قربانی


قربانی

به چشم دیدم
گوسپندانی را
که به زور می کشیدند
سویی
عجبا
گوسپندان را
میل رفتن نبود
اما شلاق بیرحم
تازیانه می زد
بر تن و جانشان
پس
چاره ای نبود
و ناخواسته
سم را زمین می کشیدند
و کشان کشان کشیده می شدند
بر خاک ِ مرگ ِ زیر پایشان
طولی نکشید
که به ناگه دیدند
خون است
که از گلوی همقطارانشان می جهد
و میدان را خون جاری شده است
گوسپندان
با نگاه محزون به سرنوشت خویش
که هیچ نمی دانستند
می نگریستند
و با خود نجوا می کردند
اه
ای آدمها
کجا می برید ما را
چرا می کشید اینچنین پر غضب و بی رحم همقطاران ِ ما را؟
در همین گفتگو بودند
که بیرحم دلی
دستی کشید
شاخش را
و بیرحمانه تر
خاک کرد پیکرش را
مجال ِ بع بع نبود
تا فریاد زند
که جانم عزیز است
و ندرید گلویم را
چنین پر شقاوت
هنوز بع بعش در نیانده بود
که کارد
گردنش را برید
خون بود وُ
دست و پا زدن
و دوباره
گوسپند دیگری
کشان کشان
به قتلگاه برده شد
و دریغا
که این شد سنت
و جشن می گیرند هرسال
و خون می ریزند
بی هیچ درنگ
و شادی می کنند
بر بستری از خون و خونریزی

احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )

Advertisements

فرستادن دیدگاه

Required fields are marked *

*
*

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: