دروغهایی که ملت ایران را زمین زد


 

دروغهایی که ملت ایران را زمین زد

قسمت دوم

یکی دیگر از دروغهای ویران کننده اذهان ساده دل و تخریب کننده امنیت کشور، غرق شدن یا مردن صمد بهرنگی در رودخانه ی ارس بود که روشنفکران بیگانه خو و دروغگو، مرگ طبیعی و غرق شدن او را به دلیل ندانستن فنون شنا، به سازمان امنیت ربط دادند و بی هیچ عذاب وجدانی بر تنور این دروغ و یاوه بافتن، سالها دمیدند.
و دردا و دریغا هنوز هم هرباره و گاه و بیگاه با اینکه دروغشان با اسناد محکم و دقیق و همچنین با شهادت ِ شاهد ِ زنده، رو شده است، بی پروا و بی هیچ اخلاق و وجدان انسانی، دروغهای دیروزی را تکرار می کنند، بی آنکه اندکی شرم نمایند.
گویی وجدان انسانی، اخلاق وتعهد اجتماعی و شرم را این ناکسان، بیگانه و تهی هستند که اینچنین همه ی ارزشهای زندگی را زیر پا می گذارند تا تاریخ و زندگی یک ملت سرفراز را تخریب کنند.
بی هیچ گفتگو این کسان و همه ی این نامردان تاریخ به دلیل بیگانه بودن از خویشتن خویش ایرانی، در تندپیچ های زمان و تاریخ در زمین بیگانگان بازی می کنند و سنگ های زخم و درد و ویرانی را بر سر ایرانیان و در زمین ایران پرتاب می کنند.
ابلهانی که به دلیل نداشتن دانش اخلاق و وجدان و دارا بودن عقده های حقارت و پستی، فقط تخم دروغ می کارند و تخریب زندگی و امنیت و تاریخ درو می کنند.
یادمان باشد که در این عرصه دروغ بافی همیشه بیگانه خویان اسلامی و کمونیستی در کنار هم در تخریب تاریخ و وبران کردن زندگی و امنیت ایرانی سهم مشترک دارند.
و باید گفت، تفو بر شما ای بیگانه خویان تفو
حال ببینیم صمد بهرنگی چگونه مرد؟
صمد بهرنگی با اینکه افکار کمونیستی داشت و ایده و مرامش را در کتابهایش منعکس می کرد، به گواهی تاریخ و اسناد، کسی کاری به او نداشت و او هم به اندازه توان خودش در همان محدوده ی خود افکارش را انتشار می داد.
و حتا کتابهای او مثل ماهی سیاه کوچولو و الدوز کلاغها و و و در کانون پرورش کودکان و نو جوانان مورد استفاده قرار می گرفت و هیچگاه هم دستگیر نشد و تحت تعقیب قرار نگرفت.
و عاقبت روزی از روزهای آخرین ماه تابستان سال 1347 خورشیدی به اتفاق دوستش حمزه فراهتی که دامپزشک ارتش بود، سوار بر اسبی به سمت رود ارس می رانند که صمد برای شنا وارد آب می شود و چون شنا بلد نبوده است، آب او را در خود فرو می گیرد و خفه می کند.
همه ی ماجرا همین بود و به همین سادگی
حال ببینیم ناکسان دروغگوی تاریخ در این باره چه می گویند؟
اسد بهرنگی
» برادر صمد بهرنگی (اسد بهرنگی) در این باره می‌گویذ: همه می‌دانند که ویژه‌نامهٔ آرش چند ماهی پس از مرگ صمد بهرنگی منتشر شد و آن موقع هم دوستان نزدیک صمد بر مرگ او مشکوک بودند. با اطلاعاتی که از جریانات تابستان ۴۷ داشتند کشته شدن صمد را به وسیلهٔ عمله‌های رژیم که شاید ساواک هم مستقیماً در آن دست نداشته باشد دور از انتظار نمی‌دانستند.»
اسد بهرنگی در قسمت دیگری از این کتاب می‌گوید: «در زمانی که ما در کنار ارس دنبال صمد می‌گشتیم و صمد را داد می‌زدیم مامورین ساواک به خانهٔ صمد آمده و همه چیز را به هم ریخته بودند. میز تحریر مخصوص او را شکسته بودند و نامه‌ها و یادداشت‌هایش را زیر و رو کرده بودند. و اهل خانه را مورد بازجویی قرار داده بودند، و چند کتاب و یادداشت هم برداشته و برده بودند و خوشبختانه کتابخانهٔ اصلی صمد را که در آن طرف حیاط بود ندیده بودند.»
جلال آل احمد
» جلا آل احمد شش ماه بعد از مرگ صمد در نامه‌ای به منصور اوجی شاعر شیرازی می‌نویسد «… اما در باب صمد. درین تردیدی نیست که غرق شده. اما چون همه دلمان می‌خواست قصه بسازیم ساختیم… خب ساختیم دیگر. آن مقاله را من به همین قصد نوشتم که مثلاً تکنیک آن افسانه‌سازی را روشن کنم برای خودم. حیف که سر و دستش شکسته ماند و هدایت کننده نبود به آن چه مرحوم نویسنده‌اش می‌خواست بگوید…»
به نظر من این گفته ها و نوشته ها یا دروغ پردازی های بی پروا، یاوه ای بیش نیستند
حال شهادت ِ شاهد زنده ی این واقعه، از زبان همزه فراحتی را با هم بخوانیم:
» شب را در پاسگاهی خوابیدیم و فردای آن روز، روز نهم شهریور ماه 1347 نزدیکی های ساعت 11 صبح به پاسگاه مرزی دیگری رسیدیم. غیر از پنج سرباز کس دیگری در پاسگاه نبود. ارس درست در پشت پاسگاه جریان داشت. در میان خنده و شوخی لخت شدیم . به آب زدیم. رودخانه در طرف ساحل ایران نسبتن آرام و در طرف شوروی کمی مغشوش و تند بود.
جایی که صمد ایستاده بود، آب حتا به بالاتر از نافش هم نمی رسید. او خود را در مسیر آب ول کرد. سرشار از شوق و شعف بود. با هر دست و پایی که می زد، تلالو تابش طلایی خورشید روی سطح رودخانه را بر هم می زد. پنجاه متری شنا نکرده بود که صدای فریاد صمد را شنیدم:
» دکتر! دکتر! «
بلافاصله برگشتم و دیدم که صمد تا بالای شانه هایش تو آب است و هراسان دست و پا می زند.
بلافاصله چرخ زدم و در خلاف جهت جریان آب، روی به سمتی که صمد بود با تمام قوا دست و پا زدم.
تقریبن نصف فاصله را طی کرده بودم که صمد برای سومین بار صدایم کرد. این بار دیگر صدایش ضعیف تر شده بود.
سربازها با شنیدن صدای داد و فریاد ما از پاسگاه بیرون ریختند. حتا یکی از آنها پاچه های شلوارش را بالا زد و چند متری توی آب رفت ولی بقیه هاج و واج و بی حرکت، مثل برق گرفته ها ایستاده بودند. صمد فقط توانست سه بار مرا صدا کند و من هربار در میان دست و پا زدن های ملتهبانه اش فریاد زدم:
» صمد دست و پا بزن، دست و پا بزن، رسیدم رسیدم.»
دیدم که جریان تند آب، صمد را در خود بلعید، دیدم که صمد ناپدید شد. دیدم که جهان خاموش شد.
دیوانه وار در میان آب های کدر، این طرف و آن طرف زدم و صدای طپش قلبم را در شقیقه هایم می شنیدم. سعی کردم او را زیر آب ها پیدا کنم. تا قعر کدر روخانه رفتم و به هرجایی دست انداختم. اما تلاشم بیهوده بود. دیگر در مسیر جریان تند و شدید قرار گرفته بودم و از نفس افتاده بودم و بعد با اندک رمقی که برایم مانه بود، خود را به پای رس روخانه کشیدم و سربازها را دیدم که دست دراز کردند و مرا از رودخانه بیرون کشیدند…»
و این همه ی ماجرا بود
باشد که با خواندن این واقعیت ها، از دروغ و یاوه های ناکسان تاریخ فاصله بگیریم و به اصل خویشتن خویش ایرانی گره بخوریم و به قول داریوش بزرگ:
اهورا مزدا ایران را از دروغ و دشمن و خشکسالی حفاظت کند
چنین باد
احمد پناهنده

Advertisements

فرستادن دیدگاه

Required fields are marked *

*
*

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: