خود زنی بختیار


 

خود زنی بختیار

درسی از تاریخ برای جوانان ایرانم
این روزها به مناسبت صدمین زاد روز شاپور بختیار، فرصتی ایجاد شد تا افراد و سازمانها اینجا و آنجا برای بختیار مرثیه بخوانند و ظاهرن از عملکرد ناشادشان نسبت به او پوزش بطلبند و قهرمانش کنند.
هرچند بختیار در یک تندپیچ تاریخی پیشقدم شد تا ویرانی ایران را توسط یاران دیروزش و نیروهای چپ و اسلامیون در همه شکلش، در حد توان خود و با مشروعیتی که پادشاه ایران برایش فراهم کرده بود، جلوگیری کند. که البته حرکتی رو به جلو بود و باید به ایشان دست مریزاد گفت. اما چون پس زمینه ی ذهنش نسبت به خاندان پهلوی چرکین بود و کینه ی شخصی نسبت به پادشاهان پهلوی در درونش غوغا می کرد، با عملکردهای ویرانسازش نه اینکه سبب ساز سقوطش شد. بلکه ویرانی ایران و هموار کردن راه برای اسلامیون را شتاب بخشید.
دوستانی که امروز برایش مرثیه بی مالیات می خوانند و سعی می کنند بزرگش کنند طوری که قهرمان بشود، باید گفت هیچ حسن و نیتی در این باره ندارند. بلکه در این دوران تنهایی و و طرد شدن توسط ملت ایران و از صحنه تاریخی، می خواهند برای خودشان پناهگاهی پیدا کنند تا در پشت آن در مداری دیگر باز همین شرایط مرگبار را طولانی تر کنند.
وگرنه این افراد و سازمانها حتا اگر به اندازه ی ارزنی انصاف و حسن نیت داشتند و به ملت ایران و تاریخ و فرهنگ و منافع ملت می اندیشیدند و در این باره دلسوز و پاسخ گو بودند. باید بیش از همه قدر دادن پادشاه ایرانساز، محمد رضا شاه ایراندوست باشند که با حس وطندوستی بی نظیرشان این فرصت را برای بختیارها ایجاد کردند.
پادشاهی که خود و پدر ارجمند و بزرگشان ایران ویران شده ی قاجاریه را با همت و درایت بی همتایشان به بالاترین قله ی جهان مدرن سنجاق کردند، که بسیاری از کشورها حسرت رسیدن به این ترقی و پیشرفت را آه می کشیدند. حتا کره جنوبی.
حال با این مقدمه نگاهی به خود زنی بختیار می اندازیم که در طول سی و هفت روز سبب شد هم خودش سقوط بکند و هم ایران به دست اسلامیون بیافتد.
بعد از فاجعه ی سینما رکس آبادان و هفده ی شهریور که اسلامیون و نیروهای چپ و همچنین نیروهای به اصطلاح ملی که می رفتند ایران را در تمامیتش به خاطر منافع تنگ گروهی و کینه شخصی نسبت به خاندان پهلوی، ویران کنند و شتبان برای نزدیک شدن به اسلامیون عقب گرا از هم سبقت می گرفتند.
پادشاه دلسوز وایرانساز، محمد رضا شاه پهلوی، با همتی مردانه و بزرگ و فقط برای حفظ ایران و منافع ملت، این شانس یا فرصت تاریخی را برای به اصطلاح ملیون فراهم کرد تا خودشان را در این آزمون تاریخی محک بزنند.
از این جهت ابتدا دکتر غلام حسین صدیقی، عضو جبهه ملی را مامور کرد که کابینه تشکیل دهد. اما آقای صدیقی شرطش این بود که پادشاه در ایران بمانند و اختیارات قانونی خود را به یک شورای نیابت سلطنت واگذار کنند.
که پیشنهادی پذیرفتنی نبود
زیرا پادشاه ایرانساز به دلیل کسالت و بیماری احتیاج داشت که مدتی از ایران دور باشد و این بی حرمتی مردم تحریک شده و نمک نشناس و گروه ها و سازمانها و احزاب ضد منافع و ارجمندی ایران را نبیند.
چون باور داشت که که نمی تواند در مقام پادشاه یک کشور ببیند چنین نسبت به خدمات خود و پدرشان بی حرمتی و بی احترامی می کنند و از طرف دیگر تحمل نداشت که ببیند از دماغ کسی خون بیاید.
از این جهت در پاسخ دکتر صدیقی می گویند:
» این تقاضا برایم پذیرفتنی نبود، زیرا مفهومش آن بود که قبول کنم قادر به سلطنت نیستم. اما باید بگویم که دکتر صدیقی تنها سیاستمدار مخالفی بود که مصرّن از من خواست ایران را ترک نکنم.»
که البته به باور من دکتر صدیقی در پافشاری به ماندن پادشاه ایران حسن نیت داشت. زیرا با رفتن پادشاه، شیرازه ی فرماندهی ارتش و تعادل بین قوا به هم می ریخت و روحیه ها پایین می آمدند که چنین هم شد. اما برای پادشاه ایران چاره ای نبود که حتمن ایران را چند هفته و یا چند ماهی برای معالجه بیماری و استراحت، ترک کنند.
در همین ایام بازرگان و سنجابی بعد از دستبوسی خمینی در پاریس، به ایران برگشته بودند و غیر قانونی و حتا ضد قانونی دست به تحریکات عوام پسند و خمینی پسند می زدند که هر دو طبق مفرارات حکومت نظامی بازداشت شدند.
پادشاه فقید در کتاب پاسخ به تاریخ در باره ی ملاقات سنجابی می نویسد:
» دکتر سنجابی از زندان بوسیله ی رئیس ساواک سپهبد مقدم تقاضای ملاقات مرا کرد. برای تسهیل مذاکرات و آماده سازی محیط از دولت خواستم سنجابی و بازرگان را آزاد کنند. پس از چند روز تقاضای ملاقات سنجابی را پذیرفتم. او با احترام بسیار دست مرا بوسید و نسبت به مقام سلطنت و شخص من ابراز وفاداری بسیار کرد و گفت که حاضر است مقام نخست وزیری را قبول کند، بشرطی که من به بهانه ی «استفاده از تعطیلات» راهی خارج شوم. او نه می خواست شورای نیابت سلطنت تشکیل شود، که تشکیل آن قانونن الزامی بود و نه می خواست از مجلسین رای اعتماد بخواهد.
من از قبول توقعات سنجابی سرباز زدم و در حالیکه شرایط روز بروز دشوارتر می شد، در جستجوی راه حل دیگری بر آمدم.»
و بعد با تمام ژرفای ایراندوستی و ایران اندیشی همه ی وجدانهای موجود در صحنه سیاسی ایران را مخاطب قرار می دهد و برای ثبت در تاریخ پرسش می کند:
» آیا واقعن رهبران سیاسی مخالف، متوجه ی وخامت اوضاع و خطراتی که کشور را تهدید می کرد، بودند؟
آیا می دانستند که دیگر حفظ امتیازات و بر آوردن توقعاتشان مطرح نیست، بلکه حیات و ممات ایران در میان است؟»
من امروز پاسخ می دهم، خیر
زیرا نیروهای اسلامی در همه طیفش به ایران و ایرانی اعتقادی نداشتند تا متوجه خطر بشوند به عبارت دیگر آنها خطر را استقبال می کردند تا بر روی خاکروبه های ویرانی ایران خلافت عقب مانده و ضد ایران و ایرانی شان را بر پا کنند.
نیروهای چپ در همه شکلش ایران سرفراز را خاری در چشمان می پنداشتند و برای ویرانی ایران و حتا تجزیه و تکه پاره کردن آن روز شماری می کردند. زیرا به ایران و ملت ایران باور نداشتند و قبله گاهشان انترناسیونالیسم بخوان روسیه ی شوروی بود که می خواستند ایران را در دهان روسیه فرو کنند و خود حمالی روسیه را در ایران به عهده بگیرند.
نیروهای به اصطلاح ملی مثل سنجابی ها و فروهرها نشان دادند که چون پیشوایشان مصدق السلطنه حاضرند با پست ترین موجودات تاریخ ایران دست اتحاد بدهند و همرز خودشان را به پای ارتجاعمرد تاریخ ایران خمینی قربانی کنند اما حاضر نشوند قدمی جهت تلاش برای حفظ ایران بردارند.
در این هنگام بختیار بوسیله ی رئیس ساواک سپهد مقدم تقاضا کرد که با پادشاه ملاقات کند.
پادشاه فقید ایران در این باره در کتاب پاسخ به تاریخ می نویسد:
» اگر اشتباه نکنم، سپهبد مقدم شخصن وی را شبانه و در خارج از ساعات متعارف ملاقات، به کاخ نیاوران هدایت کرد. بختیار در این ملاقات مکرّرن نسبت به مقام سلطنت ابراز وفاداری کرد و کوشید به من ثابت کند که تنها کسی است که می تواند در آن شرایط دشوار دولت را تشکیل دهد. او می گفت مایل است تمام ترتیبات مندرج در قانون اساسی را رعایت کند. بدین معنی که قبل از مسافرت من به خارج از کشور بعنوان تعطیلات، یک شورای نیابت سلطنت تشکیل شود و از دو مجلس رای اعتماد بگیرد.»
اما هنوز بر صندلی صدرات ننشسته بود که وعده و وفاداری اش به سلطنت را زیر پا گذاشت و برای عوام فریبی عکس شخص اول مملکت، محمد رضا شاه را پائین آورد و عکس مصدق السلطنه ی دروغزن و یاوه گو را بالا برد و نشان داد:
ذات بد نیکو نگردد آنکه بنیادش بد است
در حالی که اگر ذره ای عقل و خرد و انصاف داشت، باید متوجه می شد که همه ی مشروعیت خودش را از نظام پادشاهی و سلطنت پهلوی و محمد رضا شاه گرفته است.
بنابراین پشت کردن به این موضوع در واقع زیر پا گذاشتن مشروعیتی بود که به او واگذار شده بود.
او به همین هم بسنده نکرد بلکه برای عوام فریبی بیشتر باد به غبغب انداخت و بی مطالعه و ارزیابی شرایط، ساواک را منحل کرد.
همه ی جانیان و آدمکشان و قاتلین تروریست و کمونیست های ضد ایران را آزاد کرد
مطبوعات را آزاد گذاشت تا هر رجاله ی چاله میدانی دهان باز کند و به تاریخ و فرهنگ و تمدن و خانواده ی پادشاهان پهلوی توهین کنند.
و این همه سبب شد که خودش به جانش ایمن نباشد و بعد فرار را بر قرار ترجیح داد.
حتمن یادش رفته بود که مشروعیت خودش را از از خاندان پهلوی و محمد رضا شاه گرفته بود و ابزار قدرتش هم ساواک و ارتش و مجلسین و ادارات دولتی و هواخواهان پادشاهی و ایرانیان ایراندوست هستند.
زیرا خود حتا در بین دوستان سابقش هیچ مشروعیتی نداشت. بنابراین جا داشت که ایشان با تکیه بر ساواک و ارتش و هوا خواهان خاندان پهلوی و ایراندوستان، سران اغتشاش گر را دستگیر می کرد و اجازه نمی داد خمینی ضد بشر وارد ایران می شد.
و بعد آرام آرام وقتی که آتش ویرانی ِ ایران را خاموش می کرد، آنوقت دست به اصلاحات می زد نه وقتی که فاقد این توان بود که شلوارش را بالا بکشد و آب دماغش را پاک کند.
منحل کردن ساواک و برداشتن سانسور از مطبوعات و آزاد کردن قاتلین و تروریست ها و کمونیست های ضد ایرانی از زندان، در آن شرایط فضیلت نبود بلکه خود زنی بود که تاریخ ثابت و ثبت کرد.
زیرا وقتی سیل می آید، نباید پل ها و سدهای مانع سیل را خراب کرد. بلکه باید با تکیه بر آنها ابتدا جلوی سیل را گرفت و بعد آرام آرام مرمتش کرد.
اما و هزاران اما ولی چنین نکرد و خودش بیش از همه چوبش را خورد.
با این همه شهامت او در پذیرش پست نخست وزیری در آن شرایط و ایستادن در مقابل رجاله های اسلامی در قیاس با دوستان سابقش و همه ی نیروهای موجود آن زمان در صحنه ی سیاسی، قابل تقدیر و قابل تحسین است. هرچند نا بخردانه و عوامفریبانه با عملکر ناشادش ایران را برباد داد.
باشد که جوانان با خواندن این برگ از تاریخ هوشیار شوند و مثل پدران و مادرانشان گول یاوه گویی گروه ها و سازمانها و احزاب و شخصیت های دروغزن را نخورند و به ایران بیاندیشند و برای سربلندی اش از هیچ تلاشی گریزان نباشند.
چنین باد
احمد پناهنده
http://www.apanahan.blogspot.com
http://www.apanahan.wordpress.com

Advertisements

فرستادن دیدگاه

Required fields are marked *

*
*

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: