17 دی روز ِ رهایی ِ خورشید زیبایی از اسارت ِ دیو سیاهی


 

 

17 دی روز ِ رهایی ِ خورشید زیبایی از اسارت ِ دیو سیاهی

تی چا د َره، ویگیر، هوا بَدی تَه (1) ( چادرت را بردار و سر وُ تنت را با هوای تازه نفس بکش)
تی مو، بیرون فوکون، صفا بَدی تَه ( موهایت را چون آبشار بر شانه ات افشان کن و صفایی به سر و چهره ات بده)

چِقدر، حیفه، تی قِشِنگی، بِه بون، بند ( حیف نیست که زیبایی ِ تو در پشت ِ چادر و چاقچور در بند و اسیر باشد)
نازوک، پیرهن دکون، نَما بَدی ته ( لباس ِ لطیف بر تن کن و لطافت وزیبایی خود را در چشمان طبیعت آینه بکار)

اگر تا دیروز فهم کردن ِ حرکتی که به رهانیدن ِ زن، از بند ِ روبند ِ بنده ساز، بغرنج و بسا مشکل بود، امروز اما زنان ِ ما بیش از هر زمان و هر جهانی، آن حرکت ِ غرور آفرین ِ مرد ِ قرن ِ بیستم ِ ایران را آه می کشند و روز های ِ آفتابی ِ مادران و گذشته شان را حسرت ِ مطبوع در این زمانه ی جور و ستم، بر خود و در جان ِ خود فرو می دمند.
مردان هم اگر ذره ای انصاف و صداقت، درونشان را قلقلکی به هوشیاری بیدار کند، به آن روزان ِ شاداب ِ روشن ِ دیروز، درود می فرستند و امروز ِ رنجبار و دل آزار را ملامت می کنند.
اگر چنان باشد و چنین شود که هم زنان و هم مردان، آن دوران را آه بکشند، حتی اگر این آه در درونشان باشد به پاس ِ قدر نشناختن ِ آنچه که داشتند و بی دریغ در سبد آخوندها ریختند تا خودشان را به بند ِ بنده ساز گرفتار کنند و سپس آینده ی فرزندان شان را تیره و تار و سیاه رقم بزنند، یک عذر خواهی به تاریخ و نسل بعد از شورش ِ شوم ِ شرارت بار ِ سال ِ 57 بدهکار هستند.
اگر این شهامت ِ پذیرش ِ آن وارونه خواهی ها که ما را این چنین خوار و زمین گیر کرده است، در ما نجوشد که لبی به سخن تر کنیم و یا خود پیشقدم شویم که آن را برای نسل ِ حال و آینده گزارش کنیم، تاریخ و نسل ِ حال و آینده بر ما نخواهند بخشید.
جامعه در تمامیت خود تغییری بنیادین را می طلبید تا از فرو رفتن هر چه بیشتر در قعر بی خبری و نابودی از بودن ِ خود، بجهد.
کهنگی و ماندگی و مندرس ماندن در جهل و جنون ِ بی مایگی که نگاهی سر به درون ِ ژرفای ِ فنای ِ بودن داشت، جوانه ی نو و وسبزینه ی جوانی را می طلبید تا درونگاه عقب ماندگی را بترکاند و برگچه های ِ سبز ِ نو آوری را در چشمان ِ عاشقان ِ آب وُ آینه، بهار ِ رها شدن بیاغازد. و این چنین بود که آن مرد که رضا شاه در تاریخ تثبیت شد از خود آغاز کرد و ابتدا نیشتر ِ تیز ِ برّای ِ جراحی را به دمل ِ چرکین ِ جهل و جنون فرو خفته در جان و جهان ِ خود و خانواده اش فرو برد و تازه شد و سپس جامعه را تازه کرد تا تازه تر وُ تازه تر وُ تازه تر شوند.

اجازه بدهید در این جشن ِ رهایی ِ خورشید ِ زیبایی، برای درک کردن و شناخت هر چه پر مایه تر از رویداد ِ خجسته ای که 17 دی را در تاریخ تثبیت کرد، ابتدا شرح این ماجرا را به علی اصغر حکمت، کفیل وزارت ِ معارف ِ کابینه ی محمد علی فروغی » ذکا الملک » محول می کنیم و سپس مقاله را بیاغازیم:

« یک روز در تیر ماه 1314 جلسه ی هیئت وزرا در سعد آباد با حضور اعلیحضرت تشکیل شد. هفته ای یک روز اعلیحضرت شخصا در هیئت دولت می آمدند که در سعدآباد تشکیل می شد و در مذاکرات ِ جلسه شرکت میفرمودند و اوامری می دادند. در آ ن روز اعلیحضرت رو به من کردند و فرمودند من سابقا به وزرا و کفیل وزارت ِ معارف سابق دستور داده بودم این عادت منحوسی که در ایران مرسوم است که زنها روی خودشان را میپوشانند و پیچه و نقاب می زنند برچیده شود و زنها هم مثل سایر نقاط دنیا آزاد باشند و در اجتماع شرکت کنند ولی اینها هیچکدام انجام ندادند حالا از تو می خواهیم ببینیم تو چه کار می توانی بکنی؟ عرض کردم امر اعلیحضرت را که درست امر وجدانی خودم هم هست انجام می دهم. آمدم وزارت معارف و یک برنامه ای نوشتم. برنامه را به عرض رساندم و تصویب فرمودند. برنامه عبارت از این بود که حالا شروع کنیم در مدارس دخترها حاضر شوند و در حضور مهمانان مرد نطق کنند و تکلم کنند و جشن بر پا کنند و بعد در شهرها هر یک از وزرا و مامورین عالیرتبه دولت می روند در مجالسی که تشکیل می شود خانمها هم شرکت داشته باشند و در عین حال یک محلی تاسیس کنیم به اسم کانون بانوان که در آنجا خانم های تحصیل کرده جمع بشوند و آن کانون کارش این باشد که از رجال و دانشمندان و اشخاص معروف تهران دعوت کنند که در آنجا برای حضار از زن و مرد خطابه ای راجع به مقام زن در جامعه و به خصوص جامعه اسلام ایراد کنند….
ماده بعد این بود که اجازه داده شود در مدارس ابتدایی تا سال چهارم مدارس به صورت مختلط باشد و دبستانها از بچه های ذکور و اناث ( پسر و دختر ) که در سن 12- 13 هستند تشکیل شود و معلمشان هم زن باشد زیرا که ما از حیث معلم دبستان در مضیقه هستیم و بالاخره وقتی این کارها انجام شد و افکار حاضر شد یک روزی در حضور اعلیحضرت همایونی و علیاحضرت ملکه و والاحضرت های شاهدخت جلسه ای تشکیل شود و اعلام آزادی نسوان (زنان) به اطلاع اهل عالم برسد….
در اوایل دی ماه 1314 که من در خوزستان بودم، تلگرافی؛ از طرف آقای جم نخست وزیر وقت احضار شدم. وقتی به تهران آمدم و حضور اعلیحضرت رفتم گفتند: سابقا به شما گفته بودیم یک روزی جلسه بکنید و خانمها هم حاضر باشند و این عادت منحوس حجاب از میان برداشته شود.
آن وقت من هنوز مصمم نبودم ولی حالا به واسطه حوادثی که در خراسان پیش آمده و بعضی اشرار در مسجد گوهرشاد تجمع کرده بودند و متفرق شدند و خیانتکاران مجازات شدند زمینه حاضر است باید به فوریت این جلسه را حاضر کنید. بعد در جلسه وزرا فرمودند که وزیر معارف پیشنهاد می کند که یک روز من و خانواده ام در یک مجلس عمومی مشترک زن و مرد حاضر شوم. شما که اقدام نمی کنید. این عبارت خودشان است که فرمودند شما که اقدام نمی کنید بالاخره من پیر مرد حاضر شدم که اقدام کنم.
به همین مناسبت به من فرمودند کی این کار می شود؟ آن روزها این عمارت دانشسرای مقدماتی در خیابان روزولت تمام شده بود و تازه از دست بنا بیرون آمده بود و ما می خواستیم افتتاح کنیم. قرار گذاشته بودیم که در روز افتتاح جشن توزیع دیپلم ها و جوایز هم ضمنا به عمل بیاید. من بغتتا به نظرم رسید که خوب است امسال اعلیحضرت در همان جلسه حاضر شوند و این دیپلم ها را بدهند. معلمان و مفتشات و بانوان خدمتگزار هم حاضر شوند و وزرا هم با زنها و خانواده هایشان حاضر باشند . یک جلسه رسمی انجام بدهیم. فرمودند کی اینکار را خواهید کرد؟ من فورا عرض کردم هفدهم دی روز پنجشنبه. فرمودند بسیار خوب….
روز هفدهم ِ دی ماه 1314 هوا خوب، آفتاب ِ درخشان و نسیم معتدلی می وزید. ایشان تشریف آوردند و سر ِ راهشان دخترهای پیشاهنگ ایستاده بودند و سلام دادند و اعلیحضرت همایونی جلوی ِ عمارت ِ دانشسرا پیاده شده و به وزرا اظهار مرحمت فرمودند و من راهنمایی کردم به تالار بزرگی که در طبقه دوم بود. آنجا تشریف آوردند توی سالن دیگر که خانم ها ایستاده بودند. علیاحضرت ملکه و والاحضرتها و شاهدخت شمس و شاهدخت اشرف با لباس های بسیار زیبا و نجیبانه و محترمانه ایستاده بودند. صف بانوان و معلمات و مفتشات هم با لباس متحد الشکل در یک کنار ایستاده بودند. اعلیحضرت رو به آنها کردند. خانم هاجر تربیت در آنجا خطابه ای حاضر کرده بود که از طرف بانوان ایراد کرد. »

سپس اعلیحضرت رضا شاه بزرگ فرمودند:
«بی نهایت مسرورم که می بینم خانمها در نتیجه دانایی و معرفت به وضعیت خود آشنا شده و پی به حقوق و مزایای خود برده اند. همانطور که خانم تربیت اشاره نمودند، زنهای این کشور به واسطه خارج بودن از اجتماع نمی توانستند استعداد و لیاقت ذاتی خود را بروز دهند بلکه باید بگویم که نمی توانستند حق خود را نسبت به کشور و میهن عزیز خود ادا نمایند و بلاخره خدمات و فداکاری خود را آن طور که شایسته است انجام دهند و حالا می روند علاوه بر امتیاز بر جسته مادری که دارا می باشند از مزایای دیگر اجتماع نیز بهره مند گردند.
ما نباید از نظر دور بداریم که نصف جمعیت ما به حساب نمی آمد، یعنی نصف قوای عامله مملکت بیکار بود. هیچوقت احصائیه (سرشماری) از زنها برداشته نمی شد مثل اینکه زنها یک افراد دیگری بودند و جزو جمعیت ایران به شماره نمی آمدند. خیلی جای تاسف است که فقط یک مورد ممکن بود احصائیه زنها برداشته شود و آن موقعی بود که وضعیت ارزاق در مضیقه می افتاد و در آن موقع سرشماری می کردند و می خواستند تامین آذوقه نمایند.
من میل به تظاهر ندارم و نمی خواهم از اقداماتی که شده است اظهار خوشوقتی کنم و نمی خواهم فرقی بین امروز با روزهای دیگر بگذارم ولی شما خانمها باید این روز را یک روز بزرگ بدانید و از فرصتهایی که دارید برای ترقی کشور استفاده کنید. من معتقدم که برای سعادت و ترقی این مملکت باید همه از صمیم قلب کار کنیم.

همین طور باید در راه معارف کار کرد. گر چه معارف در نتیجه کوشش اعمال دولت پیشرفت دارد ولی هیچ نباید غفلت نمایند که مملکت محتاج به فعالیت و کار است و باید روز بروز پیشرفت و بهتر برای سعادت و نیک بختی مردم قدم برداشته شود.
شما خواهران و دختران من، حالا که وارد اجتماع شده اید و قدم برای سعادت خود و وطن خود بیرون گذارده اید. بدانید وظیفه شماست که باید در راه وطن خود کار کنید.»

۱۷دی سالروز دریده شدن پرده جهالت ِ حجاب بر بانوان ایران زمین خجسته باد

اراده چنین بود که کشور ِ ایران، از عقب ماندگی ِ تاریخی در همه ی عرصه ها، به سمت پیشرفت و ترقی، جهشی پرواز وار انجام دهد. ماندن و درجا زدن دیگر زمانش سپری شده بود و مردم ایران را دیگر سزاوار نبود در گذشته زندگی کنند.
تاریک اندیشان را می بایستی به حال خود رها می کردند تا در جهالت و در درزهای عنکبوت گرفته اجتماعی، سیاهچال ِ درماندگی خود را با نعره ی شوم، جغدوار در خرابه ها عربده بکشند.
نفس نسیم ِ طراوت آفرین ِ زندگی نو، چهره ها را از غبار ِ فقر و عقب ماندگی می شست و تن و جان و دل خرافات زده را از خمودگی و افسردگی، شاداب می کرد و زندگانی سبز را چون بهاری از پس زمستان ِ تیرگی و جهل ارمغان می آورد.
بنای کهنه و فرسوده ی کشور در حال فرو ریختن بود و عرصه های اجتماعی چون نگینی الماس وش، چشمان هر بیننده و چهره هر جنبنده ای را نوازش می داد.
امنیت بار دیگر به کشور برگشته بود. مکتب خانه های قرون وسطایی ِ ملاّها، متروک شده بود و جای آن را مدارس نوین در هر شهر و دیار، زینت گستر کرده بود و بر خرافات و جهل در همه سویش هجومی شکوهمند می بردند.
در کنار صدها پروژه ی پیشرفت آفرین از جمله تأسیس بانکهای ملی، کشاورزی ، رهنی و همچنین راه آهن سراسری، تأسیس دانشگاه تهران بود که افق جدیدی را در برابر چشمان منتظر ِ همگان، به سوی آینده ی تابناک و روشن، گشوده بود.
چنین حرکت ِ ظرفیت آفرینی، ندای دریدن جهل و پاره کردن حجاب کهنه پرستی را در جای جای ِ جامعه جار می زد و روزهای نوین ِ فردای ِ آفتابی را در هرکوی و برزنی فریاد می کرد.

بی گمان منطقی و طبیعی است، کشوری که اراده کرده است، زنجیرهای بنده ساز و برده وار را پاره کند و از عقب ماندگی تاریخی – جهت شوق رسیدن به شمع روشنگر پیشرفت – با پرواز پروانه وار، چرخشی مستانه بزند، بر زنجیرها است که پاره شوند و تاریکیها است که دریده شوند.

کشوری که اراده کرده است، راه آهن، دانشگاه، مدرسه، ارتش منظم، بیمارستان، کارخانه جات صنعتی، راههای شوسه و در کاکل همه اینها امنیت داشته باشد – به اعتبار چنین نوآوری و جهش مدرن – در شرایطی قرار می گیرد که دیگر با چادر و چاقچور، لباس گل و گشاد، بند دنبان و گیوه ی عهد خرافات و جهل زده قاجاریه، همخوانی نداشته باشد. به عبارت دیگر قدم گذاشتن در جاده شوسه، لازمه اش این است که بر کوره راهها و راه های » مال رو» پشت کنند و دنیای نوین ِ آینده را در جاده های مدرن با سرعت زمان، پیمودنی گشاینده طی کنند. و در این مسیر پیشرفت آفرین، نگاه جامعه را به سمت مدرنیته از غبار اعصار پاک کنند.
زیرا وقتی که دانشگاه تهران تأسیس شد، بر مکتب خانه های خرافه پرور بود که فروریزند و خرافات از تن جامعه بتدریج رخت بر بندد و یا وقتیکه صنعت کارخانه ای، راه آهن، بیمارستان و مدرسه مدرن، تأسیس و گشایش یافت، بر چادرها، روبندها و چاقچورهای در بند کننده و اسارت بار و کنیزساز ِ زنان بود که از هم دریده شوند و جلوه های زیبایی و رعنایی و شیدایی را در سرسرای میهن، چون عروسان ِ طبیعت سبز، جویبار جاری نماید و فضای ِ مطهر زندگانی نوین را گلباران کند.
و پای زنان ستم کشیده ی قرون اعصار، از دخمه های حرمسراها به جای جای جامعه باز شود و همپای مردان در کارهای سازندگی ِ کشورشان به فعالیت های اجتماعی در همه عرصه ها بپر دازند. به دانشگاه راه یابند و در مصدر کارهای بزرگ فرهنگی، ادبی و علمی قرار بگیرند.

آری ۱۷ دی سرآغاز ِ هجوم بر جهل و جنون و خرافات ِ نشت کرده ی قرنهای ِ متمادی در درزهای عنکبوت گرفته جامعه بود، که زنان کشور را در گونی سیاه پیچیده بودند و هیچ ارزش و حرمتی که آنها را در ردیف انسان قرار دهد، برایشان قایل نبودند.
هر چند در ابتدای این عمل ِ تاریخی و راه گشا، زور و اجبار بکار رفته است. اما باید بدانیم که خرافات وُ روبند وُ چادر وُ چاقچور ِ نهادینه شده در دل و جان جامعه ، طی قرون متمادی به زور بر زنان، این سالارانهمسران،خواهرانشیران و آزاده دختران ِ ایران تحمیل شد، بدون آنکه مردم و بویژه زنان از آن استقبال کرده باشند.
به گواهی تاریخ تا قبل از حمله ی تازیان به ایران، زنان ِ کشورمان بر تخت ِ طاووس تکیه می زدند و رهبری کل امپراتوری برزگ ِ ایران ِ باستان را به عهده می گرفتند. بنا براین برای شروع ِ این حرکت تاریخ ساز، لازم بود که در مقابل ِ ابلهان تاریخ، زور بکار گرفته شود. کما اینکه برای فرستادن جوانان به خدمت اجباری ِ نظام وظیفه در مقابل آخوندهای مرتجع زور بکار گرفته شد. و یا باز کردن مدارس نوین و تحصیل دختران در مدارس و سپس در دانشگاه با مقاومت واپسگرایان روبرو شد.

تی چا د َره، ویگیر، هوا بَدی تَه (1) ( چادرت را بردار و سر وُ تنت را با هوای تازه نفس بکش)
تی مو، بیرون فوکون، صفا بَدی تَه ( موهایت را چون آبشار بر شانه ات افشان کن و صفایی به سر و چهره ات بده)

چِقدر، حیفه، تی قِشِنگی، بِه بون، بند ( حیف نیست که زیبایی ِ تو در پشت ِ چادر و چاقچور در بند و اسیر باشد)
نازوک، پیرهن دکون، نَما بَدی ته ( لباس ِ لطیف بر تن کن و لطافت وزیبایی خود را در چشمان طبیعت آینه بکار)

سخن کوتاه

آنچه که با نگاه امروز، می توان دیروز را تحلیل کرد و امروز را به داوری نشست، این است که اگر در ۱۷ دی ماه ۱۳۱۴ آن جهش ِ تاریخ ساز و پیشرفت آفرین جهت دریدن حجاب ِ خرافه گرایی و بیرون کشیدن زنان از گونی سیاه با همتی بی همتا انجام گرفت و زنان را از پستوها و حرمسراها بیرون کشید و به آنها شخصیت انسانی و اجتماعی بخشید، تاریخ نشان داده است که زنان، نه اینکه به گذشته رجعت نکردند بلکه با لباس ِ شیک و مدرن و آرایشی متین، زیبایی و رعنایی را هر چه تمام عیارتر، بر بلند بالای ِ بام ِ جامعه، چون بهاری شاداب، شکوفه باران کردند.
امروز اما با حجاب اجباری، زنان با شهامتی بی نظیر بر اسارت ِ کنیزساز حجاب هجوم می آورند و بر حقوق پایمال شده خود در تمامی عرصه های اجتماعی با دیو واپسگرایی به مبارزه شورانگیز روی آوردند.

***

اکنون مایل هستم، اولین گروه از زنان والامقامی که پس از تأسیس دانشگاه تهران، جامه ی جهالت را دریدند و با اندوختن علم و معرفت، در مصدر کارهای ستُرگ ِ فرهنگی، اجتماعی و سیاسی قرار گرفته اند، به مناسبت ۱۷ دی ماه، در معرض ِ قضاوت ِ همگان قرار دهم تا ببینیم که طی ۱۰ سال، از شروع ِ
دوران ِ نوین ِ ایران، چگونه این زنان از قهر ِ پستوها و حرمسراها، بر بام ِ بالا بلند ِ برج ِ اجتماعی راه یافتند و نام ایران را با چهره ای جدید، از بانوان، بلند آوازه کردند.

۱ – دکتر شمس الملوک مصاحب *** سناتور
۲ – بدرالملوک بامداد *** در خدمت آموزش و پرورش
۳ – سراج النساء *** ……
۴ – دکتر مهرانگیز منوچهریان *** سناتور
۵ – زهرا اسکندری *** دبیر آموزش و پرورش
۶ – بتول سمیعی *** دبیر آموزش و پرورش
۷ – طوسی حائری *** دبیر آموزش و پرورش
۸ – شایسته صادق *** محقق در ادبیات ایران و فرانسه
۹ – تاج الملوک نخعی *** دبیر و بازرس آموزش و پرورش
۱۰ – دکتر فروغ کیا *** پزشک
۱۱ – دکتر زهرا کیا ( خانلری ) *** استاد دانشگاه

پس از راه گشایی این زنان عالیقدر، زنان ِ دیگر، در سراسر ِ پهن دشت ِ بی کرانسرای ایرانزمین، یکی پس از دیگری، پردهی حجاب ِ جهالت و روبند ِ بندگی را دریدند و در حّد َ قد و قامت خود، وارد فعالیت های اجتماعی شدند که در صدر آنها بایستی از روانشاد دکتر فرخ روی پارسا، وزیر آموزش پرورش و خانم دکتر مهناز افخمی، وزیر امور زنان کشور را نام برد.
قدم گذاشتن در جاده پیشرفت و ترقی را پایانی نبود و زنان قصد داشتند، با آزاد کردن انرژی فرو خفته ی قرون و اعصار در خود را، در همه عرصه های اجتماعی ، با صلاحیت شورانگیزی فتح کنند. و به همین منظور عرصه مردانه ورزش را جلوه ای از صفا و زیبایی و لطافتی به شیرینی طراوت گل، معطر کردند.
سالار زنان کشور، با تلاشی بی همتا کاری کردند، کارستان. و برای اولین بار در تاریخ ایران پس از رقابتهای انتخابی ِ تیم ملی، یک تیم دختران ِ دو ومیدانی و ژیمناستیک تشکیل دادند و راهی المپیک توکیو شدند ( ۱۹۶۳ ).
و این در حالی است که در اطراف ِ نیاخاکمان، کشورهایی حضور دارند که زنان کشورشان هنوز هم بوسیله مرتجعین در بند هستند و جمهوری اسلامی در قرن ۲۱ زنان ما را با ماهیت بغایت ضد تاریخی، از عرصه ورزش محروم کرده است.
هرچند سخن راندن در این باره و شادی و شادمانی برای این روز خجسته پایانی ندارد اما اجازه بدهید برای پایان بردن این بخش از نوشته، توجه شما را به فرازهایی از مصاحبه یکی از این سالار زنان، خانم » ژولیت گورکیان » جلب کنم که در المپیک توکیو ( ۱۹۶۳ ) شرکت داشت. مصاحبه کننده آقای ایرج ادیب زاده

» نخستین بار بود که قرار بود، یک تیم دختران دو ومیدانی و ژیمناستیک راهی بازی های المپیک شوند. کشور ما تازه می خواست، مشکلات اقتصادی و سیاسی را بر طرف کند و به راهی بیفتد که ملت های پیشرفته آغاز کرده بودند. ورزش یکی از همین نشانه های بهبود اقتصادی و پیشرفت و آرامش بود. به ویژه ورزش دختران ایران که به عنوان یکی از پدیده های تجدد راه خود را باز می کرد . هنگام مسابقه، من گرمکن را در آوردم و با پیراهن ایران و شورت ورزشی برای پرتاب آماده شدم. اما دیدم یکی از مسئولان ِ برگذاری مسابقه ها، یک آقای پاکستانی، آمد جلو و گفت زودباش گرمکن خودت را بپوش! گفتم چرا؟ گفت: پاهایت برهنه است. مردها می بینند!! در آن زمان کشور ما سال ها از همسایگانش جلوتر بود. این حرف ها را نداشتیم. در ورزش ما زن و مرد فرقی نداشتند. من واقعاً برایم مشکل بود که با گرمکن وزنه و دیسک پرتاب کنم. غیر ممکن بود…»

تلنگری به وجدانهای خفته و اذهان یخ بسته

برای بیدار کردن وجدان خفته و اذهان رطوبت کشیده در جهل و ذوب شده در ولایت » انترناسیونالیسم ِ پرولتری و امت جهانی » کافی است اشاره کنم که زنان ما در آن شرایط یعنی سال ۱۳۰۰ به بعد علی رغم پوشش ِ اجباری در چادر و چاقچور فقط ساعاتی در روز اجازه داشتند بیرون بیایند و از تمامی حقوق اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و….محروم بودند و از ترس ِ واپس گرایان قادر به هیچ کاری نبودند. موسیقی، این وسیله نوازش روح انسانی، تا آن زمان، فقیهان آن را صدای شیطان می نامیدند و هر کس که به آن می پرداخت و یا حتی آن را گوش میداد، مرتکب گناهی کبیره می شد. ولی می بینیم در همین دوران، موسیقی فاخر و سرزنده ی دوره ی ساسانی با باربد و نکیسایش که این چنین خوار و ذلیل شده بود، به همت علینقی خان وزیری و حمایت رضاشاه و وزیرمعارفش علی اصغر حکمت، مبتکرطرح ِ دانشگاه ِ تهران واولین رئیس آن، دوباره نسیم ِ نوازش آفرین ِ خودش را در روح افسرده ی ایرانی دمید و از این طریق پای ِ زنان را از پستوها واندرون ها بیرون کشید و شور و حال و جلوه ای تازه به موسیقی در حال ِ شگفتن بخشیدند که در صدر فهرست این زنان ِ هنرمند می توان قمرالملوک وزیری را نام برد که نه تنها برای همگان (مرد و زن) می خواند بلکه بی حجاب ونقاب برروی صحنه ظاهرمی شد.
و برای نخستین باردر سال ۱۳۰۳ یعنی یازده سال پیش از کشف حجاب، در تالار گراند هتل ِ تهران در خیابان لاله زار بر روی صحنه رفت و در برابر ِ زنان و مردان ِ شگفت زده به آوازخوانی پرداخت. حال ببینیم قمر، خود در این باره چه می گوید.

« آن روزها هر کس بدون چادر بود، به کلانتری جلب می شد، با این همه وقتی به من پیشنهاد شد، بدون چادر، درنمایش ِ گراندهتل ظاهر شوم، قبول کردم و پیه ی کشته شدن را به تن خود مالیدم و روی صحنه رفتم. هیچ اتفاقی هم نیافتاد. حتی مورد استقبال هم قرار گرفتم ».

هم چنین در رابطه با موفقیت واستقبال عمومی و بسلا مت گذشتن از دست قداره بندان و واپسگرایان، چنین شرح می دهد.

« رژیم مملکت تغییر کرده و پس از یک بحران بزرگ، دوره آرامش فرا رسیده بود. حدس می زنم فکر برداشتن حجاب از همان موقع پیش آمده بود…».

نگاهی به شرایط زنان پس از » انقلاب شکوهمند اسلامی»

به این می اندیشم که چگونه زنان ِ ایران زمین، اینگونه در گونی سیاه پیچانده شده اند و هرگونه حرکت ِ دل انگیز و جلوه های زیبایی از آنان دریغ گشته و قوانینی ضد انسانی بر آنها تحمیل شده است.
و یا امروز در این شرایط ِ بس کشنده و درد آور، خواهران ما در خاک ِ اهورایی ایران، که زمانی بر تخت طاووس ِ پادشاهی تکیه داده بودند و از همه گونه حرمت و منزلت انسانی ِ والا برخوردار بودند، اینگونه خوار وُ ذلیل و سرکوب شده اند و روزگار ِ غریبی را در وسعت غربت زده ایران زمین سپری می کنند؟
ظاهر ِ اوضاع ِ اجتماعی ایران، چنین می نماید که زنان را رمقی و یا شوری برای رها شدن از روبند ِ بنده ساز، در آنها نمی جوشد و همگی سر خم کرده اند و به شرایط تسلیم شده اند.
اما در عمق اگر بنگریم و چشمان ِ بصیرت داشته باشیم، خواهیم دید که زنان سالار ما نه اینکه تسلیم شرایط نشدند بلکه در تمامی عرصه ها حکومت ِ اسلامی ِ واپسگرا را به چالش طلیبده اند.
و هر یک در درون و بیرون از خود با دنیایی از جهل و جهالت و تعصب فنا کننده ی تحمیل شده بر خود، مبارزه ای ستُرگ را در میدان ِ بیداد و ستمگری، آهنگ ِ عزمشان کرده اند که ابتدا خود رهبری به زمین زدن این سیه دلان ضد زن و زیبائی و لطافت و ظرافت را به عهده بگیرند و با آزاد سازی خود از چنبره دست و پا گیر تعصب و تیرگی، مردان ِ در بند جهل و جهالت را آزاد کنند.
و این منظری است دلنواز و شادی بخش در چهره های غمگین امّا امیدوار که در زیر آوار ِ تعصب و جهل، جوان نا شده در دست انداز پیری افتاده اند.
و اما چند پرسش از وجدانهای ِ بیدار؟
آیا شرم آور نیست که باز گفته شود یک زن برابر با نصف مرد در جامعه ارزشیابی می شود و یا اینکه زن نمی تواند قاضی بشود و بدون اجازه شوهر به مسافرت برود؟
آیا شرم آورتر نیست که زنان را از حق انتخاب شدن به مقام ریاست جمهوری، به این دلیل که چون » رجُل » نیستند، از آن محروم کنند؟
آیا … و باز آیا …؟
و راستی چرا زنان ِ کشور ما، امروز به این سطح از شرایط ِ زندگی نزول داده شده اند؟
چرا باز در چادر و چاقچور، اسیر و از همه ی مواهب آزاد زیستن محرومشان کرده اند؟ این سوال و سوالاتی از این دست را بایستی هر وجدان بیدار و آگاه و طرفداری از حقوق زنان و برابری آنان با مردان در همه عرصه ها پاسخ دهند و منصفانه به تاریخ بنگرند که چرا چنین شد؟
آیا بیهوده است که باز این سوال دردناک را بر زبان بیاوریم که چرا روشنفکران ِ ما پس از اتقلاب اکتبر ِ روسیه بر هرچه مدرنیته و جامعه ی باز هجوم بردند و در آغاز دهه ۴۰ خورشیدی چشم بر هر گونه ترقی و پیشرفت ِ اجتماعی بستند و پشت فردی مرتجع بنام خمینی سینه زدند که با آزادی زنان در عرصه های اجتماعی و حق رأی و انتخاب شدن آنها مخالف بود و پس از آن سلاح بدست گرفتند و جامعه ی آفتاب گون را تیره و تار کردند و در هر کوی و برزنی خون ریختند و جامعه و آزادیهای ِ اجتماعی را محدود و قفل نمودند و رژیم را در حالت تدافعی قرار دادند که در مقابل از خود عکس العمل نشان دهد و عاقبت پس از به زیر کشیدن رژیم پادشاهی، جامعه را با تمامی دستاوردهای اجتماعی و ثروتش، بدست رجاله های قرون اعصار ِ تاریک سپردند که اولین اقدامشان به حاشیه کشاندن زنان کشور بود و سپس پیچاندن آنها در گونی سیاه؟
آیا وقت آن نرسیده است که وجدانن گذشته ناشاد خودمان را مورد ملامت قرار دهیم و ابتدا به خودمان انتقاد کنیم و سپس در پیشگاه ملت ایران و بویژه زنان زانو بزنیم و از عملکرد بغایت ضد تاریخی خود عذر خواهی کنیم؟

مگر زنان ِ روشنفکر ما در نظام پادشاهی گذشته چه کمبودی داشتند که آنچنان شوریدند تا دوباره در گونی سیاه فرو روند؟
اگر آن آزادیهای اجتماعی به قول روشنفکران آن زمان مبتذل بود، فرو رفتن در چادر و چاقچور را چه می نامند ؟
آیا به خاطر محدودیت سیاسی می بایستی جامعه پیشرفته در دیگر عرصه ها را به غول ارتجاع می سپردیم که همه دستاوردهای ما را لگد کوب کند؟
هر چند این قلم معتقد است که زنان کشورمان چنین نمی خواستند که امروز بر آنها می رود ولی آیا حق داریم از آنها سوال کنیم که در یک طیف ترقی خواهی و پیشرفت اجتماعی می توان واپسگرایان ضد زن را بر یک نظام مدرن و امروزی مقدم شمرد؟
آیا حق داریم سوال کنیم که چرا در دهه ۴۰ خورشیدی زنان ِ روشنفکر در طیف چپ، تمامی مظاهر ِ زیبائی را نفی می کردند و آرایش چهره و مو و لباس پوشیدن ِ امروزی را به سُخره می گرفتند و دوست داشتند ژولیده و زمُخت، لباس چریکی به تن کنند و از هر چه زیبائی متنفّر باشند؟

زنان در حکومت اسلامی

آیا رد کردن چنین مظاهر پیشرفت و مدرنیته، استقبال از کهنه پرستی و عقبگرائی نبود و نیست؟ نگوئید نه، زیرا به لحاظ منطقی نمی شود آن نظام پیشرفته در زمینه های اجتماعی و آزادی های فردی در تمامی عرصه ها را رد کرد و از آخوند جماعت توقع بیشتراز آن را داشت.
تازه اگر بر فرض محال آخوندها حاکم نمی شدند، مطمئناً ما امروز یکی از اقمار روسیه شوروی بودیم که همگان پس از فروپاشی ِ این جسد مردار شده، دیدیم که چه جهنمی بوده است.
قصد ملامت ندارم ولی دردمند هستم. زیرا خود در آن شرایط، جوانی بودم که از دوران جوانی ام بهره می بردم و با تمامی مظاهر ِ زیبائی نرد ِ عشق می باختم.
دختران ِ همسن و سال من در اوج ِ آزادی ِ فردی و اجتماعی آنچه را که دلخواهشان بود انجام می دادند.

زنان در دوران پادشاهی

روزگار ِ دوران ِ من روشن و آفتابی بود و از درخت پر تراوت ِ شرایط زندگی، گل عشق می چیدیم و در عشق جوانی سرشار بودیم ( و اگر هم محدودیتی بود، تعصّب و خشک مغزی فرهنگ شریعتمداران بود که هنوز رمقی داشتند و آزادیها را مانع می شدند ).
در شب های تابستان ِ » چمخاله » با دختران زیباروی، شب های تاریک را جلوه ای از عشق ِ مستانه و شادکامی عاشقانه می بخشیدیم و چون کبوتری گردن فراز چرخشی جانانه می زدیم .
به نام عشق به خواب می رفتیم و به عشق ِ دیدار ِ یار و بوسه بر لب ِ تبدار، بیدار می شدیم و در غروب ِ روشن ِ شهرمان به کوچه معشوق پا می گذاشتیم و دلی می دادیم و بوسه ای شکرین از لبهای داغ و تب دار ِ دلدار می ربودیم.
آرشیو جوانی ام پر است از نامه های عاشقانه دل انگیز و جگر سوز که گاه گاه بر روی شانه یکدیگر اشک شوق می ریختیم و روی زانوان یکدیگر به خواب می رفتیم. امیدوارم روزی بتوانم دوران رسوائی و شیدائی خود را بر روی کاغذ بنگارم و تقدیم دختران و پسران نسل جدید کنم که از همه ی این شور و شیدائی ِ جوانی محروم هستند.
آری در یک کلام، دوره ی جوانی ِ من دوره ی رمانتیک ِ عشق سالاری بود. ولی امّا امروز دلم گرفته است، نه به خاطر خود بلکه به خاطر دختران و پسران جوانی که هنوز شهد عشق را نچشیده، بایستی به خانه » بخت » بروند تا بدبخت شوند چون نه جلوه ای از عشق موجود است و نه آزادی و دلدادگی، هرچه است سیاهی و تیرگی و پیچیده در چادر و چاقچور. و بر سر هر چهار راه و گذرگاها پاسداران شب در کمین هستند تا مبادا لبخندی از معشوق به سوی عاشق پرتاب شود. امروز اجبار کور حاکم است و زنان مجبورند آنچه را که آخوندهای ِ ما قبل تاریخ می پسندند، انجام دهند.

سخن ِ پایانی

می گفتند و بعضاً می گویند و چه عبث می گفتند و می گویند که چون رضاشاه چادر را از سر زنان برداشت، جامعه انتقام خودش را در » انقلاب شکوهمند » گرفت و دوباره به عصر چادر برگشت. می گوئیم خیر، در بعضی مواقع و در شرایطی خاص برای هماهنگ کردن یک جامعه عقب مانده، بایستی از بالا و حتی اگر هم شده با زور اقدام کرد و آنانی را که در چنبره دین و مذهب از نوع خرافی اش اسیر هستند، ازبند خرافات نجات داد و نشاط جامعه را بارور کرد و جامعه را با دنیای امروزی هماهنگ نمود و این گامی بود که رضاشاه برداشت و دین و مذهب را به حاشیه راند و اگر چادر را از سر زنان برداشت، در عوض پای آنها را در عرصه های اجتماعی باز کرد که این خود یکی از مظاهر مدرنیته و آزادیخواهی بود که نسل قبل تر در انقلاب مشروطیت خواستارش بودند امّا نتواستند. و تاریخ نشان داده است که این عمل رضاشاه درست بوده است و زنان ما در حرکت به سمت آینده به گذشته رجعت نکردند، یعنی با اینکه شرایط آزادی پوشش ایجاد شده بود زنان در اکثریتشان در شهرها چادر برسر نگذاشتند ولی امروز، پس از آن پیشرفت اجتماعی در نظام ِ گذشته، زنان ما را به گذشته رجعت دادند و چادر و چاقچور برسرشان کردند. حال اگر شرایطی ایجاد شود که آزاد باشند خود در مورد پوشش تصمیم بگیرند خواهیم دید که بیش از ۷۰ درصد آنها چادر و روسری را بر میدارند و کشف حجاب می کنند.

(1) این رباعی به لهجه گیلکی سروده شده است و چون با این روز ِ تاریخی مناسبت داشت در کاکل این نوشته تزئین کردم.

17 دی، رهایی ِ خورشید ِ زیبایی از اسارت ِ دیو ِ سیاهی بر همه ی بانوان ِ ایرانزمین همایون باد!

1- این رباعی به گویش گیلکی سروده شده است

نویسنده و سراینده: احمد پناهنده

17 دی روز ِ رهایی ِ خورشید زیبایی از اسارت ِ دیو سیاهی

تی چا د َره، ویگیر، هوا بَدی تَه (1) ( چادرت را بردار و سر وُ تنت را با هوای تازه نفس بکش)
تی مو، بیرون فوکون، صفا بَدی تَه ( موهایت را چون آبشار بر شانه ات افشان کن و صفایی به سر و چهره ات بده)

چِقدر، حیفه، تی قِشِنگی، بِه بون، بند ( حیف نیست که زیبایی ِ تو در پشت ِ چادر و چاقچور در بند و اسیر باشد)
نازوک، پیرهن دکون، نَما بَدی ته ( لباس ِ لطیف بر تن کن و لطافت وزیبایی خود را در چشمان طبیعت آینه بکار)

اگر تا دیروز فهم کردن ِ حرکتی که به رهانیدن ِ زن، از بند ِ روبند ِ بنده ساز، بغرنج و بسا مشکل بود، امروز اما زنان ِ ما بیش از هر زمان و هر جهانی، آن حرکت ِ غرور آفرین ِ مرد ِ قرن ِ بیستم ِ ایران را آه می کشند و روز های ِ آفتابی ِ مادران و گذشته شان را حسرت ِ مطبوع در این زمانه ی جور و ستم، بر خود و در جان ِ خود فرو می دمند.
مردان هم اگر ذره ای انصاف و صداقت، درونشان را قلقلکی به هوشیاری بیدار کند، به آن روزان ِ شاداب ِ روشن ِ دیروز، درود می فرستند و امروز ِ رنجبار و دل آزار را ملامت می کنند.
اگر چنان باشد و چنین شود که هم زنان و هم مردان، آن دوران را آه بکشند، حتی اگر این آه در درونشان باشد به پاس ِ قدر نشناختن ِ آنچه که داشتند و بی دریغ در سبد آخوندها ریختند تا خودشان را به بند ِ بنده ساز گرفتار کنند و سپس آینده ی فرزندان شان را تیره و تار و سیاه رقم بزنند، یک عذر خواهی به تاریخ و نسل بعد از شورش ِ شوم ِ شرارت بار ِ سال ِ 57 بدهکار هستند.
اگر این شهامت ِ پذیرش ِ آن وارونه خواهی ها که ما را این چنین خوار و زمین گیر کرده است، در ما نجوشد که لبی به سخن تر کنیم و یا خود پیشقدم شویم که آن را برای نسل ِ حال و آینده گزارش کنیم، تاریخ و نسل ِ حال و آینده بر ما نخواهند بخشید.
جامعه در تمامیت خود تغییری بنیادین را می طلبید تا از فرو رفتن هر چه بیشتر در قعر بی خبری و نابودی از بودن ِ خود، بجهد.
کهنگی و ماندگی و مندرس ماندن در جهل و جنون ِ بی مایگی که نگاهی سر به درون ِ ژرفای ِ فنای ِ بودن داشت، جوانه ی نو و وسبزینه ی جوانی را می طلبید تا درونگاه عقب ماندگی را بترکاند و برگچه های ِ سبز ِ نو آوری را در چشمان ِ عاشقان ِ آب وُ آینه، بهار ِ رها شدن بیاغازد. و این چنین بود که آن مرد که رضا شاه در تاریخ تثبیت شد از خود آغاز کرد و ابتدا نیشتر ِ تیز ِ برّای ِ جراحی را به دمل ِ چرکین ِ جهل و جنون فرو خفته در جان و جهان ِ خود و خانواده اش فرو برد و تازه شد و سپس جامعه را تازه کرد تا تازه تر وُ تازه تر وُ تازه تر شوند.

اجازه بدهید در این جشن ِ رهایی ِ خورشید ِ زیبایی، برای درک کردن و شناخت هر چه پر مایه تر از رویداد ِ خجسته ای که 17 دی را در تاریخ تثبیت کرد، ابتدا شرح این ماجرا را به علی اصغر حکمت، کفیل وزارت ِ معارف ِ کابینه ی محمد علی فروغی » ذکا الملک » محول می کنیم و سپس مقاله را بیاغازیم:

« یک روز در تیر ماه 1314 جلسه ی هیئت وزرا در سعد آباد با حضور اعلیحضرت تشکیل شد. هفته ای یک روز اعلیحضرت شخصا در هیئت دولت می آمدند که در سعدآباد تشکیل می شد و در مذاکرات ِ جلسه شرکت میفرمودند و اوامری می دادند. در آ ن روز اعلیحضرت رو به من کردند و فرمودند من سابقا به وزرا و کفیل وزارت ِ معارف سابق دستور داده بودم این عادت منحوسی که در ایران مرسوم است که زنها روی خودشان را میپوشانند و پیچه و نقاب می زنند برچیده شود و زنها هم مثل سایر نقاط دنیا آزاد باشند و در اجتماع شرکت کنند ولی اینها هیچکدام انجام ندادند حالا از تو می خواهیم ببینیم تو چه کار می توانی بکنی؟ عرض کردم امر اعلیحضرت را که درست امر وجدانی خودم هم هست انجام می دهم. آمدم وزارت معارف و یک برنامه ای نوشتم. برنامه را به عرض رساندم و تصویب فرمودند. برنامه عبارت از این بود که حالا شروع کنیم در مدارس دخترها حاضر شوند و در حضور مهمانان مرد نطق کنند و تکلم کنند و جشن بر پا کنند و بعد در شهرها هر یک از وزرا و مامورین عالیرتبه دولت می روند در مجالسی که تشکیل می شود خانمها هم شرکت داشته باشند و در عین حال یک محلی تاسیس کنیم به اسم کانون بانوان که در آنجا خانم های تحصیل کرده جمع بشوند و آن کانون کارش این باشد که از رجال و دانشمندان و اشخاص معروف تهران دعوت کنند که در آنجا برای حضار از زن و مرد خطابه ای راجع به مقام زن در جامعه و به خصوص جامعه اسلام ایراد کنند….
ماده بعد این بود که اجازه داده شود در مدارس ابتدایی تا سال چهارم مدارس به صورت مختلط باشد و دبستانها از بچه های ذکور و اناث ( پسر و دختر ) که در سن 12- 13 هستند تشکیل شود و معلمشان هم زن باشد زیرا که ما از حیث معلم دبستان در مضیقه هستیم و بالاخره وقتی این کارها انجام شد و افکار حاضر شد یک روزی در حضور اعلیحضرت همایونی و علیاحضرت ملکه و والاحضرت های شاهدخت جلسه ای تشکیل شود و اعلام آزادی نسوان (زنان) به اطلاع اهل عالم برسد….
در اوایل دی ماه 1314 که من در خوزستان بودم، تلگرافی؛ از طرف آقای جم نخست وزیر وقت احضار شدم. وقتی به تهران آمدم و حضور اعلیحضرت رفتم گفتند: سابقا به شما گفته بودیم یک روزی جلسه بکنید و خانمها هم حاضر باشند و این عادت منحوس حجاب از میان برداشته شود.
آن وقت من هنوز مصمم نبودم ولی حالا به واسطه حوادثی که در خراسان پیش آمده و بعضی اشرار در مسجد گوهرشاد تجمع کرده بودند و متفرق شدند و خیانتکاران مجازات شدند زمینه حاضر است باید به فوریت این جلسه را حاضر کنید. بعد در جلسه وزرا فرمودند که وزیر معارف پیشنهاد می کند که یک روز من و خانواده ام در یک مجلس عمومی مشترک زن و مرد حاضر شوم. شما که اقدام نمی کنید. این عبارت خودشان است که فرمودند شما که اقدام نمی کنید بالاخره من پیر مرد حاضر شدم که اقدام کنم.
به همین مناسبت به من فرمودند کی این کار می شود؟ آن روزها این عمارت دانشسرای مقدماتی در خیابان روزولت تمام شده بود و تازه از دست بنا بیرون آمده بود و ما می خواستیم افتتاح کنیم. قرار گذاشته بودیم که در روز افتتاح جشن توزیع دیپلم ها و جوایز هم ضمنا به عمل بیاید. من بغتتا به نظرم رسید که خوب است امسال اعلیحضرت در همان جلسه حاضر شوند و این دیپلم ها را بدهند. معلمان و مفتشات و بانوان خدمتگزار هم حاضر شوند و وزرا هم با زنها و خانواده هایشان حاضر باشند . یک جلسه رسمی انجام بدهیم. فرمودند کی اینکار را خواهید کرد؟ من فورا عرض کردم هفدهم دی روز پنجشنبه. فرمودند بسیار خوب….
روز هفدهم ِ دی ماه 1314 هوا خوب، آفتاب ِ درخشان و نسیم معتدلی می وزید. ایشان تشریف آوردند و سر ِ راهشان دخترهای پیشاهنگ ایستاده بودند و سلام دادند و اعلیحضرت همایونی جلوی ِ عمارت ِ دانشسرا پیاده شده و به وزرا اظهار مرحمت فرمودند و من راهنمایی کردم به تالار بزرگی که در طبقه دوم بود. آنجا تشریف آوردند توی سالن دیگر که خانم ها ایستاده بودند. علیاحضرت ملکه و والاحضرتها و شاهدخت شمس و شاهدخت اشرف با لباس های بسیار زیبا و نجیبانه و محترمانه ایستاده بودند. صف بانوان و معلمات و مفتشات هم با لباس متحد الشکل در یک کنار ایستاده بودند. اعلیحضرت رو به آنها کردند. خانم هاجر تربیت در آنجا خطابه ای حاضر کرده بود که از طرف بانوان ایراد کرد. »

سپس اعلیحضرت رضا شاه بزرگ فرمودند:
«بی نهایت مسرورم که می بینم خانمها در نتیجه دانایی و معرفت به وضعیت خود آشنا شده و پی به حقوق و مزایای خود برده اند. همانطور که خانم تربیت اشاره نمودند، زنهای این کشور به واسطه خارج بودن از اجتماع نمی توانستند استعداد و لیاقت ذاتی خود را بروز دهند بلکه باید بگویم که نمی توانستند حق خود را نسبت به کشور و میهن عزیز خود ادا نمایند و بلاخره خدمات و فداکاری خود را آن طور که شایسته است انجام دهند و حالا می روند علاوه بر امتیاز بر جسته مادری که دارا می باشند از مزایای دیگر اجتماع نیز بهره مند گردند.
ما نباید از نظر دور بداریم که نصف جمعیت ما به حساب نمی آمد، یعنی نصف قوای عامله مملکت بیکار بود. هیچوقت احصائیه (سرشماری) از زنها برداشته نمی شد مثل اینکه زنها یک افراد دیگری بودند و جزو جمعیت ایران به شماره نمی آمدند. خیلی جای تاسف است که فقط یک مورد ممکن بود احصائیه زنها برداشته شود و آن موقعی بود که وضعیت ارزاق در مضیقه می افتاد و در آن موقع سرشماری می کردند و می خواستند تامین آذوقه نمایند.
من میل به تظاهر ندارم و نمی خواهم از اقداماتی که شده است اظهار خوشوقتی کنم و نمی خواهم فرقی بین امروز با روزهای دیگر بگذارم ولی شما خانمها باید این روز را یک روز بزرگ بدانید و از فرصتهایی که دارید برای ترقی کشور استفاده کنید. من معتقدم که برای سعادت و ترقی این مملکت باید همه از صمیم قلب کار کنیم.

همین طور باید در راه معارف کار کرد. گر چه معارف در نتیجه کوشش اعمال دولت پیشرفت دارد ولی هیچ نباید غفلت نمایند که مملکت محتاج به فعالیت و کار است و باید روز بروز پیشرفت و بهتر برای سعادت و نیک بختی مردم قدم برداشته شود.
شما خواهران و دختران من، حالا که وارد اجتماع شده اید و قدم برای سعادت خود و وطن خود بیرون گذارده اید. بدانید وظیفه شماست که باید در راه وطن خود کار کنید.»

۱۷دی سالروز دریده شدن پرده جهالت ِ حجاب بر بانوان ایران زمین خجسته باد

اراده چنین بود که کشور ِ ایران، از عقب ماندگی ِ تاریخی در همه ی عرصه ها، به سمت پیشرفت و ترقی، جهشی پرواز وار انجام دهد. ماندن و درجا زدن دیگر زمانش سپری شده بود و مردم ایران را دیگر سزاوار نبود در گذشته زندگی کنند.
تاریک اندیشان را می بایستی به حال خود رها می کردند تا در جهالت و در درزهای عنکبوت گرفته اجتماعی، سیاهچال ِ درماندگی خود را با نعره ی شوم، جغدوار در خرابه ها عربده بکشند.
نفس نسیم ِ طراوت آفرین ِ زندگی نو، چهره ها را از غبار ِ فقر و عقب ماندگی می شست و تن و جان و دل خرافات زده را از خمودگی و افسردگی، شاداب می کرد و زندگانی سبز را چون بهاری از پس زمستان ِ تیرگی و جهل ارمغان می آورد.
بنای کهنه و فرسوده ی کشور در حال فرو ریختن بود و عرصه های اجتماعی چون نگینی الماس وش، چشمان هر بیننده و چهره هر جنبنده ای را نوازش می داد.
امنیت بار دیگر به کشور برگشته بود. مکتب خانه های قرون وسطایی ِ ملاّها، متروک شده بود و جای آن را مدارس نوین در هر شهر و دیار، زینت گستر کرده بود و بر خرافات و جهل در همه سویش هجومی شکوهمند می بردند.
در کنار صدها پروژه ی پیشرفت آفرین از جمله تأسیس بانکهای ملی، کشاورزی ، رهنی و همچنین راه آهن سراسری، تأسیس دانشگاه تهران بود که افق جدیدی را در برابر چشمان منتظر ِ همگان، به سوی آینده ی تابناک و روشن، گشوده بود.
چنین حرکت ِ ظرفیت آفرینی، ندای دریدن جهل و پاره کردن حجاب کهنه پرستی را در جای جای ِ جامعه جار می زد و روزهای نوین ِ فردای ِ آفتابی را در هرکوی و برزنی فریاد می کرد.

بی گمان منطقی و طبیعی است، کشوری که اراده کرده است، زنجیرهای بنده ساز و برده وار را پاره کند و از عقب ماندگی تاریخی – جهت شوق رسیدن به شمع روشنگر پیشرفت – با پرواز پروانه وار، چرخشی مستانه بزند، بر زنجیرها است که پاره شوند و تاریکیها است که دریده شوند.

کشوری که اراده کرده است، راه آهن، دانشگاه، مدرسه، ارتش منظم، بیمارستان، کارخانه جات صنعتی، راههای شوسه و در کاکل همه اینها امنیت داشته باشد – به اعتبار چنین نوآوری و جهش مدرن – در شرایطی قرار می گیرد که دیگر با چادر و چاقچور، لباس گل و گشاد، بند دنبان و گیوه ی عهد خرافات و جهل زده قاجاریه، همخوانی نداشته باشد. به عبارت دیگر قدم گذاشتن در جاده شوسه، لازمه اش این است که بر کوره راهها و راه های » مال رو» پشت کنند و دنیای نوین ِ آینده را در جاده های مدرن با سرعت زمان، پیمودنی گشاینده طی کنند. و در این مسیر پیشرفت آفرین، نگاه جامعه را به سمت مدرنیته از غبار اعصار پاک کنند.
زیرا وقتی که دانشگاه تهران تأسیس شد، بر مکتب خانه های خرافه پرور بود که فروریزند و خرافات از تن جامعه بتدریج رخت بر بندد و یا وقتیکه صنعت کارخانه ای، راه آهن، بیمارستان و مدرسه مدرن، تأسیس و گشایش یافت، بر چادرها، روبندها و چاقچورهای در بند کننده و اسارت بار و کنیزساز ِ زنان بود که از هم دریده شوند و جلوه های زیبایی و رعنایی و شیدایی را در سرسرای میهن، چون عروسان ِ طبیعت سبز، جویبار جاری نماید و فضای ِ مطهر زندگانی نوین را گلباران کند.
و پای زنان ستم کشیده ی قرون اعصار، از دخمه های حرمسراها به جای جای جامعه باز شود و همپای مردان در کارهای سازندگی ِ کشورشان به فعالیت های اجتماعی در همه عرصه ها بپر دازند. به دانشگاه راه یابند و در مصدر کارهای بزرگ فرهنگی، ادبی و علمی قرار بگیرند.

آری ۱۷ دی سرآغاز ِ هجوم بر جهل و جنون و خرافات ِ نشت کرده ی قرنهای ِ متمادی در درزهای عنکبوت گرفته جامعه بود، که زنان کشور را در گونی سیاه پیچیده بودند و هیچ ارزش و حرمتی که آنها را در ردیف انسان قرار دهد، برایشان قایل نبودند.
هر چند در ابتدای این عمل ِ تاریخی و راه گشا، زور و اجبار بکار رفته است. اما باید بدانیم که خرافات وُ روبند وُ چادر وُ چاقچور ِ نهادینه شده در دل و جان جامعه ، طی قرون متمادی به زور بر زنان، این سالارانهمسران،خواهرانشیران و آزاده دختران ِ ایران تحمیل شد، بدون آنکه مردم و بویژه زنان از آن استقبال کرده باشند.
به گواهی تاریخ تا قبل از حمله ی تازیان به ایران، زنان ِ کشورمان بر تخت ِ طاووس تکیه می زدند و رهبری کل امپراتوری برزگ ِ ایران ِ باستان را به عهده می گرفتند. بنا براین برای شروع ِ این حرکت تاریخ ساز، لازم بود که در مقابل ِ ابلهان تاریخ، زور بکار گرفته شود. کما اینکه برای فرستادن جوانان به خدمت اجباری ِ نظام وظیفه در مقابل آخوندهای مرتجع زور بکار گرفته شد. و یا باز کردن مدارس نوین و تحصیل دختران در مدارس و سپس در دانشگاه با مقاومت واپسگرایان روبرو شد.

تی چا د َره، ویگیر، هوا بَدی تَه (1) ( چادرت را بردار و سر وُ تنت را با هوای تازه نفس بکش)
تی مو، بیرون فوکون، صفا بَدی تَه ( موهایت را چون آبشار بر شانه ات افشان کن و صفایی به سر و چهره ات بده)

چِقدر، حیفه، تی قِشِنگی، بِه بون، بند ( حیف نیست که زیبایی ِ تو در پشت ِ چادر و چاقچور در بند و اسیر باشد)
نازوک، پیرهن دکون، نَما بَدی ته ( لباس ِ لطیف بر تن کن و لطافت وزیبایی خود را در چشمان طبیعت آینه بکار)

سخن کوتاه

آنچه که با نگاه امروز، می توان دیروز را تحلیل کرد و امروز را به داوری نشست، این است که اگر در ۱۷ دی ماه ۱۳۱۴ آن جهش ِ تاریخ ساز و پیشرفت آفرین جهت دریدن حجاب ِ خرافه گرایی و بیرون کشیدن زنان از گونی سیاه با همتی بی همتا انجام گرفت و زنان را از پستوها و حرمسراها بیرون کشید و به آنها شخصیت انسانی و اجتماعی بخشید، تاریخ نشان داده است که زنان، نه اینکه به گذشته رجعت نکردند بلکه با لباس ِ شیک و مدرن و آرایشی متین، زیبایی و رعنایی را هر چه تمام عیارتر، بر بلند بالای ِ بام ِ جامعه، چون بهاری شاداب، شکوفه باران کردند.
امروز اما با حجاب اجباری، زنان با شهامتی بی نظیر بر اسارت ِ کنیزساز حجاب هجوم می آورند و بر حقوق پایمال شده خود در تمامی عرصه های اجتماعی با دیو واپسگرایی به مبارزه شورانگیز روی آوردند.

***

اکنون مایل هستم، اولین گروه از زنان والامقامی که پس از تأسیس دانشگاه تهران، جامه ی جهالت را دریدند و با اندوختن علم و معرفت، در مصدر کارهای ستُرگ ِ فرهنگی، اجتماعی و سیاسی قرار گرفته اند، به مناسبت ۱۷ دی ماه، در معرض ِ قضاوت ِ همگان قرار دهم تا ببینیم که طی ۱۰ سال، از شروع ِ
دوران ِ نوین ِ ایران، چگونه این زنان از قهر ِ پستوها و حرمسراها، بر بام ِ بالا بلند ِ برج ِ اجتماعی راه یافتند و نام ایران را با چهره ای جدید، از بانوان، بلند آوازه کردند.

۱ – دکتر شمس الملوک مصاحب *** سناتور
۲ – بدرالملوک بامداد *** در خدمت آموزش و پرورش
۳ – سراج النساء *** ……
۴ – دکتر مهرانگیز منوچهریان *** سناتور
۵ – زهرا اسکندری *** دبیر آموزش و پرورش
۶ – بتول سمیعی *** دبیر آموزش و پرورش
۷ – طوسی حائری *** دبیر آموزش و پرورش
۸ – شایسته صادق *** محقق در ادبیات ایران و فرانسه
۹ – تاج الملوک نخعی *** دبیر و بازرس آموزش و پرورش
۱۰ – دکتر فروغ کیا *** پزشک
۱۱ – دکتر زهرا کیا ( خانلری ) *** استاد دانشگاه

پس از راه گشایی این زنان عالیقدر، زنان ِ دیگر، در سراسر ِ پهن دشت ِ بی کرانسرای ایرانزمین، یکی پس از دیگری، پردهی حجاب ِ جهالت و روبند ِ بندگی را دریدند و در حّد َ قد و قامت خود، وارد فعالیت های اجتماعی شدند که در صدر آنها بایستی از روانشاد دکتر فرخ روی پارسا، وزیر آموزش پرورش و خانم دکتر مهناز افخمی، وزیر امور زنان کشور را نام برد.
قدم گذاشتن در جاده پیشرفت و ترقی را پایانی نبود و زنان قصد داشتند، با آزاد کردن انرژی فرو خفته ی قرون و اعصار در خود را، در همه عرصه های اجتماعی ، با صلاحیت شورانگیزی فتح کنند. و به همین منظور عرصه مردانه ورزش را جلوه ای از صفا و زیبایی و لطافتی به شیرینی طراوت گل، معطر کردند.
سالار زنان کشور، با تلاشی بی همتا کاری کردند، کارستان. و برای اولین بار در تاریخ ایران پس از رقابتهای انتخابی ِ تیم ملی، یک تیم دختران ِ دو ومیدانی و ژیمناستیک تشکیل دادند و راهی المپیک توکیو شدند ( ۱۹۶۳ ).
و این در حالی است که در اطراف ِ نیاخاکمان، کشورهایی حضور دارند که زنان کشورشان هنوز هم بوسیله مرتجعین در بند هستند و جمهوری اسلامی در قرن ۲۱ زنان ما را با ماهیت بغایت ضد تاریخی، از عرصه ورزش محروم کرده است.
هرچند سخن راندن در این باره و شادی و شادمانی برای این روز خجسته پایانی ندارد اما اجازه بدهید برای پایان بردن این بخش از نوشته، توجه شما را به فرازهایی از مصاحبه یکی از این سالار زنان، خانم » ژولیت گورکیان » جلب کنم که در المپیک توکیو ( ۱۹۶۳ ) شرکت داشت. مصاحبه کننده آقای ایرج ادیب زاده

» نخستین بار بود که قرار بود، یک تیم دختران دو ومیدانی و ژیمناستیک راهی بازی های المپیک شوند. کشور ما تازه می خواست، مشکلات اقتصادی و سیاسی را بر طرف کند و به راهی بیفتد که ملت های پیشرفته آغاز کرده بودند. ورزش یکی از همین نشانه های بهبود اقتصادی و پیشرفت و آرامش بود. به ویژه ورزش دختران ایران که به عنوان یکی از پدیده های تجدد راه خود را باز می کرد . هنگام مسابقه، من گرمکن را در آوردم و با پیراهن ایران و شورت ورزشی برای پرتاب آماده شدم. اما دیدم یکی از مسئولان ِ برگذاری مسابقه ها، یک آقای پاکستانی، آمد جلو و گفت زودباش گرمکن خودت را بپوش! گفتم چرا؟ گفت: پاهایت برهنه است. مردها می بینند!! در آن زمان کشور ما سال ها از همسایگانش جلوتر بود. این حرف ها را نداشتیم. در ورزش ما زن و مرد فرقی نداشتند. من واقعاً برایم مشکل بود که با گرمکن وزنه و دیسک پرتاب کنم. غیر ممکن بود…»

تلنگری به وجدانهای خفته و اذهان یخ بسته

برای بیدار کردن وجدان خفته و اذهان رطوبت کشیده در جهل و ذوب شده در ولایت » انترناسیونالیسم ِ پرولتری و امت جهانی » کافی است اشاره کنم که زنان ما در آن شرایط یعنی سال ۱۳۰۰ به بعد علی رغم پوشش ِ اجباری در چادر و چاقچور فقط ساعاتی در روز اجازه داشتند بیرون بیایند و از تمامی حقوق اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و….محروم بودند و از ترس ِ واپس گرایان قادر به هیچ کاری نبودند. موسیقی، این وسیله نوازش روح انسانی، تا آن زمان، فقیهان آن را صدای شیطان می نامیدند و هر کس که به آن می پرداخت و یا حتی آن را گوش میداد، مرتکب گناهی کبیره می شد. ولی می بینیم در همین دوران، موسیقی فاخر و سرزنده ی دوره ی ساسانی با باربد و نکیسایش که این چنین خوار و ذلیل شده بود، به همت علینقی خان وزیری و حمایت رضاشاه و وزیرمعارفش علی اصغر حکمت، مبتکرطرح ِ دانشگاه ِ تهران واولین رئیس آن، دوباره نسیم ِ نوازش آفرین ِ خودش را در روح افسرده ی ایرانی دمید و از این طریق پای ِ زنان را از پستوها واندرون ها بیرون کشید و شور و حال و جلوه ای تازه به موسیقی در حال ِ شگفتن بخشیدند که در صدر فهرست این زنان ِ هنرمند می توان قمرالملوک وزیری را نام برد که نه تنها برای همگان (مرد و زن) می خواند بلکه بی حجاب ونقاب برروی صحنه ظاهرمی شد.
و برای نخستین باردر سال ۱۳۰۳ یعنی یازده سال پیش از کشف حجاب، در تالار گراند هتل ِ تهران در خیابان لاله زار بر روی صحنه رفت و در برابر ِ زنان و مردان ِ شگفت زده به آوازخوانی پرداخت. حال ببینیم قمر، خود در این باره چه می گوید.

« آن روزها هر کس بدون چادر بود، به کلانتری جلب می شد، با این همه وقتی به من پیشنهاد شد، بدون چادر، درنمایش ِ گراندهتل ظاهر شوم، قبول کردم و پیه ی کشته شدن را به تن خود مالیدم و روی صحنه رفتم. هیچ اتفاقی هم نیافتاد. حتی مورد استقبال هم قرار گرفتم ».

هم چنین در رابطه با موفقیت واستقبال عمومی و بسلا مت گذشتن از دست قداره بندان و واپسگرایان، چنین شرح می دهد.

« رژیم مملکت تغییر کرده و پس از یک بحران بزرگ، دوره آرامش فرا رسیده بود. حدس می زنم فکر برداشتن حجاب از همان موقع پیش آمده بود…».

نگاهی به شرایط زنان پس از » انقلاب شکوهمند اسلامی»

به این می اندیشم که چگونه زنان ِ ایران زمین، اینگونه در گونی سیاه پیچانده شده اند و هرگونه حرکت ِ دل انگیز و جلوه های زیبایی از آنان دریغ گشته و قوانینی ضد انسانی بر آنها تحمیل شده است.
و یا امروز در این شرایط ِ بس کشنده و درد آور، خواهران ما در خاک ِ اهورایی ایران، که زمانی بر تخت طاووس ِ پادشاهی تکیه داده بودند و از همه گونه حرمت و منزلت انسانی ِ والا برخوردار بودند، اینگونه خوار وُ ذلیل و سرکوب شده اند و روزگار ِ غریبی را در وسعت غربت زده ایران زمین سپری می کنند؟
ظاهر ِ اوضاع ِ اجتماعی ایران، چنین می نماید که زنان را رمقی و یا شوری برای رها شدن از روبند ِ بنده ساز، در آنها نمی جوشد و همگی سر خم کرده اند و به شرایط تسلیم شده اند.
اما در عمق اگر بنگریم و چشمان ِ بصیرت داشته باشیم، خواهیم دید که زنان سالار ما نه اینکه تسلیم شرایط نشدند بلکه در تمامی عرصه ها حکومت ِ اسلامی ِ واپسگرا را به چالش طلیبده اند.
و هر یک در درون و بیرون از خود با دنیایی از جهل و جهالت و تعصب فنا کننده ی تحمیل شده بر خود، مبارزه ای ستُرگ را در میدان ِ بیداد و ستمگری، آهنگ ِ عزمشان کرده اند که ابتدا خود رهبری به زمین زدن این سیه دلان ضد زن و زیبائی و لطافت و ظرافت را به عهده بگیرند و با آزاد سازی خود از چنبره دست و پا گیر تعصب و تیرگی، مردان ِ در بند جهل و جهالت را آزاد کنند.
و این منظری است دلنواز و شادی بخش در چهره های غمگین امّا امیدوار که در زیر آوار ِ تعصب و جهل، جوان نا شده در دست انداز پیری افتاده اند.
و اما چند پرسش از وجدانهای ِ بیدار؟
آیا شرم آور نیست که باز گفته شود یک زن برابر با نصف مرد در جامعه ارزشیابی می شود و یا اینکه زن نمی تواند قاضی بشود و بدون اجازه شوهر به مسافرت برود؟
آیا شرم آورتر نیست که زنان را از حق انتخاب شدن به مقام ریاست جمهوری، به این دلیل که چون » رجُل » نیستند، از آن محروم کنند؟
آیا … و باز آیا …؟
و راستی چرا زنان ِ کشور ما، امروز به این سطح از شرایط ِ زندگی نزول داده شده اند؟
چرا باز در چادر و چاقچور، اسیر و از همه ی مواهب آزاد زیستن محرومشان کرده اند؟ این سوال و سوالاتی از این دست را بایستی هر وجدان بیدار و آگاه و طرفداری از حقوق زنان و برابری آنان با مردان در همه عرصه ها پاسخ دهند و منصفانه به تاریخ بنگرند که چرا چنین شد؟
آیا بیهوده است که باز این سوال دردناک را بر زبان بیاوریم که چرا روشنفکران ِ ما پس از اتقلاب اکتبر ِ روسیه بر هرچه مدرنیته و جامعه ی باز هجوم بردند و در آغاز دهه ۴۰ خورشیدی چشم بر هر گونه ترقی و پیشرفت ِ اجتماعی بستند و پشت فردی مرتجع بنام خمینی سینه زدند که با آزادی زنان در عرصه های اجتماعی و حق رأی و انتخاب شدن آنها مخالف بود و پس از آن سلاح بدست گرفتند و جامعه ی آفتاب گون را تیره و تار کردند و در هر کوی و برزنی خون ریختند و جامعه و آزادیهای ِ اجتماعی را محدود و قفل نمودند و رژیم را در حالت تدافعی قرار دادند که در مقابل از خود عکس العمل نشان دهد و عاقبت پس از به زیر کشیدن رژیم پادشاهی، جامعه را با تمامی دستاوردهای اجتماعی و ثروتش، بدست رجاله های قرون اعصار ِ تاریک سپردند که اولین اقدامشان به حاشیه کشاندن زنان کشور بود و سپس پیچاندن آنها در گونی سیاه؟
آیا وقت آن نرسیده است که وجدانن گذشته ناشاد خودمان را مورد ملامت قرار دهیم و ابتدا به خودمان انتقاد کنیم و سپس در پیشگاه ملت ایران و بویژه زنان زانو بزنیم و از عملکرد بغایت ضد تاریخی خود عذر خواهی کنیم؟

مگر زنان ِ روشنفکر ما در نظام پادشاهی گذشته چه کمبودی داشتند که آنچنان شوریدند تا دوباره در گونی سیاه فرو روند؟
اگر آن آزادیهای اجتماعی به قول روشنفکران آن زمان مبتذل بود، فرو رفتن در چادر و چاقچور را چه می نامند ؟
آیا به خاطر محدودیت سیاسی می بایستی جامعه پیشرفته در دیگر عرصه ها را به غول ارتجاع می سپردیم که همه دستاوردهای ما را لگد کوب کند؟
هر چند این قلم معتقد است که زنان کشورمان چنین نمی خواستند که امروز بر آنها می رود ولی آیا حق داریم از آنها سوال کنیم که در یک طیف ترقی خواهی و پیشرفت اجتماعی می توان واپسگرایان ضد زن را بر یک نظام مدرن و امروزی مقدم شمرد؟
آیا حق داریم سوال کنیم که چرا در دهه ۴۰ خورشیدی زنان ِ روشنفکر در طیف چپ، تمامی مظاهر ِ زیبائی را نفی می کردند و آرایش چهره و مو و لباس پوشیدن ِ امروزی را به سُخره می گرفتند و دوست داشتند ژولیده و زمُخت، لباس چریکی به تن کنند و از هر چه زیبائی متنفّر باشند؟

زنان در حکومت اسلامی

آیا رد کردن چنین مظاهر پیشرفت و مدرنیته، استقبال از کهنه پرستی و عقبگرائی نبود و نیست؟ نگوئید نه، زیرا به لحاظ منطقی نمی شود آن نظام پیشرفته در زمینه های اجتماعی و آزادی های فردی در تمامی عرصه ها را رد کرد و از آخوند جماعت توقع بیشتراز آن را داشت.
تازه اگر بر فرض محال آخوندها حاکم نمی شدند، مطمئناً ما امروز یکی از اقمار روسیه شوروی بودیم که همگان پس از فروپاشی ِ این جسد مردار شده، دیدیم که چه جهنمی بوده است.
قصد ملامت ندارم ولی دردمند هستم. زیرا خود در آن شرایط، جوانی بودم که از دوران جوانی ام بهره می بردم و با تمامی مظاهر ِ زیبائی نرد ِ عشق می باختم.
دختران ِ همسن و سال من در اوج ِ آزادی ِ فردی و اجتماعی آنچه را که دلخواهشان بود انجام می دادند.

زنان در دوران پادشاهی

روزگار ِ دوران ِ من روشن و آفتابی بود و از درخت پر تراوت ِ شرایط زندگی، گل عشق می چیدیم و در عشق جوانی سرشار بودیم ( و اگر هم محدودیتی بود، تعصّب و خشک مغزی فرهنگ شریعتمداران بود که هنوز رمقی داشتند و آزادیها را مانع می شدند ).
در شب های تابستان ِ » چمخاله » با دختران زیباروی، شب های تاریک را جلوه ای از عشق ِ مستانه و شادکامی عاشقانه می بخشیدیم و چون کبوتری گردن فراز چرخشی جانانه می زدیم .
به نام عشق به خواب می رفتیم و به عشق ِ دیدار ِ یار و بوسه بر لب ِ تبدار، بیدار می شدیم و در غروب ِ روشن ِ شهرمان به کوچه معشوق پا می گذاشتیم و دلی می دادیم و بوسه ای شکرین از لبهای داغ و تب دار ِ دلدار می ربودیم.
آرشیو جوانی ام پر است از نامه های عاشقانه دل انگیز و جگر سوز که گاه گاه بر روی شانه یکدیگر اشک شوق می ریختیم و روی زانوان یکدیگر به خواب می رفتیم. امیدوارم روزی بتوانم دوران رسوائی و شیدائی خود را بر روی کاغذ بنگارم و تقدیم دختران و پسران نسل جدید کنم که از همه ی این شور و شیدائی ِ جوانی محروم هستند.
آری در یک کلام، دوره ی جوانی ِ من دوره ی رمانتیک ِ عشق سالاری بود. ولی امّا امروز دلم گرفته است، نه به خاطر خود بلکه به خاطر دختران و پسران جوانی که هنوز شهد عشق را نچشیده، بایستی به خانه » بخت » بروند تا بدبخت شوند چون نه جلوه ای از عشق موجود است و نه آزادی و دلدادگی، هرچه است سیاهی و تیرگی و پیچیده در چادر و چاقچور. و بر سر هر چهار راه و گذرگاها پاسداران شب در کمین هستند تا مبادا لبخندی از معشوق به سوی عاشق پرتاب شود. امروز اجبار کور حاکم است و زنان مجبورند آنچه را که آخوندهای ِ ما قبل تاریخ می پسندند، انجام دهند.

سخن ِ پایانی

می گفتند و بعضاً می گویند و چه عبث می گفتند و می گویند که چون رضاشاه چادر را از سر زنان برداشت، جامعه انتقام خودش را در » انقلاب شکوهمند » گرفت و دوباره به عصر چادر برگشت. می گوئیم خیر، در بعضی مواقع و در شرایطی خاص برای هماهنگ کردن یک جامعه عقب مانده، بایستی از بالا و حتی اگر هم شده با زور اقدام کرد و آنانی را که در چنبره دین و مذهب از نوع خرافی اش اسیر هستند، ازبند خرافات نجات داد و نشاط جامعه را بارور کرد و جامعه را با دنیای امروزی هماهنگ نمود و این گامی بود که رضاشاه برداشت و دین و مذهب را به حاشیه راند و اگر چادر را از سر زنان برداشت، در عوض پای آنها را در عرصه های اجتماعی باز کرد که این خود یکی از مظاهر مدرنیته و آزادیخواهی بود که نسل قبل تر در انقلاب مشروطیت خواستارش بودند امّا نتواستند. و تاریخ نشان داده است که این عمل رضاشاه درست بوده است و زنان ما در حرکت به سمت آینده به گذشته رجعت نکردند، یعنی با اینکه شرایط آزادی پوشش ایجاد شده بود زنان در اکثریتشان در شهرها چادر برسر نگذاشتند ولی امروز، پس از آن پیشرفت اجتماعی در نظام ِ گذشته، زنان ما را به گذشته رجعت دادند و چادر و چاقچور برسرشان کردند. حال اگر شرایطی ایجاد شود که آزاد باشند خود در مورد پوشش تصمیم بگیرند خواهیم دید که بیش از ۷۰ درصد آنها چادر و روسری را بر میدارند و کشف حجاب می کنند.

(1) این رباعی به لهجه گیلکی سروده شده است و چون با این روز ِ تاریخی مناسبت داشت در کاکل این نوشته تزئین کردم.

17 دی، رهایی ِ خورشید ِ زیبایی از اسارت ِ دیو ِ سیاهی بر همه ی بانوان ِ ایرانزمین همایون باد!

1- این رباعی به گویش گیلکی سروده شده است

نویسنده و سراینده: احمد پناهنده

Advertisements

فرستادن دیدگاه

Required fields are marked *

*
*

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: