یک گِله و یک دستمریزاد از و برای پریزیدنت ترامپ


یک گِله و یک دستمریزاد از و برای پریزیدنت ترامپ

پریزیدنت ترامپ گرامی

استراتژی و سیاست گذاری شما و دولت شما را در مقابل حکومت انسان کش اسلامی در ایران را شنیدم و خواندم.

بی هیچ مبالغه ای باید بگویم که با این استراتژی و سیاست گذاری، دل ایرانیانی که تمام قد به فکر ایران و عبور از این حکومت ضد انسانی و ضد ایرانی هستند، را شاد کردید.

زیرا ملت ایران در تمامیتش، زمین خورده ی همین به اصطلاح دموکراتها در آمریکا و دکانداران اروپایی هستند.

و حتمن می توانید به خاطر بیاورید که چگونه کارتر، این بادام فروش ِ عاشق جانوران ِ وحوش اسلامی، با حربه ی حقوق بشری، ضد بشر ترین جانوران ِ آدم نما را به جان ملت های بی دفاع انداخت و جهان را تا امروز نا امن کرد.

و حتمن فراموش نکرده اید که حسین اوباما چگونه دست در دست همین انسان کشان اسلامی، قیام به پا خواسته ی ملت ایران را در سال 88، برای عبور از جانوران اسلامی، سرکوب کردند و روی سیاه کارتر را کمی سپید کرد.

بنابراین سیاست مداران ِ آمریکا در تمامیتش از نگاه وجدانی، یک عذرخواهی به ملت ایران بدهکار بودند و برای دلجویی از ملت ایران می بایستی تمام قد در کنار ملت ایران قرار می گرفتند تا با حمایت همه جانبه شان، ملتی را به سوی رهایی سوق دهند که کارترها و اوباماها، آنان را در زنجیر اسلامیون وحشی به بند کشیدند.

و خوشا بر شما که امروز این قرعه ی انسانی و اخلاقی بنام شما افتاد و می توانید با حمایت از ملت ایران برای رهایی از چنگال خون آشام اسلامیون در ایران، برگ زرینی را در دفتر یادگارها و یادبودهای کاخ سپید ثبت کنید.

مطمئن باشید که ملت ایران با کوچکترین حمایت از جهان آزاد و در راسش، ملت و دولت آمریکا، حکومت فاسد و ضد انسانی اسلامی را از جای جای ایرانزمین جارو خواهند کرد.

و خودتان هم آگاه شده اید که اسلامیون وحشی در ایران بیش از هر کس و هر چیزی از ملت ایران وحشت دارند.

بسیار خوشحالم و خوشحالیم که با سیاست قاطع، خواب انگل های اسلامی را در ایران بر هم زده اید که هیچ حتا خواب دکانداران اروپایی را که فقط به جیبشان نگاه می کنند، پریشان کردید.

دست مریزاد پرزیدنت ترامپ

اما یک گله

گله من به عنوان یک ایرانی از شما این است که ملت ایران به هیچ وجه و در هیچ شرایطی حاضر نیستند که سرنگونی حکومت ضد انسانی اسلامی، به تکه تکه شدن ایران بیانجامد و یا نام های تاریخی و جغرافیایی ایران را به دلخواه عوض کنند.

خیلیج همیشه پارس، از نام دریای پارس گرفته شده است. بویژه کتیبه ای که در موقع حفر کانال سوئز از داریوش به دست آمده است، این خلیج به نام دریای پارس خوانده شده است.

مورخان و محققان خارجی ِ دنیای قدیم از آن جمله:

هرودت، نئارخوس،استرابون، کورسیوس رومی و حتا محققانی چون:

اصطخری، مسعودی، بیرونی، ابن حوقل، مقدسی، مستوفی و ناصر خسرو، در آثار و نوشته های خود از آن بنام خلیج پارس یا دریای پارس یاد کرده اند.

بنابراین زیبنده نیست، شما که امروز تمام قد در کنار ملت ایران قرار گرفته اید، مرتکب خطایی حال چه به عمد و یا غیر عمد شوید که حساسیت ملت ایران را برانگزانید.

حتمن به خوبی می دانید که از این گونه خطاها، فقط حکومت انسان خوار اسلامی در ایران سود می برد که هیچ اعتنقاد و علاقه ای به ایران ندارد چه رسد به چهار چوب ارضی اش حساس باشد.

اما می تواند از این خطا به خوبی بهره بگیرد و انسان های ناآگاه را پشت سر خودشان علیه سیاست شما بسیج کند

فراموش نکنید که جهان آزاد و در راسش آمریکا به ریاست شما، برای عبور از حکومت ضد بشری اسلامی، به ملت ایران نیازمند است. زیرا این ملت ایران است که باید حکومت ضد ایرانی آخوندهای با عمامه و مکلا را سرنگون کنند البته با حمایت همه جانبه از شما

درود بر شما

مطمئن هستم ملت ایران، در پیشبرد سیاست واقعگرایانه و انسانی تان، برای عبور از آدمخواران اسلامی در ایران، کنار شما خواهند بود تا رهایی و آزادی به ایران و از طریق ایران به جای جای جهان برگردد.

فراموش نکنید امروز، شاهزاده رضا پهلوی بیش از هر زمانی، محبوب ِ دل ملت ایران شده است و ایشان با لیاقت و درایت و شایستگی بی همتا و با سرمایه ی تاریخی می تواند، خلاء قدرت بعد از سرنگونی آخوندهای ضد ایرانی در ایران را پر کند.

درود ملت ایران بر ایشان باد

چنین باد

احمد پناهنده

15 اکتبر 2017

Advertisements

من هم با گلپای آواز و موسیقی ایرانی موافقم


من هم با گلپای آواز و موسیقی ایرانی موافقم

این روزها در ایران گلپای آواز ِ جاودان ایرانزمین لب به گلایه باز کرده است و از کسانی که به ازای خانه نشین شدن ایشان و امثال ایشان، بساط مارگیری ِ توده ای را باز کردند و در حلقه ی شخصیت های پوسیده و توده ای، چون امیر هوشنگ ابتهاج و لطفی و من اضافه می کنم شفعیی کدکنی، به آلاف و الوفی رسیدند، به حق انتقاد کرده است که چرا در حکومت هنرمند کش اسلامیون، لال دانه خورده اند و لال شدند؟
چرا صدایی از آنها برای دادخواهی از استاتید موسیقی ایرانی که بر همه این کسان حق استادی دارند، به ازای مصلحت روزانه خود، بیرون نیامده است و لب به اعتراض نگشودند؟
حتمن باید تیغ برهنه ی اسلامیون هنر کش، گردن آنها را نشانه رود تا داد و قال راه بیاندازند؟
چگونه باید به گوش کر شما رسانید، که شخصیت های پوسیذه ای چون لطفی و هوشنگ ابتهاج توده ای هستند و دست شان در تمام جنایت و خیانت این ایرانی کشان اسلامی، چفت است؟

دیروز همین لطفی توده ای که از اِرق ملی و ایرانی تهی بود، در جشن و هنر شیراز، به جای اینکه لباس متداول ِ ایرانی بپوشد، لباس سران جنایتکار چینی چون مائو و و و را پوشیده بود تا نشان دهد بویی از ایرانیت ندارد که هیچ بلکه بیگانه پرست است..
اما همین فرد در کنار شخصیت پوسیده ای چون سایه، در ازای خانه نشین شدن استاید بزرگی چون گلپا و. ایرج، برای حکومت اسلامی ضد ایرانی، عنتر بازی کرد . لباس درویشی به قامت خود آراست
ریشی بلند کرد
که بعله با اسلامیون آیرانی کش، مشکلی ندارد و به قول رئیسشان کیانوری، سوسالیسم روسی با اسلام هیچ تفاوتی ندارد
آیا ننگ نیست که هنرمندی خوش صدا، که محصول نظام پادشاهی است با افرادی کار بکند که بوی بیگانه پرستی شان تمامی هوای ایرانزمین را آلوده کرده است؟
در ضد ایرانی بودن مردکی چون ابتهاج یا سایه همین بس که در نظام پادشاهی در صدر نشسته بود اما بیشترین خیانت و بدگویی را در کلام به آن نظام روا داشتند.
ولی وقتی که در نظام ایده آلش یک هفته در مستراح حبس شد، باز کاسیه لیسی این نظام را کرد و اینجا و آنجا مثل آن مردک بی مقدار، محمود اعتماد زاده یا به آذین، تا آخرین لحظه عمر ننگینش، از همین ایرانی کشان اسلامی در ایران حمایت کرد و می کند.
آری من با گلپای آواز ایران موافقم که صدایش را همین به اصطلاح هنرمندان جیره خوار همراه با حکومت هنر کش اسلامیون، در گلو خفه کردند.
کاری که دیروز و دیروزها با پور رضای عزیز گیلان کردند

احمد پناهنده
براین
بیست و پنجم سپتامبر دو هزار و هفده

همه ی حکومت گران ِفاشیست ِ اسلامی و ضد ایرانی در ایران، دروغ می گویند


همه ی حکومت گران ِفاشیست ِ اسلامی و ضد ایرانی در ایران، دروغ می گویند

عالی جناب پریزیدنت ترامپ گرامی رئیس جمهور ملت بزرگ آمریکا
درود بر شما و خسته نباشید
به عنوان یک ایرانی که نزدیک به چهل سال از همه ی هستی خود برای رهایی ایرانزمین از دست متجاوزین به خاک و فرهنگ و تاریخ و تمدن کورش بزرگ، مایه گذاشته ام، به اطلاع شما می رسانم که حاکمین فاشیست-اسلامی در ایران در همه ی عرصه ها فقط دروغ می گویند و امروز هم شیخ حسن ابله، این آخوند بی مقدار که بازیچه ی دست شیخ خامنه ای و یک مشت پیر و پاتال های به اصطلاح خبرگان است، به دروغ می گوید که:
» اگر آمریکایی ها به این توافق عمل کنند، می توانیم بعدن در باره ی موضوعات دیگر هم با آمریکا صحبت کنیم.»
حرفی بغایت مفت و بی مالیات است و او به عنوان بازیچه ی خامنه ای می خواهد برای ساختن و پیشرفت در فناوری اتمی، وقت بخرد تا مثل کره شمالی نه تنها فقط آمریکا بلکه تمامی جهان را تهدید کند که به فرقه ی فاشیستی ِ شیعه سر تعظیم فرود آورند.
آگاه باشید که کوچکترین غفلت در این باره، مرگ تمدن جهانی و انسانی را تهدید خواهد کرد.
یادتان باشد کره شمالی بهانه است بلکه سر مار نا امنی در جهان، در ایران است که با تجاوز به تخت دارا، ایرانیان را به اسارت گرفته است.
بنابراین برای رهایی از نا امنی جهانی باید بر سر مار کوبید.
و بدانید که ملت ایران با کوچکترین حمایت از شما و جهان آزاد، طومار و دودمان این جرثومه های فاشیستی-اسلامی را از جای جای ایرانزمین بر خواهند کند و آنان را به همان جایی خواهند فرستاد که پدران ضد انسانی و عقیدتی شان از آنجا به ملک کورش تجاوز کرده اند.
پیروز باشید
احمد پناهنده
نوزده هم سپتامبر دو هزار و هفده

وقتی یک توده ای » تاریخ نگار» می شود


وقتی یک توده ای » تاریخ نگار» می شود

بی هیچ گفتگو سرشت و ذات حزب توده و توده ای ها با بیگانه پرستی و وطن فروشی و خیانت به تاریخ و فرهنگ و ملت ایران، عجین و همساز شده و بند بند شخصیتشان با خیانت به ایران در تمامیتش گره خورده است.

به عبارت ساده تر، این جماعت ضد ایرانی از تاریخ تولدشان تا امروز، کارنامه ای جز خیانت به ایران و ملت ایران، اندوخته ای در خورجین شان ندارند.

حال تصورش را بکنید که یک نفر از این جماعت ضد ایرانی، بخواهد برای ایران تاریخ بنویسد.

آری

یرواند آبراهامیان را می گویم

این فرد بی آنکه از شرم و خجالت بگوید که توده ای است، اما همه ی نوشته هایش در ستایش از حزب توده و توده ای های موج می زند.

گویی از انقلاب مشروطه تا امروز فقط توده ای ها بودند به که به ایران و ایرانی و تاریخش خدمت کردند.

به معنای دیگر این یارو امر بر ایشان مشتبه شده است و فکر می کند، هر خیانتی که حزب توده و توده ای از بدو تولدشان به عنوان یک نیروی سیاسی تا امروز، به ایران و ملت ایران کردند، عین » خدمت » به ایران و ایرانی است.

برای همین هرازگاهی برای تسلای دل داغدیده ی چپ های یتیم شده، دستی به قلم می برد و تراوشات ذهن توده ای اش را به عنوان تاریخ به این ره گم کردگان می فروشد.

این یارو البته به خوبی می داند که در عرصه ی تاریخ و تاریخ نویسی، صاحب نظران در این عرصه تره هم برایش خرد نمی کنند که هیچ حتا فقط پهن بارش می کنند.

زیرا تاریخ را باید آنچه که گذشت بر مردم باز شناساند نه اینکه به دلخواه، خیانت ها را خدمت و خدمات را خیانت گزارش کرد.

این یارو چون خودش از طیف خیانتکاران است، پس ابایی ندارد که به دروغ خیانت را خدمت نشان دهد و خدمت را خیانت

کافی است شما کتاب بی ارزش این یارو که با عنوان » ایران بین دو انقلاب » انتشار داده است، بی آنکه بخوانید فقط ورق بزنید.

آنوقت خواید دید که این یارو از انقلاب مشروطه تا امروز، فقط توده ای ها را برجسته کرده است.

گویی معمار اصلی ایران نوین، رضا شاه بزرگ نبوده است

محمد رضا شاه ایرانساز موجود نبوده است

و ده ها پدیده دیگر وجود نداشته اند

این یارو با بی پرنسیبی شگفت آور، در این کتابش از دوران ایرانساز رضا شاه بزرگ، فقط هشتاد صفحه نوشته است.

در حالی که برای حزب توده و توده ای که فقط خیانت کردند، صد و هفتاد صفحه قلمی کرده است.

این روزها این یارو برای اینکه بتواند خیانت های حزب توده را سرپوش بگذارد، به بهانه بیست و هشت مرداد ماه سال سی دو، به دروغ خودش را پشت مصدق السلطنه مخفی کرده است و طوری وانمود می کند که گویی حزب توده همیشه یار و غار مصدق السلطنه بوده است.

در حالی که همین یارو و حزبش، بیشتر توهین را نثار مصدق السلطنه کردند و حتا خواستند از طریق او ابتدا پادشاهی را در ایران منحل و بعد با یک کودتای خزنده با همکاری شوروی مرحوم، ایران را ایرانستان کنند.

اما در روز تاریخی بیست و هشت مرداد ماه، مردم تهران با قیام ملی شان چنان درسی به این خیاتکاران و حتا مصدق السلطنه و جبهه ی نا ملی اش دادند، که به عنوان یکی از درخشان ترین برگ و خدمت مردم تهران و ملت ایران در تاریخ ثت است.

حال بگذارید این یارو و یارو هایی از این دست، بیشتر خودشان را رسوای خاص و عام کنند.

احد پناهنده

پانزده سپتامبر دو هزار و هفده

چند کلمه ای با اسماعیل خان خویی


چند کلمه ای با اسماعیل خان خویی

نمی دانم و راستش نمی دانم چرا باید افرادی مثل شما چون عابرین پیاده ی تاریخ به پدیده ها و موضوعات تاریخی و سیاسی برخورد گنند؟
البته چند سالی است که رفتار و کردار و گفتار شما را پی می گیرم. بی هیچ مبالغه و یا قصد توهینی باید بگویم که شما بی آنکه کمی اندیشه کنید، خودتان را نخود هر آشی می کنید که برازنده ی شخصیت شما نیست.
شما درس فلسفه خوانده اید و شاعر هم هستید.
آیا بهتر نیست در این دو عرصه یعنی در زمینه فلسفی و شعر قلم بزنید و اندیشه تولید کنید؟
و مثلن در عرصه شعر، واقعن شعر بسرایید نه اینکه در حالت مستی مرتکب به اصطلاح شعر بشوید که هیچ ارزشی ندارد جز اینکه شخصیت شما را به تدریج ضایع کند؟
یک روز پای اطلاعیه تروریست های مجاهدین امضا می گذارید، یک روز هم زیر بیانه های اکثریتی و توده ای و حتا زیر اطلاعیه ای امضا می گذارید که ملتمسانه از حکومت ضد ایرانی آخوندهای اسلامی می خواهد که شورای نگهبان حکومت اسلای ِ ضد ایرانی ، نظارت استصوابی را بردارد.
یعنی هنوز نفهمیده اید که حتا اگر شورای نگهبان حکومت اسلامی ضد ایرانی این نظارت را به درخواست شما بردارد، ده ها نظارت دیگر در آستین دارد؟
هنوز متوجه نشده اید که این حکومت ضد ایرانی باید در تمایتش سرنگون شود؟
دیروز از شخصیت پوسیده ای بنام ابراهیم گلستان شمشیر از نیام کشیدید و بر منتقدین این یاروی خود شیفته حمله بردید که ابراهیم خان چنین است و چنان و حق ندارید به این مردک خودشیفته انتقاد کنید که الیته در سایت همان نماز گزارن کمونیسم روسی، پاسخش را گرفتید
هنوز جوهر آن دلجویی شما از این مردک خود شیفته خشک نشده بود که در حالت مستی مرتکب به اضطلاح شعری شدید که یکی از دوبیتی هایش به قرار زیر است.

» گفتا که: – «رضا شاه به ما شادی داد.
حتا به زنانِ ما هم آزادی داد.»
گفتم که: – «دُرُست گویی امّا ای کاش
خود هیچ نمی کرد به مردُم بیداد!»»

از شما به عنوان یک فیلسوف و شاعر پرسش می کنم که:
آیا می توانید به من و امثال من که بی شمارند، پاسخ دهید که در چه زمانی و یا تاریخی رضا شاه بزرگ بر مردم بیداد کرد؟
آیا اینکه برای شما و امثال شما دانشگاه درست کرد و پدران شما و خودتان را از مکتب خانه به مدرسه عرفی فرستاد، این عمل نیکش، بیداد بر مردم و شما و پدران شما است؟
آیا اینکه یک تنه در مقابل همین آخوندهای اسلامی که شما روشنفکران دیروزی بر ملت ایران و همین مردم تحمیل کردید، ایستاد و زنان را از پستوی خانه ها بیرون آورد و به آنها شخصیت و هویت داد، بیداد بر مردم است؟
آیا خوزستان ایران را که شیخ خزعل با پشتیبانی انگلیس از ایران جدا کرده بود و آنجا امیری می کرد، به ایران برگرداند و شیخ را کد بسته به تهران آورد، بیداد به مردم بود؟
آیا شما که امروز با نام و نام خانوادگی اسماعیل خویی شناخته شدید و هویت پیدا کردید، حتمن می دانید که رضا شاه بزرگ ثبت احوالی تاسیس نمود و برای فرد فرد ایرانی شناسنامه درست کرد و به آنها هویت داد. آیا این عمل نیک رضا شاه بزرگ بیداد به مردم است؟
آیا همین شخصیت امروزی و این لباسی که امروز می پوشید، اگر رضا شاه بزرگ نبود، شما و امثال شما در خوشبیانه ترین شکلی باید لباس افغانی های امروز را می پوشیدید و با کلاه نمدی قاجاری و یک ویریس بر دور کمر ظاهر می شدید و آیا این عمل نیکوی رضا شاه بزرگ، بیداد بر مردم بود؟
آیا مدرن کردن و شخصیت دادن به امثال شما در پوشش و شخصیت و مدارج علمی، بیداد بر شما و مردم است؟
کمی انصاف داشته باشید اسماعیل خان
بقیه خدمات رضا شاه بزرگ را بر عهده خوانندگان و وجدان بیدار می گذارم تا درسی شود که دیگر در حالت مستی مرتکب شعر نشوید.

توضیح: ویریس در واقع طنابی است که از ساقه برنج درست می کنند و گیله مردان زمان قاجار و رعیت های ارباب به دور کمرشان می بستند تا شلوارشان پایین نیاید. ویریس یک واژه کیلکی است

احمد پناهنده.
سیزده سپتامبر دو هزار و هفده

 

پیام ِ قتل ِ عام ِتابستان ِ 67


پیام ِ قتل ِ عام ِتابستان ِ 67

احمد پناهنده

پیش درآمد

این روزها در میانه ی ماه امرداد و همچنین شهریور ماه، سالگرد ِ قتل ِ عام ِ جوانان از دختر و پسر و میانسالان از زن و مرد ِ ایرانزمین به دست ِ دژخیمان ِ حاکم است که چونان اعراب ِ خونریز ِ دوره ی جاهیلیت، غنچه ها و شاخه های جوان ِ سبز ِ درخت ِ پر طراوت ِ ایران را بریدند و پرپر کردند.
و داغ ِ جگر سوز و زندگی ِ سراسر درد را بر دل ِ مادران و پدران و خویشان گذاشتند.
و راستی چرا؟
چرا باید زندگی را می کشتند و همچنان بکشند؟
آیا آنانی که کشته شدند، به زندگی باور داشتند و یا احترام می گذاشتند؟
و یا آنانی که زندگی را کشتند، زندگی را ارج می نهادند و می نهند؟
با یک نگاه ِ عمیق به عملکرد ِ هر دو سو، چه آنانیکه زندگی را کشتند و چه آنانیکه زندگی از آنان سلب شد به لحاظ عقیده و مرام از هیچگونه حقانیتی برخوردار نبودند و نیستند.
زیرا این هر دو سوی عدم ِ حقانیت در غوغای ِ غائله ی منتهی به بهمن ِ سیاه و پیش از آن نه به زنده بودن خود اهمیت می دادند و نه به زندگی دیگران احترام می گذاشتند.
هر دو سو عقیده و مرامشان نیهیلیست بود و می کشتند تا کشته شوند.
امروز هم، چه آنانیکه در قدرت هستند، زندگی را می کشند و چه آنانیکه دستشان از قدرت کوتاه است، برای زندگی پشیزی ارزش قائل هستند.
تابستان سیاه سال 67 انتقامی کور و جنون آسا از کسانی بود که بی دفاع و بی پناه در سیاه چالهای قرون وسطایی محکومیت خودشان را می گذراندند.
و اگر در این ماجرا، قربانی دست برتر می داشت، همان می کرد که برسرش آمد.
زیرا مرامشان و وجودشان ضد مرام دیگری و نفی وجودی یکدیگر بود.
اگر نیک بنگریم، جدالشان با یکدیگر هیچ نفعی به حال ایران و مردم ایران نداشت. کما اینکه دیروز هم جدالشان با نظام گذشته جزء زیان، نفعی به حال ایران و مردم ایران نداشت و همچنان ندارد.
یکی تعرض می کرد تا سوار قدرت شود و خود دمار از روزگار مخالفین در آورد و در این تعرض برایش فرقی نمی کرد که چه تعداد کشته شوند و یا در یک جنگ داخلی هست و نیست مملکت بر باد رود.
در این میان نیروهای ِ تروریستِ دیروزی از نوع ِ کمونیستی در کنار رفقای ایدئولوژیکشان که سر در دامن بیگانه داشتند، برای ضربه فنی کردن رقیب خود ( بخوان مجاهدین )، در کنار آخوندهای حاکم قرار گرفتند و هر آنچه در توان داشتند، بکار گرفتند تا هر چه بیشتر از رقیب تلف کنند و یا با معرفی و لو دادن جوانان ِ نشریه و یا اعلامیه خوان، آنان را به بند بکشند تا پس از نابودی رقیب، خود میدان ِ تعرض ِ گشادتری پیدا کنند و حکومت آخوندها را چون شبیخون بلشویکها در روسیه، ساقط کنند و سپس در آغاز، سران آخوندی را گردن بزنند و بعد هر آنکه با مرامشان همخوانی نداشت به اردوگاه مرگ بفرستند.
فراموش نکنیم که اکثریت زندانیانی که در تابستان 67 قتل عام شدند زندانیانی بودند که به کمک همین نیروهای ِ نماز گزار به سمت کرملین، به حکومت اسلامی معرفی شدند و یا خود در گرفتار کردن آنها فعالانه دست داشتند.

***
فرو کشیدن کشتار جوانان و مردم ایران فقط به قتل عام تابستان 67 به همان میزان جنایت است که حکومت اسلامی در قتل عام سال 67 مرتکب شد.
به عبارت دیگر سنگر گرفتن در پشت جنایت کشتار سال 67 و ندیده انگاشتن ِ کشتار حکومت اسلامی از آغاز تا تابستان سال 67 و پس از آن فرار از عملکرد جنایتکارانه و خیانتکارانه ی خود و همچنین تبرئه ی خویش است.
باید برای ثبت در تاریخ نوشت و فریاد کرد که کشتار امیران و پایوران نظام پادشاهی در هیاهوی انقلاب و قهقهه ی آدمکشان در همه رنگش به همان میزان جنایت و خیانت بود که این جنایت در تابستان 67 اتفاق افتاد.
باید فریاد زد که کشتار جنایتکارانه ی جوانان از خرداد 60 به این سو و همکاری در این قتل و کشتار به همان میزان جنایت و خیانت بود که این جنایت در تابستان سال 67 اتفاق افتاد.
و طنز روزگار امروز در این است که همکاران ِ دیروزی و حتی امروزی ِ حکومت اسلامی در کشتار فرزندان ایرانزمین، امروز مراسم یاد بود برای قتل عام زندانیان تابستان سال 67 برگزار می کنند.
ایکاش ذره ای وجدان و انصاف می داشتند و در همان آغاز مراسم در پیشگاه مردم ایران، زانو می زدند و از عملکرد جنایتکارانه ی خودشان از آنان عذرخواهی می کردند.

مقدمه

از آن شهریور سال 1367 تا این شهریور بیست وپنج سال می گذرد و ما هر ساله یادی از رفتگان این فاجعه سیاه و ضد بشری می کنیم و شقاوت حیوانی رژیم را بار دیگر برای دیگران رونویسی می کنیم.
اما کمتر دیده شده است که عزاداران و یا یادآوران، به پیام این فاجعه سنگین وسیاه اشاره ای کرده باشند.
سراسر مطلب، پیام و حرف و حدیثشان شور و فتور بی مایه ومظلوم نمایی بی پایه است. چنین افراد و یا گروههایی برای فرار از بار مسئولیتی که خود در بر کشیدن این رژیم سفّاک سهیم بودند و بعد تیغ بدستشان دادند تا سر شوریده دلان و وطندوستان را ببرند، امروز مصیبتی دلخراش و خرد آزار را آواز می دهند اما نمی اندیشند که اگر خود به قدرت می رسیدند چه ها که نمی کردند.
بی گفتگو زمان آن لحظه رسیده است که این افراد و یا نیروهها در کمال خضوع در پیشگاه ملت بزرگ ایران زانو بزنند و زمین ادب را ببوسند و انتقادی از سر خیرخواهی از خود و از عملکرد خود به لب تر کنند و از گذشته ناشاد و نا شکیبای خود درس عبرت بگیرند.

عبور از آن منجلاب تیرگی و خشم و کینه کور ِ بی غرور و بی فروغ گذشته که انبانی از جنون و جهالت را در ذهن و جان خود تلنبار کرده بودند می تواند آنان را کمی پالایش کند تا از پس این پالودگی آغوش بگشایند و به سمت نیروهای وفادار به چهارچوب ارضی ایران و خواهان به زیر کشیدن رژیم حکومت اسلامی در یک مبارزه مسالمت آمیز تحت عنوان نافرمانی مدنی در جنبش فراگیر رفراندم ملی پر بگشایند و در حد قد و قامت خود متوقّع باشند.

پیام ِ شهریور ِ سال 1367

در یک کلام کشتار وحشیانه و ضد بشری جنایتکاران حاکم بر مرز و بوم ایران زمین، تقاص اتودینامیکی و یا درون جوش گروهایی است که بر طبل کینه و نفرت کوبیدند و عاقبت، آتش این کینه و نفرت بر خرمن هستی شان شعله ور شد و نسلی از انسانهای نا آگاه امّا پر غرور را در کام خود کشید.
و این منطقی است که از دل انقلاب در می آید و به عبارت دیگر انقلاب فرزندان خود را می بلعد. انقلابی که کور است وُ کر و فقط ویرانی و خرابی را طالب است، از آن چه انتظار می رود که پیام آور صلح و دوستی و یگانگی و چند صدایی باشد. کافی است در این باره به کشورهایی که انقلاب کردند، بنگریم که چگونه فرزندان انقلاب را سر بریدند. روسیه شوروی پیش چشم ما است و در تاریخ و گزارشهای پس از فروپاشی کمونیسم خواندیم که با چه قساوتی نزدیکترین یاران و بعضاً رهبران انقلاب را شقه شقه نمودند و میلیون ها انسان پاکدل ولی ناآگاه و ایده آلیست را در یخبتدان جهنم سیبری تلف کردند.

تاریخ گواهی می دهد که بعضی از نا ایرانیان ِ به ظاهر ایرانی که سرسپردگی خودشان را به پیشگاه رفیق استالین جنایتکار به نحو شایسته ای انجام داده بودند، با این وجود مورد خشم وغضب استالین جانی قرار گرفتند و به فجیع ترین شکلی کشته شدند. نمونه اش احسان الله خان دوستدار، سلطان زاده، نیک بین، بی ریا، پیشه وری و… است که ازعاقبت وطنفروشی چیزی جزء حرمان و سرگشتگی و استغاثه به درگاه استالین، نصیبشان نگشت.

چین مائو را بنگرید که چگونه تحت نام انقلاب فرهنگی میلیونها نفر از یاران انقلاب را بدون کوچکترین ناراحتی وجدان نیست و نابود کرد و هر گونه صدایی را در گلو خفه کرد.
پُل پوت کامبوج را ببینید که هزاران نفر را به جرم زندگی کردن و زیر بار ایدئولوژی تکصدایی نرفتن، جمجمه شان را متلاشی کرد.
کوبا، کره شمالی، عراق صدام حسین، سوریه آل اسد و…از همین مسیر عبور کردند و می کنند. ایران انقلابی ما جزء این نمی توانست باشد و پر واضح است که درجریان » انقلاب شکوهمند اسلامی » هر نیرویی که قدرت را کسب می کرد، همین می کرد که جنایت کاران حکومت اسلامی می کنند. زیرا همواره در یک جنگ خونین عقیدتی آن نیرویی که غالب می شود، نیروهای مغلوب را یا به تمکین وامیدارد و یا با تیغ آنان را از میدان بدر می کند. بنابراین جا دارد که هر نیرویی پیام ِ رهایی بخش را از کشتار سال 67 کسب کنند و به جای ناله و شیون، کینه را از دل خود بیرون کنند و جای آن عشق بنشانند، عشق به زندگی، عشق به انسان، عشق به شور وشیدایی و عشق به رسوایی ِ عشق سالاری.

پیام شهریور ماه سال 1367 ، پیام مصیبت و ناله نیست بلکه پیام تَرَک برداشتن دیوار گچ گرفته ذهنی است که درآن گرفتار هستیم. پیام هشداری است که به خود آییم و از کینه و نفرت نسبت به یکدیگر دوری گزینیم و عشق و مهر را در دلمان بکاریم. آیا گزافه است که بگوییم، در سیستم پادشاهی گذشته ما کینه کاشتیم و سپس ظلم درو کردیم؟ جامعه ای که در آن علی رغم محدودیت در بعضی از عرصه ها، با جوامع جهان آزاد هماهنگ بود و شادی و شور نشاط انگیز ِ بی همتا به زندگی در جای جای جان جهان ِ ایران زمین جلوه ای از حیات ِ باورمند به آینده ای درخشان را در چهره ها نوید میداد. امّا ما با الهام از » بهشت بَرَین زحمتکشان » داس و چکش و تَبَر برداشتیم و سلاح در دست گرفتیم و کینه و نفرت در دلها کاشتیم و بنای زندگی و عشق به ایران را که با خون ِ جگر ایراندوستان ساخته شده بود، ویران کردیم. دولتمردان را کُشتیم و بر اجسادشان شادی و پایکوبی کردیم و تشویق کردیم که خون جاری کنند و بعد در دشتی از خون، ارتجاع سیاه دل را از قرون اعصار بیرون کشیدیم و بر سرمان نشاندیم و تیغ بر دستش دادیم که هر گونه عشق کاشته شده و زندگی بنا شده در سال های شکوفایی ایران را درو کند و جایش نفرت بکارد. و این است عاقبت همان نفرت که هستی یاران دیروز انقلاب را سوزاند. و مطمئن باشیم که اگر ما در این جنگ قدرت، دست بالا را می داشتیم، همان می کردیم که جانوران وحوش حکومت اسلامی انجام می دهند.

حال برای روشن شدن افکار روشنفکران ِ دوران پادشاهی که زندگی را می کشتند تا نفرت در دلشان زبانه بکشد چند نقل ِ قول را با هم می خوانیم تا عمق چنین تفکراتی بر همگان روشن گردد و بعد به این درک قاطع برسیم که آنها در صورت گرفتن قدرت سیاسی همان می کردند که امروز جمهوری اسلامی می کند.

» ما از قبل از شروع فعالیت تشکیلاتی مان، بتدریج در فکر تقویت روحیه مقاومت و سخت کوشی و تسلیم نشدن در برابر ناملایمات و غیره بودیم. بعد از عضویت در گروه، این روحیه بیشتر در ما تقویت شد. به عنوان مثال من برای تقویت تحمل در برابر سختی های احتمالی تصمیم گرفتم که بدون هیچ گونه بالش و یا متکائی بخوابم. تا آنجا که ممکن است از تشک استفاده نکنم. می کوشیدم مقاومتم را در برابر گرسنگی و تشنگی بالا ببرم. ما تلاش می کردیم وسوسه های زندگی و اندیشه به خود را هر چه بیشتر ازخود دور کنیم…

در سال 45 احمد به دختر جوانی علاقه مند شد. این علا قه مندی به تدریج تا سر حد یک عشق دیوانه وار پیش رفت. او طبع شعر هم داشت و گاهی با مضامین سیاسی شعرهای پر احساسی می سرود. قضیه عشق احمد برای مان دردسری شده بود. به خصوص دختر هیچ زمینه سیاسی نداشت و بدتر از آن هیچ تمایلی به احمد نشان نمی داد. من با او با نرمش و مدارا برخورد می کردم. اما این قضیه هیچ راه حلی نداشت…احمد به خاطر اهداف سیاسی و مبارزاتی اش که البته هنوز شکل مشخصی هم به خود نگرفته بود، خود را از این عمیق ترین، رقیق ترین و عاطفی ترین حالت جوانی، رفته رفته کنار کشید. هر چند که هرگز از قلبش بیرون نرفت…»
مورد دیگر:
» در پائیز سال 46 عباس و رحیم و من بعد از کوه نوردی در ارتفاعات توچال در میدان تجریش منتظر اتوبوس بودیم. تازه هوا تاریک شده بود. خسته در گوشه پیاده رو به کوله هایمان تکیه زدیم و به رفت و آمد مردم که بیشتر دختران و پسران جوان بودند به طور عادی می نگریستیم. گویا طرز نگاهم به عابران طوری بود که نظر عباس را جلب کرد و یا او مستمسکی یافت تا ما را محک بزند و یا نکته ای به ما بیاموزد. به ناگهان پرسید » نقی! نظرت نسبت به این دخترها چیست؟ » من یکه خوردم. پیش خود گمان کردم که شاید نگاه من به دختران نگاهی خریدارانه و غیر معمول بوده که مورد این سئوال قرار گرفتم. البته در آن سالها ما به ظاهر خود، به نفع شخصی و جمع کردن پول و یا ثروت توجه ای نداشتیم. حتی با این که هیچ کار غیر عادی نمی کردیم، به امر ازدواج با یک نوع بی اعتنائی و حتی تحقیر برخورد می کردیم…. این روحیات به خصوص در حال و هوای شیفتگی نسبت به آرمانهای سیاسی مان تشدید شده بود. به هر حال در مقابل سئوال عباس غافل گیر شدم. اگر بدون حضور او میان ما چنین مسائلی مطرح می شد مشکلی نبود. اما عباس به سمبل ما تبدیل شده بود. رفتار و کردار، عقاید و نظریات او برای ما ملاک و معیار بود. او با این که سالهای آخر دانشگاه را می گذرانید، تمام هوش و انرژی خویش را صرف آرمانها و افکار سیاسی و عقیدتی و تشکیلاتی کرده بود. از این لحاظ به تمایلات و دلبستگی ها و نفع شخصی خود میدان نمی داد که هیچ، بلکه بوضوح به ستیز با هر چه که اندک مانعی در راه آرمان هایش ایجاد می کرد بر می خاست.

در پاسخ سئوال عباس با مکث کوتاهی که ناشی از غافل گیرشدنم بود، با عبارتی دو پهلو گفتم نظر من به این دخترها چیزی خاصی نیست همانطوری که انسان از نگاه کردن به گل های زیبا لذت می برد، من هم به آن ها نگاه می کنم. او بدون معطلی رویش را به طرف دخترانی که در حال رفتن بودند کرد و گفت » من از اینها متنفرم!! و هیچ گاه دوست ندارم به اینها نگاه کنم. من از هر چه که مانع راه هدف ها و عقایدمان باشد متنفرم!»
تأکید از من است. بر گرفته از کتاب » سفر با بالهای آرزو نوشته نقی حمیدیان »

حال طبق قانون احتمالات اگر چنین افرادی در جریان » انقلاب شکوهمند اسلامی » قدرت را در دست می گرفتند، همین اعمال را در شکلی دیگری انجام نمی دادند که امروز آخوندهای جنایت کار انجام می دهند؟ نگوئید نه! زیرا کسی که از هر چه زیبائی متنفر است و نسبت به دختران زیبا که جلوه های لطافت و شیرینی زندگی را عسل وار در کام مردان می ریختند و آنان را به عشق و شور و شیدایی و رسوایی دعوت می کردند، تنفر داشته باشد، دیگر چه انتظاری است که نفرت نکارد و ظلم درو نکند و بر هر کسی که به زندگی عشق می ورزد، زندگی اش را خاموش نکند؟ کسی که برای جانش ارزش قائل نشود، چه انتظار می رود که برای جان دیگری ارزش قائل شود؟ فراموش نکنیم که تیم لنین با چنین تفکراتی به قدرت رسید و در همان آغاز خاندان رومانف را سر برید و سپس ادامه دهنده اش آن جنایت تاریخ بشری را مرتکب شد و به هیتلر گفت » زکی «.
مائو و فیدل و پل پت و… هم با چنین ایده هایی قدرت را در دست گرفتند و زندگی را کشتند و می کشند.

علی میهن دوست از اعضای مرکزیت سازمان مجاهدین خلق در دادگاه نظامی نظام گذشته در جواب دادستان که گفته بود از خودت دفاع کن که چرا سلاح بدست گرفتی و دولتمردان را ترود می کنی. گقته بود » دفاعی ندارم ولی اگر در اینجا سلاح داشتم، سینه دادستان را سوراخ سوراخ می کردم » عین همین گقته را مجاهدین و چریکهای چندی چون قاسم ارض پیما تکرار کرده بودند.

بنا براین چنین آدم هایی اگر به قدرت می رسیدند، سینه مردم و همه آنانی که با نظراتشان مخالف بودند، سوراخ سوراخ نمی کردند؟ وقتی که عناصر نوجوان مجاهدین با شستشوی مغری و گرفتار شدن در زندان تنگ ذهنی و ایدئولوژی، کمر بند انفجاری به خود می بندد و امروز یک یا چند جانی را با خود پودر می کنند. چه انتظاری است که فردا با نیروی مخالف خود نکنند. فراموش نکنیم تروریستهای امروزی که با پودر کردن جانشان، جان هزاران انسان بی گناه را به خاکستر تبدیل می کنند،اگر قدرت را بدست بگیرند، مطمئن باشیم که رحم به صغیر و کبیر نمی کنند. زیرا صدام حسین را دیدیم و حکومت اسلامی هم پیش چشم ما است.

اکنون به این نقل ِ قول توجه کنید تا روشن شود که انسان کینه ورز چقدر کور است و چگونه می تواند وقتی قدرت را کسب کرد مثل آب خوردن آدم بکشد و آن را مظهر پاکیزگی انقلاب قلمداد کند. بویژه اینکه بفهمیم که چنین فردی هنوز خود در قدرت نیست ولی چون کینه و نفرت در دلش می جوشد حاضر می شود از طریق بیعت کردن با ارتجاع زمان، آنان را نسبت به کشتار صاحب منصبان و دولتمردان و امیران نظام گذشته تشویق کند تا بتواند با دیدن خون آنان قدری تسکین پیدا کند.

حال ببینیم این فرد کینه جو در فردای پیروزی « انقلاب شکوهمند اسلامی » در مورد کشتاربی رحمانه ی امیران ارتش وبزرگان رژیم پادشاهی از جمله خانم دکتر فرّخ روی پارسا چه می گوید:

« محیط انقلاب باید با سرعت و شدت پاکیزه شود، یعنی همه دشمنان انقلاب، همه میکروب ها و سمومات موّلد عناد و ظلم باید بلافاصله و بدون کمترین درنگ، نابود شوند. انقلاب، عدالت خاص خود را دارد و عدالت انقلابی یعنی، شدت عمل هر چه بیشتر…».
آقای حاج سید جوادی! ملاحظه می کنید با این خوش رقصی برای خمینی ها و خلخالی ها نتوانستید از » گندم ری » بخورید وعاقبتِ کینه توزی و کینه خویی، دامن خود شما را گرفته و شدّت عمل عدالت انقلابی، امروز شما را پاریس گیر کرده است. در حالی که به گواهی تاریخ شما در رژیم گذشته، صدر نشسته بودید و قدر درو میکردید. آیا پاکیزه شدن محیط انقلاب با این همه کشتار و ویرانی جهت تسّلای دل داغدیده تان در سوگ کربلای 28 امرداد بوسیله احمد مختار زمان، خمینی و دنباله هایش کافی نیست و یا باز هم می خواهید به خون خواهی کربلای 28 امرداد دنبال خون خواری دیگر، بگردید تا انتقام کربلای 28 امرداد را بگیرد؟

یادم می آید که چند سال پیش به همین مناسبت آقای دکتر داریوش همایون مطلبی نوشته بودند که در آن مأموریت دژخیم و قربانی را توضیح داده بودند. امّا مهار شد گان، در چهارچوب گجین ذهنی و ایدئولوژی ِ تک صدایی بدون درک و هضم موضوع و پیام آن، هر آنچه فحش و ناسزا و انگ و بر چسب سزاوار خودشان با به ایشان دادند و زدند. بدون اینکه بفهمند که ایشان چه می گویند. زیرا باب طبع آنها نبود و معلوم نیست فرقشان با حزب اللهی ها چیست؟ و یا معلوم نیست که اگر آنها با چنین تفکرات و منشی فردا به قدرت برسند، اجازه می دهند که امثال داریوش همایونها نظرات خودشان را منعکس کنند؟ به عقیده نگارنده با این وصف حال از آنها، مطمئناً اجازه نمی دهند داریوش همایونها در خاک وطن نفس بکشند، چه رسد به اینکه نظرات خودشان را بگویند. زیرا حاملان چنین تفکراتی برایم آشنا هستند و من از نزدیک با آنها کار کردم و سالهایی از بهترین دوران جوانی ام را در میان آنها گذراندم. بنابراین کسی نیستم که ذهنی و یا به عبارت عامیانه بی مالیات حرف بزنم و مطمئن باشید که معنی این حرفها را خوب می فهمم و با تمامی وجودم درک می کنم.

خوب توجّه کنید به سرمقاله ماهنامه ای از همین تفکرات، که بعد از مقاله دکتر داریوش همایون در رابطه با کشتارشهریورسال 1367 به فرمان خمینی، نوشته شده است و وقیحانه در این نوشته آقای داریوش همایون را » داماد کودتا » لقب داده است. به این می گویند کینه شتری و کور و ضّدیت هیستریک که هیچ مرزی نمی شناسد، بدون اینکه دلیل محکمه پسندی داشته باشند. فقط تعرّض می کنند، چون منطق ندارند.

زیرا تهی از آگاهی اجتماعی هستند. چون خودشان را در مقابل منطق و اندیشه ایشان، ذلیل و ناتوان می بینند. از این جهت است که سنگ پرتاب می کنند، چون حریفش نمی شوند، گازش می گیرند، چنگول به سر و صورتش می کشند. اگر چاقو بدستشان برسد، در شکمش فرو می کنند، چون انقلابی هستند. اینگار شیخ اجل، سعدی برای این افراد سروده است « ترا که خانه نیین است، بازی نه این است » یعنی بروید کشک خودتان را بسابید! شما را چه به اندیشه و اندیشه ورزی، یعنی بهتر است بروید ماست بند بشوید.

آری دکتر داریوش همایون در رابطه با کشتار تابستان سال 1367 نوشته است « شهریور 67 حقیقت انقلاب 57 بوده است و هزاران جوان در خون تعمید یافته را از دم شمشیر انقلاب خونین کشته شده اند……..در شهریور 67 زورآزمائی نا برابر نیروهای سیاسی بود که اگر چه مأموریتشان متفاوت بود، در خصلت انقلابی خود تفاوتی با هم نداشتند، دژخیم و قربانی توانستند جای خود را با هم عوض کنند، اگر یکی دست بالا تر گرفته بود، دیگری به پیشدستی همان را می کرد ».

چرا از این بیان نوشتاری بر خود می پیچید؟ مگر حرفی بی ربط زده و یا سخنی بی منطق گفته است؟ در حالی که این اظهار نظر، عین واقعیت و بیانی منطقی است. مگر شک دارید که اگر بر فرض محال که محال نیست، جای رژیم خمینی، انقلابیونی از قماش مجاهدین، چریکهای فدائی، توده ایها، راه کارگریها و…قدرت را در دست می گرفتند، با مخالفین خود، غیر از این که خمینی کرد، می کردند؟ مگر همین حزب توده اگر قدرت را در دست می گرفتند، یک سیبری دیگری درست نمی کردند و استالین وار میلیونها نفر را به نابودی نمی کشاندند؟ قبول ندارید، عکسش را نشان دهید! که در کدام کشوری با چنین تفکّری مثل حزب توده و یا سازمانهایی از این دست که قدرت را در دست گرفتند، چنین نکردند؟
پل پوت کامبوج مگر یادمان رفته است؟ چین مائو مگر یادمان رفته است؟ کوبای کاسترو مگر یادمان رفته است؟ قاسم عراق مگر یادمان رفته است؟ هوشی مین ویتنام مگر یادمان رفته است؟ کیم ایل سونگ کره شمالی مگر یادمان رفته است؟ حزب بحث عراق و سوریه مگر یادمان رفته است؟ ناصر مصر مگر یادمان رفته است؟ استالینِ « بهشت برین و تنها سوسیالیسم موجود » مگر یادمان رفته است؟ چرا راه دور می رویم، همین سازمان مجاهدین هنوز قدرت را در دست نگرفته با غیر خودیها تعیین تکلیف کرده است و یا آنانیکه از همکاری با آنها سرباز می زنند زندانی می کنند. و یا چریکهای فدائی خلق را بنگرید، در قصبه گاپیلون، چطور بر روی همدیگر سلاح کشیدند و یکدیگر را قتل و عام کردند و الان رهبرشان اینجا باد دموکراسی میخورند و کف دموکراسی را پس می دهند و از همایون ها طلبکار می شوند.
احمد غلامیان از رهبران چریکهای فدایی خلق در نظام گذشته، مگر یادمان رفته است که چگونه همرزم خودش را به خاطر عاطفه عاشقانه کشته است، چون ضد عشق بود و نفرت از هر چه زیبائی داشت و یا توده ایها در قتل روزنامه نگار، احمد مسعود، دهقان و لنکرانی.

یعنی می خواهم بگویم، منطق آقای داریوش همایون درست است. اگر قدرت در دست مخالفینی از قماش انقلابیون می افتاد، همان می کردند که خمینی کرد. یعنی آنکه به انقلاب می اندیشد و انقلابی است، چنین عملی را انجام می دهد. پس نوشته آقای داریوش همایون غیر متعارف و عجیب نیست، چون عین واقعیت و منطق است. و مطمئن باشیم که آقای داریوش همایون نسبت به قربانیان شهریور سال 1367 بی احترامی و بی حرمتی نکرده است، بلکه می خواسته مأموریتشان را در خصلت انقلابیگری شان نشان دهد. بهتر این است قبل از اینکه فکر کنیم از کوره در نرویم و خرد و اندیشه خود را راهنمای عملکردمان قرار دهیم و نسبت به این موضوعات عمیقاً اندیشه کنیم. چون به نفع ما است.

نتیجه:

امروز باید هر فرد و یا نیرویی خود را در برابر آینه حقیقت بگذارد و افکار و اعمال خود را نسبت به گذشته و حال مورد ارزیابی قرار دهد و با رجوع به تاریخ و بررسی عقایدشان که نمود عملی شان در گوشه و کنار جوامع جهانی حکومت می کند، به این نتیجه برسند که زندگی را دوست بدارند و به زیبایی عشق بورزند. کینه و نفرت را از دل خارج کنند و جای آن عشق و مهر بنشانند. دست همدیگر را بگیرند و برای ساختن یک ایرانی آزاد و آباد و دموکراتیک از هیچ کوششی فروگزار نکنند. فراموش نکنیم که همه ما قربانی این رژیم ستمگر هستیم که بر جان و مال و ناموس و مُلک و ملت ما سوار است. بنا براین جا دارد که ما قربانیان با هر عقیده و مرامی، کینه و عداوت را بین خود به دور بریزیم و با مهر آشتی در کنار هم با یک نا فرمانی مدنی بدور از خشونت موجب شویم که مردم این پیام عشق و دوستی را در میان خودشان نهادینه کنند تا با اعتراضات مسالمت آمیز و اعتصابات سراسری و تظاهرات میلیونی رژیم حکومت اسلامی را در همه عرصه های اجتماعی فلج کنند و سبب شوند حکومت اسلامی سقوط کند.
احمد پناهنده
وبلاگهای زیر را به دوستان خود معرفی کنید

http://www.apanahan.logspot.com
http://www.apanahan.wordpress.com

شصت و چهارمین سالگشت قیام ِ ملی ِ ملت ایران شاد و شادمان باد


شصت و چهارمین سالگشت قیام ِ ملی ِ ملت ایران شاد و شادمان باد

شصت و چهار پیش در چنین روزی ملت غیور و ارجمند ایران برای جلوگیری از فروپاشی کشور ایران، درسی فراموش ناشدنی به تتمه ی ایل عقب مانده قاجار دادند و در تاریخ ایران برگ زرینی را یه یادگار، ماندگار کردند.
در چنین روزی که تبهکاران به اصطلاح ملی می رفتند تمامی هستی ِ تاریخی ملتی با فرهنگ را در دهان روسیه ی شوروی فرو کنند، ملت ایران از زن و مرد و کودک از خانه ها بیرون آمدند و با قیام ماندگار و تاریخی خود، جرثومه های قجری را با بیجامه به زیرزمین های خانه های مردم فراری دادند.
آری
ملت با شعور ایران در این روز نشان دادند که شاهنشاه ایران را دوست دارند و به پاس برگشت ایشان به میهن، قیامی فراموش ناشدنی را در تاریخ ثبت کردند.
بنابراین من به عنوان یک ایرانی که نزدیک به چهل سال با اهریمن اسلامی در همه شکلش و همه ی نیروهای چپ کمونیستی که یک ایران سربلند را خاری در چشمان می پندارند و قبیله ی تبهکار به اصطلاح ملیون، با قلم و قدم و جان و سرمایه و جوانی و زندگی ام در ستیزم، این روز را با همه ی دل و جانم دست افشان و پایکوبان، رقصی در اندام می چرخانم و شادی می کنم.
با شد که ایراندوستانی که در هر کجای این گیتی بسر می برند، امروز را به کوری چشم تبکهاران به اصطلاح ملی و اسلامیون ضد انسان و ضد ایران، چه همین آخوندهای حاکم و چه مجاهدین ضد کرامت انسانی و آزادی و ضد ایران و ایرانی و چپ های دروغگو در همه شکلش، که امروز را ماتم گرفتند، شادی و شادمانی کنند و از دل برقصند.

چنین باد
شصت و چهارمین سالگشت قیام ِ ملی ِ ملت ایران بر تاریخ و ملت بزرگ ایران شاد و شادمان باد

احمد پناهنده
نوزده هم اوت دو هزار و هفده
برلین

در پایان سروده ی درود بر شادی را تقدیم همه ی شما ایراندوستان می کنم

درود بر شادی

درود بر شادی

فردا را دوست دارم
اما
امروز را
عاشقانه عاشقم
دیروز
هر چه بود
گذشت
و من
لحظات ِ درد و دلتنگی خودم را
با یاد آوری شادی هایش می شویم
غم را بیگانه ام
زیرا
ازتبار نیاکانمان هستم
آمدم
شادی را
و فقط شادمانی را
باران ببارم
چون می دانم
همه شادی را دوست دارند
و غم
ما را بیگانه بود
اما دریغ و دردا
که آمدند
شادی را کشتند
و غم را برما
طوفان فرو ریختند
درود بر شادی
سرودم شادمانی

احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )

فرتوت زنی که عقلش را خورد و فقط هذیان می گوید


فرتوت زنی که عقلش را خورد و فقط هذیان می گوید

شیرین سمیعی را می گویم که این روزها برای از گور گریختگان و تبهکاران به اصطلاح ملیون و چپ های ضد ایران و ایرانی، بازار گرمی می کند.
بر من معلوم نیست این پیر زن فرتوت که باید همولایتی ام یعنی گیلانی باشد، چرا به این درجه از پرت و پلاگویی افتاده است؟
ایشان که به قول خودشان در حلقه ی اولیه نظام پادشاهی با دوستانش دمخور بودند، چگونه است که امروز خواب نما شده است، شاهنشاه ایران که نفر اول و فرا حزبی و سازمانی و عقیدتی است علیه زیر دستش که به فرمان خودشان نخست وزیر شد، کودتا کردند؟
هذیان هم حدی دارد خانم
حداقل دهان می بستید و این باقی عمر را در سکوت جان می دادید
بهتر نبود؟
آخر زن ناحسابی
چگونه یک نخست وزیر می تواند مجلس یا مجلسین را منحل کند؟
و چگونه و طبق کدام سندی شما می گویید که فرمان شاه مبنی بر عزل مصدالسلطنه از نخست وزیری، بی اعتبار بوده و جنبه قانونی نداشته است؟
یعنی شما از مصدق السلطنه هم کاتولیک تر شده اید؟
ایشان بر درستی حکم گواهی دادند. بنابراین چرا شما می گویید مشکوک و غیر قانونی؟
مصدق السلطنه بعد از برگزاری رفراندم ِ غیر قانونی و انحلال مجلسین دیگر نخست وزیر قانونی نبوده است که شما با پرت و پلا گویی می گویید که پادشاه ایران علیه زیر دستش کودتا کرد.
می توانید توضیح دهید که پادشاه ایران با این کودتا به نظر شما، چه چیزی می خواست بدست بیاورد، که نداشت؟
یادتان باشد مصدق السلطنه به پیشنهاد پادشاه ایران نخست وزیر شد. و بعد هم برای برهم زدن شیرازه مملکت، قهر کرد و استعفا داد، پادشاه ایران هم از حق قانونی خودشان برای حفظ امنیت ملی و ملت ایران، وزارت جنگ را به او داد.
حال شما می گویید:
«دیری نپایید که کودتای نافرجام شاه رخ داد. شاه حکم عزل نخست‌وزیرش را امضاء کرد و به افسری سپرد، او هم پس از نیمه‌شب آن را به درِ خانه‌ی نخست‌وزیر برد. حُکمی مشکوک و بی‌اعتبار، چرا که به هنگام انحلال مجلس: «حکم شاه مادامی که به ‌همراه امضای وزیری از وزرای کابینه نباشد، معتبر نیست». افسر توقیف شد و شاه هم بلافاصله، در ۱۵ اوت ۱۹۵۳، از راه بغداد به رم گریخت. گریزش برای ایرانیان ضربه‌ی بزرگی بود و همه را مبهوت بر جای نهاد.

پس از چندی، شاه در مصاحبه‌اش با یک خبرنگار مصری اعتراف کرد که برای متزلزل ساختن حکومت مصدق، نقشه‌ی گریزش از پیش کشیده شده بود. در غیاب شاه، مصدق شورای سلطنت تشکیل داد و همگان را به آرامش خواند، اما علیرغم سفارش دولت، در نقاط مختلف کشور تظاهراتی بر پا شد. مردم هیجان‌زده بودند و عده‌ای برای جنجال و شکستن مجسمه‌ی شاه و پدرش به خیابان‌ها ریختند.»
ببینید چقدر پرت و پلا می گویید؟
آخر چرا دروغ می گویید؟
یعنی شما حرف های سنجابی مبنی بر اجرای دستور مصدق السلطنه در روز بیست و هفت مرداد ماه برای پایین کشیدن مجسمه های رضا شاه را قبول ندارید؟
خوب گوش کنید و تاریخ را بخوانید و به خاطر چند دستکلا زدن چپ های ضد وطن و تبهکاران به اصطلاح ملی، دلقک نمایی نکنید.
با دقت این سند را بخوانید تا بفهمید چقدر هذیان می گویید.
«در بیست و هفت مرداد سنجانی می گوید:
» نزد دکتر مصدق بودم و ایشان دستوری به من داد که بروید با احزاب صحبت کنید و مجسمه ها را پایین بیاورید. بنده به حزب ایران رفتم. به آقای خلیل ملکی تلفن کردم که او آمد. به حزب مردم ایران و پان ایرانیستها و بعضی از بازاریها تلفن کردم که آنها هم آمدند و عده ای را برای اجرای آن یعنی پایین کشیدن مجسمه های رضا شاه… ولی باید انصاف بدهم که خلیل ملکی گفت:
این کار درستی نیست. خودم هم شب به مصدق گفتم که این کار درستی نبود…»

امیدوارم با خواندن این سند، وجدان نداشته تان چون عروس مصدق السلطنه بودید، تکانی بخورد تا شاید در این باقی عمر، جبران مافات کنید.
احمد پناهنده
بیست و هفت مرداد ماه دو هزار و هفده
برلین

کربلای بیست و هشت مرداد و ماتم ابلهان چپ و قراضه های به اصطلاح ملی


کربلای بیست و هشت مرداد و ماتم ابلهان چپ و قراضه های به اصطلاح ملی

می دانیم که بزودی ملت ایران به کوری چشم همه ی کسانی که در طیف چپ و در قبیله ی به اصطلاح ملیون، که این روزها ماتم گرفتند و بر و سر و جان بی مفدارشان می کوبند و نعره های ضد ایران و ایرانی سر می دهند، قیام پر شکوه و تاریخی پدران و مادرانشان را در بیست و هشت مرداد، جشن می گیرند تا نشان دهند ملت ایران یک پول سیاه، ارزشی برای این عمله های حکومت اسلامی و بارکش های کشورهای بیگانه قایل نیستند.
آنچه که امروز در ذهن و ضمیر ملت ایران و بویژه نسل جوان ثبت و ضبط شده است، خدمت اندازه ناگرفتی خاندان ایران ساز پهلوی به کشور ایران و ملت ایران است.
بنابراین به این عمله های حکومت اسلامی و بارکش های کشورهای بیگانه باید گفت، این ترفندها و دروغبافی های ضد منافع ایران دیگر هیچ تاثیری در اذهان و جان و خرد ملت ایران و بویژه نسل جوان ندارد که هیچ بلکه بیشتر و بیشتر بی سوادی، دروغبافی ، تبهکاری و دست های خالی شان را برایشان رو می کند.
اسناد منتشر شده در باره قیام ملی بیست و هشت مرداد سال سی دو، سند معتبر دیگری است بر تهی بودن دست خالی و دروغبافی های نجومی ِ رجاله های مصدقی و عمله های چپ که امروز به دروغ خودشان را پست سر این جریان مخفی کرده اند و می روند تا نمایش خنده دار کربلای بیست و هشت مرداد را برگزار کنند و در ماتمشان اشکی از سر نیرنگ و ریا بریزند.
در مقابل این عمله ها و بارگش های حکومت لسلامی و کشورهای بیگانه، اما ملت ایران در تمامیتش؛ این روز را در هرجا که باشند، دست افشان و پایکوبان، رقصی از دل می کنند چون قیام ملی است.
روزی ارجمند در تاریخ ایران است. مثل روز رهایی یا آزادی آذربایجان از دست عمله های کمونیستی و استالینستی پیشه وری ها و باقر اف ها
این مختصر را از این جهت به دست قلم سپردم تا مشت واقعی این عمله ها و بارکش های حکومت اسلامی و کشورهای بیگانه، برای ملت ایران و بویژه جوانان روشن شود.
درود بر ملت ایران
ننک بر عمله ها و بارکشان حکومت اسلامی در طیف چپ و در قبلیه به اصطلاح ملیون

احمد پناهنده
بیست و شش ژوئیه دو هزار و هفده

شورای ملی ایران و نقش شاهزاده رضا پهلوی


شورای ملی ایران و نقش شاهزاده رضا پهلوی

این روزها، اینجا و آنجا کسانی که خود را در صف هواداران شاهزاده رضا پهلوی جا می دهند، بیش از کسانی که خاندان سرفراز پهلوی را دشمن هستند، آگاهانه یا نا آگاهانه بیشترین جفا را به خاندان پهلوی و امروز شاهزاده رضا پهلوی می کنند.
معلوم نیست این کسان دنبال چی هستند و درخواست ناشدنی از شاهزاده رضا پهلوی طلب می کنند.
هر کدام از اینها که نه سر پیاز هستند و نه ته پیاز، بی شرمانه از شاهزاده رضا پهلوی می خواهند که به حرف و خط و خطوطی که ترسیم می کنند، گوش دهند و اجرا کنند.
به باور من این کسان با هر موقعیتی که داشته باشند، هیچ حسن نیتی در این باره نداردند و همه ی کارکردهایشان نه در جهت تقویت موقعیت شاهزاده رضا پهلوی بلکه در جهت تخریب و تضعیف ایشان است.
یکبار برای همیشه باید در گوششان فرو کرد البته اگر گوشی داشته باشند که شاهزاده رضا پهلوی لیدر حرب یا رهبر سازمان و گروه نیست که از او می خواهید که خودشان را در سطح این افراد پایین بکشد.
ایشان سرمایه تاریخی، فرهنگی و شاهنشاهی ایرانزمین است و برایشان همه آحاد ملت ایران با هر نظر و نگاه و ایدئولوژی و دین و مذهب، یکسان هستند.
و بدانید ایشان هیچ وظیفه و منافع گروهی و حزبی ندارند جز سنجاق کردن ایران به شاهراه ترقی و آزادی و دموکراسی که پدر بزرگ و پدر ایشان آغاز کننده این شاهراه بودند.
یادم می آید زمانی اسماعیل نوری علا به پای شاهزاده پیچیده بودند تا ایشان را در سطح خودش پایین بکشد.
برایش استدلال کردیم که شاهزاده چه بخواهد و چه نخواهد امروز وارث پادشاهی در ایران هستند و از ایشان نخواهید که خودشان در حد لیدر یک حزب پایین بکشد.
البته آنها در درخواست خودشان هیچ حسن نیتی نداشتند. زیرا می خواستند با پایین کشیدن شاهزاده رضا پهلوی، بگویند کسی که منافع تنگ یک گروه را رهبری می کند دیگر نمی تواند وارث پادشاهی و یا ادعای پادشاهی داشته باشد.
و استدلال می کردیم که در کنار این ویژه گی و شایستگی تاریخی، حق ایشان است به عنوان حتا یک شهروند علیه این نظام ضد ایران و ایرانی مبارزه کند.
کاری که ایشان امروز به عنوان سمبل ایرانیان با همه توانش هر روزه در چهار چوب شورای ملی و یا بیرون ار آن مبارزه می کند.
یادمان باشد ایشان سخن گوی شورای ملی ایران است. یعنی شورایی متشکل از همه ایرانیان که دل در گرو ایران و چهار چوب ارضی و آبی و هوایی ایرلن دارند.
حتا اگر این افراد، امروز در سپاه پاسداران، ارتش و یا دوایر دولتی این نظام باشند.
فراموش نکنیم ما مخالف حکومت اسلامی و اسلام سیاسی هستیم نه مخالف تک تک ایرانیانی که در دوایر نظامی و دیوانسالاری به هر دلیلی خدمت می کنند.

احمد پناهنده
شانزدهم ژودیه دو هزار و هفده