بود با کاشانی مماشات می کرد و بر وزیر کشی و آدمکشی های فدائیان اسلام چشم فرو می بست و قاتلین ِ پایوران نظام پادشاهی را با همیاری کاشانی از کیفر قانونی تبرئه و آزاد می کرد و لطفی ها و بازرگانها را در مصدر کارهای بزرگی چون وزارت دادگستری و معاونت وزیر بالا می کشید و وقتی هم که از کار بر کنار شده بود به ارتجاعی ترین بخش روحانیت کمک های مالی در جهت سقوط نظام پادشاهی می کرد.
می گویید نه؟
می گویم به تاریخ رجوع کنید و این هم گواهی تاریخ:

جبهه ملي در آزادسازي خليل طهماسبي قاتل حاجعلی رزم آرا نخست وزیر که مورد نفرت مصدق و کاشانی بود از هيچ كوششي دريغ نورزيد و در شانزدهم امرداد 1331 با طرح ماده واحده اي به قيد سه فوريت! در مجلس خواستار آزادي قاتل رزم آرا از زندان شد. برطبق اين ماده واحده‌ «چون جنايت حاجيعلي رزم آرا و حمايت او از جانب اجانب بر ملت ايران ثابت است، بر فرض آنكه قاتل او استاد خليل طهماسبي باشد از نظر ملت ايران بيگناه و تبرئه شناخته ميشود. همچنين كاشاني در مصاحبه اي با روزنامه «ديلي اكسپرس» چاپ لندن علناً از قتل رزم آرا حمايت و عنوان داشت: » اين عمل به نفع ملت ايران بود و اين گلوله و ضربه عاليقدرترين و مفيدترين ضربه اي بود كه به پيكر استعمار و دشمنان ملت ايران وارد آمد… قاتل رزم آرا بايد آزاد شود. زيرا اين اقدام در راه خدمت به ملت ايران و برادران مسلمان عملي شده است… خليل طهماسبي مجري اراده قاطبه ملت ايران است و این در حالی است که مصدق نخست وزیر و کاشانی رئیس مجلس شورای ملی است.

بیهوده نیست که رهروان و سینه چاکان مصدق السلطنه چهار نعل برای ویرانی ایران حتی دوست و همرزم و هم جبهه ی خودشان را که آمده بود قدمی هرچند سست در راه ایران برای رهایی از بحران بردارد، رها کردند و به سوی درخت سیب شتافتند و بوسه ای مریدانه بر پشت دستهای ابولارتجاع تاریخ ایران زدند تا با یاری او ایران را به این روز سیاه بکشانند.
بی گفتگو این نوشته را سودای این نیست که فقط چنین کمکی را افشا کند بلکه چنین می پندارد که نفس چنین حرکتی بر ضد امنیت ملی و خویشاوندی با دشمنان ایران و ایرانی بوده است.
به عبارت دیگر نه مصدق عابر پیاده بود که بخواهیم عملکرد او را چون عابرین پیاده مورد سنجش قرار دهیم و نه آخوندهای مرتجع مخالفین معمولی نطام پادشاهی بودند.
حقانیت این نگاه زمانی بیشتر روشن می شود و جلوه می کند که دشمنی بی انعطاف مصدق را با دودمان پهلوی فهم کنیم.
معنی اش این است که کینه ای که او در دل سینه زنانش کاشت به حدی بود که سنجابی ها و فروهر ها را پرورش داد تا برای زمین زدن نظام پادشاهی با حوزه همبستر شوند.
مبشری ها را پرورش داد تا در راس وزارت دادگستری بعد از » انقلاب شکوهمند اسلامی » تمامی دستاوردهای رها کننده ی زنان از قل و زنجیر ِ مرد سالاران و عمله های ارتجاع را به یک باره دود کند و آنان را دوباره به عصر چادر و چاقچور و کنیزی و ارضای شهوانی مردان پایین بکشد.
و سینه زنان کربلای 28 امرداد را پرورش داد تا چون خرافات سالاران هر باره چهره و تن خود را گِل مالی کنند و اندر مصبیت عاشورای 28 امرداد بر سر و سینه شان بکوبند و با همین آخوندها همکاسه شوند.
آیا با این عملکرد مصدق حق داریم برای ثبت در تاریخ بنویسیم که مصدق تخم دو زرده گذاشت؟

اکنون قسمتی از مصاحبه ی رفسنجانی را در این باره بخوانید.
به نقل از سایت دیدگاه

» از ابتدا تا به امروزمواضع شما نسبت به فلسطین بسیار ثابت و راسخ بوده و یکی از آرزوهایی که جناب‌عالی همیشه مطرح کرده‌اید، همگرایی کشورهای جهان اسلام بوده‌است. گمان می‌کنم نقطه ابتدایی این ماجرا ترجمه کتاب سرگذشت فلسطین باشد .می‌خواستم بدانم آیا جناب‌عالی با نویسنده آن کتاب ارتباطی داشته‌اید؟ اصلاً در دوران مبارزه به کشورهای عربی رفت و آمد و ارتباطی داشتید که تا به امروز ادامه یافته باشد؟
آن موقع مصر یک رادیو بسیار قوی داشت. ما می‌گفتیم که مصر با رادیوی خودش دنیای عرب را احیا کرده‌است. تحت تأثیر بحثهای عربی بودیم. علاوه بر این با نوشته‌ افرادی مثل سید قطب، اقبال لاهوری و کسان دیگری که در پاکستان بودند، همیشه ارتباط داشتیم. از این طریق با دنیای عرب و اسلام – نه با دولتهای آنها- کم و بیش آشنا شده‌ بودیم و از مسائل آنها اطلاع داشتیم. مسئله فلسطین در ایران خیلی کم‌رونق بود. زمانی که مکتب تشیع را منتشر می‌کردیم، بنا شد مقاله‌ای در مورد فلسطین بنویسم. این ماجرا مربوط به قبل از آشنایی با این کتاب است. تحقیق کردم و منابع عربی و فارسی را خواندم. در ایران فقط یک کتاب پیدا کردم‌ (خطر جهود) که نوشته مرحوم سعیدی بود. سعیدی یکی از نویسند‌گان خوب دوره قبل بود.
در ضمن جستجوی منابع برای نوشتن مقاله، فرزند آیت‌الله کمره‌ای -ناصر کمره‌ای- که الان امام جماعت مسجد و استاد دانشگاه است، گفت: «اکرم زعیتر کتابی به پدر من داده‌است که کتاب خوبی است.» من خواهش کردم آن کتاب را برای من آورد. دیدم با آنچه در این کتاب آمده، خیلی فاصله داریم.
بعد از اتمام مقاله، به فکر ترجمه کتاب افتادم. همان موقع با اعزام به سربازی مواجه شدم. دو ماه سرباز بودم و بعد فراری شدم. در دوران متواری بودند، به روستای خودمان بهرمان، نوق رفتم. در آنجا، در بین مردم سخنرانی می‌کردم و وضع خوبی داشتم. درآنجا به خاطر وضع خانوادگی، سوابق و کمکهای پدرمان مأموران با علم به فراری بودن، متعرض من نمی‌شدند. تابستان را آنجا ماندم.
برای ترجمه کتاب فقط کتاب المنجد را با خودم برده ‌بودم و در آنجا کتاب را ترجمه کردم. برای ترجمه نمی‌شد همه چیز را از روی المنجد فهمید. قسمتهای باقی‌مانده را در تهران تکمیل کردم.
بعد از خواندن و ترجمه آن کتاب، کارشناس مسائل فلسطین شدم و اطلاعات زیادی از تاریخ و وضع موجود فلسطین و نقش دولتها دریافتم. از آن به بعد نقش منفی و یا بی‌تفاوتی دولتهای عربی درمسئله فلسطین و اشکالاتشان را خوب فهمیدم. مسئله فلسطین وجود مرا دگرگون کرد. مؤلف آن کتاب در آن زمان سفیر اردن در ایران بود. او هم می‌دید که بی‌خبری در مسائل فلسطین در ایران زیاد است و به خاطر ترجمه کتاب بسیار ممنون شد.
برای ترجمه کتاب چیزی جز اجازه از او درخواست نکردم. بعد از اینکه کتاب ترجمه شد، در کشور خیلی مورد توجه قرار گرفت. او هم از اتحادیه عرب بودجه‌ای گرفت و ۲۰۰۰ جلد از این کتابها را خرید که کمک بزرگی بود، تعدادی از این کتابها را پخش کرد و تعدادی را رایگان در اختیار ما قرار داد که کمک خوبی به ما شد. برای اهداء به طلبه‌ها و دانشجویان و کتابخانه‌ ها دکتر مصدق هم که در احمدآباد حبس خانگی بود توسط آقای حاج شیخ مصطفی رهنما پولی فرستاد که کتابها را رایگان منتشر کند.».

احمد پناهنده

Advertisements

فرستادن دیدگاه

Required fields are marked *

*
*

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: